Thursday, September 9, 2010

پاسخي به سوال مهاجرت و 7 داستان

هرکس يک جوري اين موضوع را مي‌پرسيد. اول دوستان همراهِ مقيم استراليا شروع کردند، وقتي آنجا بوديم. «جدي!؟»، «چرا!؟»، « تو که کار داري!»
وقتي هم آمديم ايران، دوست نزديک و دور، آشنا و غريبه مي‌پرسيدند. اگر در خيابان هم يک رهگذر دست مي‌زد روي شانه‌ام و مي‌پرسيد، تعجب نمي‌کردم. بعضي‌ها هنوز هم مي‌پرسند. با روشهاي متفاوت و جذاب. والده محترم يکي از دوستان در حالي که خودم هم صدايش را از آنطرف گوشي تلفن مي‌شنوم مي‌گوید:" ازش بپرس هنوز پشيمون نشدي؟" خانم «ب» هم که يکي از کارفرماهاي سرد و گرم چشيده سالهاي دور است، هر بار که فرصت گفتگويي فراهم مي‌شود، می‌پرسد، «هنوز بهتري اينجا از سرت نپريده؟». «پ» همکار «م» هم، سخت پي‌گير است تا من وعده نوشتن اين پست را به عمل تبديل کنم و به سوالش جواب بدهم.
البته زماني را که ما براي بازگشتن انتخاب کرديم، اين سوال را در ذهن پرسشگرش پررنگ‌تر مي‌کند. درست وقتي همه دارند مي‌روند ما برمي‌گرديم. مثل شنا کردن خلاف جهت آب.
من هميشه از پاسخ به اين پرسش که آيا مهاجرت کار خوبي است يا بد فرار کردم. نه اينکه فرار کردم طفره رفتم. پاسخ قطعي‌اي به اين پرسش نداشتم. مي‌گفتم: «خودتون بايد تجربه کنيد.» مي‌گفتم، «نسبيه» و از اين دست پاسخهاي بي‌جواب.
اما در اين پست تصميم گرفتم به اين سوال که «مهاجرت کار خوبي است يا بد؟» پاسخ بدهم و بعنوان دلايل پاسخم چند تا قصه مي‌گویم:

1- مجلس ختم پدر يکي از اقوام بود. آخر مجلس و در ضيافت خداحافظي که جز مهم و لاينفک مجلس و مسجد است، «ب» را ديدم. «ب» حدودا 50 ساله است. مهندس عمران است و از 18 سالگي در آمريکا زندگي کرده. شنيده‌ام وضع مالي‌اش هم خيلي خوب است و از ايرانيهاي موفق مقيم آمريکاست با چند ميليون دلار ثروت. دستي داديم و سلام و عليکي و ديده بوسي کرديم. يکجوري که انگار يواشکي در گوشم چيزي را پچ پچ مي‌کرد، گفت: «شنيدم برگشتي و ميخواهي بموني.» گفتم: ـ«آره»، گفت: «برنمي‌گردي؟» گفتم: «فعلا تصميم ندارم.» گفت: «حال نميده نه؟.» گفتم: «تقريبا.» گفت: «اينجا بيشتر حال ميده نه؟» گفتم: «تقريبا.» گفت: «خوب کردي.»

2- خانم دکتر سيدني، در بمباران‌ها دست همسر و پسرش را گرفته و آمده‌اند استراليا. به روايت خودش از ايراني که مطمئن نبوده حتي مي‌شود در آن زنده ماند فرار کرده و به استراليايي پناه آورده که خيلي هم دوستش دارد. اما در اين بيست و چند سال حتي يک بار هم سري به ايران نزده. مي‌گويد: «مي‌ترسم اگر برم ايران دلم نياد دوباره برگردم استراليا.» اميدواره براي پسرش که عملا استراليا بزرگ شده يک دختر ايروني خوب بگيره!! و بازنشسته بشود و کاسه و کوزش را جمع کند و با شوهرش برگردند ايران.

3- خانم دکتر ملبورن متخصصه. هم خودش هم شوهرش. در يک نقطه از بهشت ملبورن مطب و احتمالا در همان حوالي خانه دارند. وقتي در بازگشت از سفر هرساله سالهاي اخيرش از ايران، حرف اينجا و آنجا پيش مي‌آيد، نمي‌تواند اخم و چروک توي پيشانيش را پنهان کند. مي‌گويد: «پدر و مادرند ديگه، حق دارند. يک عمر زحمتمون رو کشيدند حالا ما پشت کرديم به همه چي و اومدين اين سر دنيا. نميشه هم که برگشت. آدم نميدونه چيکار کنه.» مطمئنم اين احساس را در روزهاي اول و سالهاي اول زندگي در استراليا نداشته. اين شکي است که مثل قطره‌هاي آب اندک اندک جمع مي‌شود.

4- آقاي «ح» 30 سال است به استراليا مهاجرت کرده. فقط به خاطر پسرش. يکسال دنبال کار گشته تا بتواند همسر و پسرش را هم بياورد. مي‌گويد: «اين که شما تجربه کرديد که اسمش رکود اقتصادي نيست. سي سال پيش که رکود اقتصادي بود حتي يک آگهي استخدام هم توي روزنامه پيدا نمي‌شد.» پله‌هاي ترقي را يکي يکي دوباره طي کرده و به همه آن چيزهايي که يک مهاجر آرزو دارد برسد رسيده. مدير پروژه بوده در فلان شرکت و چه کار بوده در بهمان پروژه. وضع مالي‌اش هم بالطبع خوب است. اين روزها کار مي‌کند براي تفنن. راستي او هم در سي‌سال گذشته فقط يک بار به ايران سر زده ولي همسرش تقريبا هر سال حداقل يکبار سر زده است. چه تفاهم دردسر آفريني! تنها فرزندشان در انگلستان مقيم است به سلامتي. کار خوبي دارد. نمي‌شود جلوي پيشرفت بچه‌ها را گرفت. به او مي‌گويم: «تصميم گرفتم برگردم ايران.» لبخند مي‌زند و مي‌گويد: «شرط مي‌بندم تا 15 نوروز دوباره برگشتي اينجا و پروژه‌مون را ادامه مي‌دهيم.» مکث مي‌کند و ادامه مي‌دهد: «ببين بزار يک چيزي بهت بگم. کارِت تمومه. بموني پشيموني برگردي هم پشيموني.»

5- «آ» از اول هم مي‌خواست برود. براي همين هم بچه‌هايش را از کودکي گذاشت کلاس زبان. همه کاري کرد که بروند. احتمالا همه کاري هم کرد که بمانند. «ن» پسرش آنجا بزرگ شد و درس خواند اما الان چند ساليه که مقيم ايران است. احتمالا معتقده زندگي‌ برايش اينجا ادامه دارد. «آ» هنوز هم آمريکاست.

6 - «ع» کار و بارش خوب بود تا سالها. برو بيايي داشت. بلند پرواز بود و بلند پروازي کار دستش داد. وقتي سرش به سنگ خورد، درس نگرفت و نماند و مبارزه نکرد. رفت اروپا. او هم خيلي سختي کشيد تا خانواده‌اش را ببرد. اما بالاخره برد. مراحل صنعت غذا از الف تا ي طي کرد. حالا روبروي خانه‌اش درياچه است و با ماشينش در اتوبانها 300 کيلومتر در ساعت سرعت مي‌رود. از چهار نفر افراد خانواده‌‌ی «ع» هميشه حداقل يکي ايران است. وقتي هم اينجا هستند همه‌ي حرفشان اين است که: «خوشبحالتون»، «اينجا چقدر خوش ميگذره.» و مشغول بررسي فرصتي هستند که بتوانند چند صباحي بيشتر در ايران بمانند.

7 - «م» سه، چهار ساله بود که پدر و مادرش مهاجرت کردند استراليا. الان فکر کنم دوازده سالش باشد. اخيرا که ايران بودند رادين را بغل کرده بود و مشغول بازي بود. به مريم گفت: «خاله رادين استرالياييه؟» مريم گفت: «آره مثل شما.» «م» گفت: «اما کاش آدم فقط استراليايي يا فقط ايراني بود. اينجوري خوب نيست، ايران خيلي خوش مي‌گذره اما بهتره آدم بره استراليا.»

در تجربه شخصي‌ام به اين نتيجه رسيدم: «براي مردماني که در ايران امروز ساکنند، مهاجرت تنها براي نوابغ منفعت‌اش بيشتر از ضرر است. گروه بسيار اندکي از مهاجران که چارچوب‌هاي ايران امروز اجازه استفاده از استعدادهايشان را به آنها نمي‌دهد. مردمان معمولي و متوسط در مهاجرت فقط ضرر مي‌کنند» و اين حقيقت تلخي است که اکثريت مهاجر، آگاهانه يا ناآگاهانه، خواسته يا ناخواسته، از سر ترس يا از روي غرض آن را پنهان مي‌کنند. براي من مهاجرت در يک جمله:
انتخاب يک بد قطعي است به جاي يک بد نسبي، به اميد يک بهتر نسبي.

Monday, August 30, 2010

تلويزيون ميلي و آه مادر

از همون اوايل که برگشتم ايران، صحبت حضور در يک برنامه صبحگاهي کانال 4 بود. دوستي که در رسانه سيما رفت و آمدي داره، دعوت کرد تا بعنوان کارشناس مجري در حوزه تکنولوژي با کانال 4 همکاري کنم. فکر کردم و سبک و سنگين کردم و نگاهي به جيبم انداختم، تصميم گرفتم بروم، اما حالا که ميخواهم آخرتم را به دنيا بفروشم، حداقل به قيمت خوبي بفروشم. قيمتي گفتم و رفتيم و آمديم و جلسه گذاشتيم و براشان نوشتم و ايده دادم و طرح پلي بک دادم و اينها.
مادر محترم که از اين موضوع با خبر شد، بنده را احضار کرد و گفت که همکاري با تلويزيون ميلي از جانب ايشان گناهي نابخشودني است و اگر در جعبه تلويزيون ديده شوم، ارتباط مادر و فرزندي بهم مي‌خورد. بنده هم آسمون و ريسمون به هم بافتم از پولي که قرار است بدهند گفتم و از اينکه کانال 4 است و برنامه علمي است و اينها.
القصه، دوشنبه روزي براي اول بار رفتم جلوي دوربين راجع به سيستم‌عامل حرف زدم.
اول بار شد آخر بار. ناظر پخش و رئيس شبکه و کي و کي که از اتفاق آنروز در استوديو بودند، ادبيات بنده را نپسنديد و نام‌بردن از شرکتهاي بنام و بالطبع آمريکايي را نپذيرفتند. بوق و آژير آنها در گوشي مجري و بي‌محلي از من در اجرا و خداحافظي و ترک استوديو، باعث شد عطاي بنده را به لقايم ببخشند و همکاري آغاز نشده پايان يافت.
چندي گذشت و همان دوست من را بعنوان مهمان به برنامه‌اي که دست اندر کارش بود دعوت کرد. گفتم فقط به شرطي مي‌آيم که موضوع برايم جذاب باشد. گفت هر چه می‌خواهي بگو. گفتم: «نقد نقاط ضعف توليد نرم‌افزار در ايران.» گفت باشه. رفتم. دوباره ننشسته و حرف نزده، 40 دقيقه برنامه شد 20 دقيقه و در اجرا سر 15 دقيقه گفتند وقت تمام است و جمع کنيد برويد.
از جام جم که بر مي‌گشتم به حکمت آه مادر پي بردم.

Thursday, June 3, 2010

فلسفه رمز؟!

آخرين کالاي آنطرفِ آبي که به ايران وارد شده و طبق معمول فرهنگش وارد نشده همين کارت الکترونيکي بانکي است. جديدا در تهران متداول است که هزينه کوچکترين خريد را حتي از بقالي سر کوچه، با کارت پرداخت کني، فروشنده مي‌گويد: «کارت» و شما کارت را مي‌‌دهيد، بعد کارت را مي‌برد پشت دخل و مي‌پرسد: «رمز؟». اگر اولين بارتان باشد که با اين فرهنگ خريد مواجه مي‌شويد اندکي مات مي‌شويد و با چشماني گرد شده به روبرو خيره مي‌شويد، سپس فروشنده با تشري سرشار از مشتري مداري و در فرکانسي دو دسي‌بل بالاتر، تکرار مي‌کند: «رمز!» و شما در کمال مظلوميت کلمه رمز کارت را مي‌گوييد. اگر دستگاه کارتخوانش کاغذ داشته باشد که با ديدن رسيد خريد، اندکي آرامش مي‌گيريد وگرنه در به در دنبال يک دستگاه ATM مي‌گرديد تا کارتتان را چک کنيد و موجودي بگيريد. ناراحت نباشيد فقط دفعه اول سخت است، دفعات بعد کارت را که مي‌دهيد، رمز را هم مي‌گوييد که معطل نشويد.

مردمان شريف خسيس

چند روز پيش انگار روز اهدا عضو بود. در حال رانندگي راديو گوش مي‌کردم. مجري با خانم دکتر فلاني که حتما يک پست مرتبط با اهدا عضو در يک سازماني داشت، مصاحبه مي‌کرد. خانم دکتر بعنوان مقدمه گفت: «ما ايرانيها مردمان بسيار شريف، با اخلاق، با گذشت، با فرهنگ، متمدن، انسان دوست، روحاني و بي‌نظيري هستيم که از تمامي صفات خوب ابناء بشر بهره برده‌ايم.» سپس در پاسخ به اولين پرسش مجري در مورد آمار اهداء عضو با لحني به کل متفاوت از پاراگراف اول گفت: «آمار اهدا در ايران بسيار پايين است و در مقایسه با اروپا سرانه آن کمتر از نصف است.» گفت که در اين زمينه فرهنگسازي نشده و فرهنگش وجود ندارد و بايد خيلي کار کرد.
فکر کردم طرف آلزايمر داشت وگرنه چه اصراري بود اون مقدمه‌ را بگه؟

Sunday, May 23, 2010

کالاي وطني بخريد

در استراليا کالاي ساخت داخل، ارج و قرب ديگري دارد. عناوين Proudly Australian بر روي محصولات و Proudly Australian owned در معرفی شرکتها، گوياي اين اهميت است.
اين عزت و توجه فقط به شعار ختم نمي‌شود، براي مثال کارخانه ملي اتومبيل سازي استراليا - Holden - صد مرتبه بدتر از ايران خودروي خودمان يک کپي کار حرفه‌اي است. هلدن اتومبيلهاي کارخانجات ديگر کشورها را وارد و عينا روانه بازار مي‌کند. تنها فعالیتش اينست که لوگوي اصلي کمپاني سازنده را بر‌مي‌دارد و لوگوي خودش را به جاي آن مي‌چسباند. اما در عمل از اتومبيل‌هاي توليد اين کارخانه، استقبال بيشتري نسبت به خودرو اصلي مي‌شود. حتي به قيمت بالاتر.
اين روايت از عرق ملي يکي از صدها حقيقت جذابي بود که من در جامعه استراليا تجربه و در بازگشت به مام ميهن اين درس را آويزه گوش کردم. به همين منظور در پروژه تهيه ابزار و ادوات مجدد براي زندگي، سعي کردم در صورت وجود محصول ساخت ايران، با خريد آن، از کالاي وطني حمايت کنم. نتيجه اين شد که در تعداد قابل توجهي از خريدها موفق شدم.
حقيقت تلخ در ارتباط با صنعت داخلي اينست که ما ايرانيان اصرار متعصبانه‌ای بر مرغوبيت جنس خارجي داريم، تعابير: «خارجيه» يا «آمريکاييه» بعنوان يک ارزش رقابتي در معرفي محصول، نمونه‌ی بارز اين بيگانه پرستي است. هرچند نمي‌توان منکر اين شد که در بعضي از موارد محصول توليد داخل از کيفيت بسيار پايين‌تري نسبت به نسخه خارجي برخوردار است اما نمي‌توان اين حقيت را نيز کتمان کرد که فرهنگ خارجي پسندِ ناپسنديده‌ي ما، خود عامل بسيار موثري در فقر توليد داخلي است. جالب اينجاست بزرگواري مي‌گفت که به خاطر مي‌آورد در دوران جواني‌اش، کالاي توليد داخل، افتخار محسوب مي‌شده است و به جاي اصطلاح خارجيه مي‌گفتند وطنيه.

Friday, April 9, 2010

ارزشهاي مشترک

اپيزود اول:
تهران همانروزهاي اول بازگشت، سوار ماشين مسافرکش مي‌شوم جلو مي‌نشينم و به رسم ملکه ذهن شده‌ي سالهاي اخير کمربندم را مي‌بندم. تنها مسافر خودرو هستم. راننده تمام توجه‌اش را به من معطوف ميکند، نفس عميقي مي‌کشد، انگار مي‌خواهد فرياد بزند، در اثر جديديت راننده در گرفتن اين فيگور احساس مي‌کنم زندگي براي يک لحظه متوقف شده است و راننده تا ثانيه‌اي ديگر يک حرکت خارق‌العاده انجام خواهد داد. با تمام قدرت مي‌گويد: احسنت!

اپيزود دوم:
رفتم مغازه ابزارفروشي که چندمتري شلنگ براي گاز و يکسري چيزهاي ديگر بخرم، درون مغازه يک مشتري و همسرش مشغول خريد بودند، از آن دست مشتريها که وقت بسياري مي‌برند تا يک خريد ساده انجام دهند و خلاصه طرف با چنان ادا و اطفاري خريد مي‌کرد که انگار ميخواهد يک ماشين چند ده ميليوني بخرد. کلنجار خريدار و فروشنده براي معامله‌ي يک مشعل شومينه و سنگ زينتي آن بدون اغراق بيست دقيقه طول کشيد و من با آرامشي که حاصل تجربه اخير زندگي در استراليا است تمام مدت را با آسودگي منتظر ماندم تا کار آنها تمام شد و تقاضاي خريد خودم را اعلام کردم. فروشنده گفت: قبل از هر چيز بايد از شخصيت شما تشکر کنم!

اپيزود سوم:
بلوار پشت خانه را رانندگي مي‌کردم که تقاطع‌هاي متعددي با خيابانهاي فرعي دارد. ماشينها درهم و ممتد از اين تقاطع‌ها مي‌گذشتند، در يکي از اين تقاطع‌ها راه پيش روي من سد شد و من به رسم رعايت قانون تقاطع را نبستم، ماشيني از خيابان فرعي به جهت عکس من در بلوار پيچيد و سرش را از پنجره رو به من گرداند و گفت: خيلي سالاري!

Monday, April 5, 2010

اولين حس

تهران بعد از نزديک به يکسال.
 اينبار با نيت برگشتن و ماندن.
 از سفر مهاجرت.
 مسير فرودگاه امام تا منزل پدر در ترافِيک.
 حسم به تهران مانند حسم به منزل مادربزرگ است. خانه‌اي خسته و خاک گرفته، با اثاثيه‌اي شکسته و بست خورده، فضا غرق در بوي کهنگي، اما سالها خاطره و عشق، حسم به تهران مثل حسم به مادربزرگ است. پير و فرتوت و دستاني خشک و قاچ قاچ شده که وقتي دستش را دستت مي‌گيري و لبش را بر صورت احساس مي‌کني تک تک چاکهاي پوستش را مي‌تواني با پوستت احساس کني. اما مانند هر مادربزرگي عاشقانه دوستش داري. 
پي نوشت: اين پست حال و هواي دوم اسفند، روز بازگشتمان به ايران است. قريب 50 روز طول کشيد تا نوشته شود. اميدوارم مشغله اجازه بدهد از اين به بعد مرتب بنويسم

Friday, January 22, 2010

برمي گردِيم

گفتم به هزار و يک دليل تصميم گرفتيم برگرديم ايران.
گفت هزارتاش را ول کن اون يکي را بگو.
گفتم چون مطمئن نيستم فرزندم در آينده از بدست آوردن فرصت بزرگ شدن در يک جامعه سالم، با آرامش و با اخلاق به قيمت از دست دادن مفهوم مادربزرگ و پدربزرگ و تجربه بزرگ شدن در دامن پرمحبت اونها راضي باشه.

فرزند

اينجا مي‌نويسم براي فرداي خودم، فرزند ثمره‌ي خودخواهي والدينش است. هر چه پدر و مادر براي فرزندشان زحمت مي‌کشند و سختي تحمل مي‌کنند، تاوان آن گناه خودخواهي است.

احتمالات

اکثر کساني که به بهانه هاي مختلف مثل تحصيل، کار يا به هدف بررسي از ايران مي‌روند، در کشور مقصد ماندگار مي‌شوند. علتش اين است که در تجربه جديد، 80 درصد وقتشان، مشغول به زندگي بهتر و مرفه‌تري نسبت به ايران هستند و 80 درصد زمانشان به خوشي مي‌گذرد. تنها 20 درصد باقيمانده، غربت است و دلتنگي و شک و سختي غريبگي با محيط.
اما اين قصه مثل قصه‌ي اون هموطن شمالغرب کشور است که گفت: احتمالش 20درصده، اما از اون 80 درصد بيشتره.

نمودار سينوسي تجربه فرزند

الهي قربون اون شکل ماهت برم.
گريه نکن پسرم.
قربون خندت.
بابا، بابا، آروم باز چي شد؟
واي که چقدر خوشگله.
اه اه همين الان عوضت کردم باز پيف کردي؟
واي که چقدر ماهي عزيزم.
بازم گشنته؟ همين الان شير خوردي.
قربون اون قان و قونت برم.
بخواب بابا جان تو را خدا بخواب مُردم.
خوشگل. عشق. نفس.
ساکت. مُردم پيش پيش لا لا.
و قصه ادامه دارد

Saturday, January 16, 2010

زنها فرشته‌اند

تقديم به مادرم و همسرم:

1- ما فکر مي‌کرديم فرزندمان دختر است و قريب شش ماهي من با دختر خيالي‌ا‌م زندگي کردم. حرف زدم و براي زندگي آينده اش نقشه کشيدم. اما به جايش پسرم به دنيا آمد. جدا از اينکه خداوند را هزاران بار سپاسگزارم که فرزندم سالم است و اصراري هم به جنسيت خاصي در ذهنم نبود اما ماهها زندگي با دخترم تاثير عجيبي داشته است. هرچند اثر آن شوک لحظه‌اي، رخت بربسته، اما هنوز هم در گوشه‌اي از ذهن من و مريم انساني است که بوده است و الان نيست. در آن زمان که قرار بود نيکا به دنيا بيايد در انديشه نوشتن پستي بودم تا نقطه نظرم را در برتري آفرينش زن بر مرد بنويسم. آن روزگار احتمال مي‌دادم که بعضي از دوستان اين اظهار نظر را حمل بر تاثير دختردار شدنم بگذارند اما امروز به دور از اين انگ احتمالي خواهم نوشت که چرا زن خلقت برتر آفرينش است.

2- آناني که من را مي‌شناسند از سطور زير تعجب خواهند کرد. من هميشه فرياد زن ستيزي سر داده‌ام. اما آنها که من را بهتر مي‌شناسند مي‌دانند که زني در وجود من نهفته است. آن زني که من با آن در ستيزم زني است که در دامن فرهنگ ضعيف، جانبدارانه و پدرسالار امروز ايران (و حتي دنيا) تربيت شده است و آن زني که من به خداوندگاري مي‌شناسم زني است که مستقل از بايد و نبايدها گوهر خدايي خود را متجلي کرده است.

3- دوستي دارم که بسيار عزيز است. انسان متفکر و روشني است. او نيز صاحب فرزندي شد اخيرا. ماهها قبل، پس از سونوگرافي همسرش، وقتي پرسيدم جنسيت فرزندت چيست؟ با غروري که از آنسوي خط ارتباطي در صدايش هويدا بود گفت: فرزند من قرار است نسل خانواده ما را تداوم بخشد. اين جمله تاثير ناخودآگاه ايران و حتي دنياي مردسالار ماست بر اويي که مي‌دانم روشنفکرتر از اين حرفاست. دنيايي که هنوز همچون هزاران سال پيش ننگ يک مرد، ابتري است و نشانه ترس، پوشش زنانه است. اين تداوم نسل به پشتوانه پسر يک قرارداد بي‌ارزش بشري است. تنها فرض کنيد که روزي در جامعه‌اي زن بر مرد چيره گردد. آنروزي که تعداد نمايندگان زن مجلس در جامعه‌اي بيش از مردان باشد قانوني تصويب خواهد شد که نام خانوادگي فرزند از مادر گرفته شود و تمام اين افتخار چندهزارساله پسرزايي به بند قانوني بر آب مي‌رود.

نامه‌هاي ماندگار:
نامه‌هاي مشهور جهان به دختران است، نامه‌هاي بنجامين فرانکلين، چارلز داروين، گاندي، لعل نهرو و چاپلين همه به دخترانشان نوشته شده است. اين بيان احساسات تنها در گرو ارتباط پدر و دختر بوجود مي‌آيد. کمتر پسري در طول تاريخ توانسته است پدر را تشويق به نوشتن نامه‌اي ماندگار کند.

زنان تاثير گذار:
بدون شک مذاهب و پيامبرانشان مهمترين نقش را در حيات بشري داشته‌اند. اينجايي که بشر امروز ايستاده با همه موفقيت‌ها و شکستها، پيروزيها و خونريزي ها ثمره مذاهب است. در طول تاريخ و در اهميت زن در طول تاريخ همين بس که در کنار نام هر پيامبري دختري يا همسري يا مادري است که درحيات آن مذهب هم سنگ پيامبرش نقش داشته است، حيات اسلام بدون فاطمه، مسيحيت بدون مريم و يهوديت بدون آسيه قطعا مقدور نبوده است.

خلقت کامل:
زن خلقت کامل است چون خود، خلقت را تجربه مي‌کند، مرد آفرينش عقيم است. مرد از تجربه بخش اعظم آفرينش هستي که همانا زايش است محروم است. اين زندگي هر آنچه هست يا حتي هيچ چيز اگر نيست تنها بوسيله زن کامل مي‌شود، مرد رهگذري است که بخشي از رمزآلودگي هستي را سهيم است و بس. تجربه مادر شدن عامل شکوفايي خيلي از زنان بوده است. فروغ فرخزاد پس از تولد پسرش متولد شد. تولدي ديگر. اما مرد هميشه از فرصت تولدي ديگر محروم است.

زوال استبداد مردانه:
دنيا در ابتدا زن سالار بود، بشر اوليه بواسطه جهل کامل از پديده زايش که تنها در توان زن بود به او بعنوان خداوندگار نگاه مي‌کرد و احتمالا بشر در آن عصر، زندگي در صلح را تجربه کرده است. با شناخته تر شدن پديده زايش، حسد سراسر وجود مرد را در بر گرفت و از آنجا که اداره جهان بسيار ساده بود و ابزارش قدرت بدني، مرد بواسطه زود بازو بر زن چيره شد. از آنجا تاريخ مدون است. سلطنتها مشخص است. جنگها و خونريزي ها مستند است. اما امروز دنيا پيچيده است. اداره جهان امروز بغرنج تر از آن است که بوسيله ذهن ابتدايي و ساده انگار مرد ميسر باشد و اينگونه است که زنها آرام آرام در مديريت جوامع سهيم شده اند. جهان امروز دهها رئيس جمهور زن دارد و آينده مديريت جهان متعلق به زنان است. به قول يکي از اساتيد مي‌گفت ذهن زنان فازي است. از يک رنگ، چندين مي شناسند. اما ذهن مرد ساده است. خطي. يک جسم يا فلان رنگ است يا نه. دنياي آينده فازي است.

Monday, January 4, 2010

رفتن يا ماندن مسئله اين است

يک مهاجر خيلي موفق، که شرکتش فقط چندين دفتر در ملبورن داره، مي‌گفت: "مهاجرت مرگ است. اگر آدم قوم و خويش و دوست و آشناش را چندسالي يکبار ببينه انگار مرده است." اين حرف بيشتر از اين بابت برايم جالب بود که يکي از موفق‌ترين نمونه‌هاي مهاجران اين حرف را مي‌زند کسي که به حتم اگر در ايران مانده بود به اين مرتبه در شغل و حرفه‌اش نمي‌رسيد. با خودم فکر کردم بعضي وقتها مردن از ماندن بهتر است.

Sunday, December 13, 2009

برنامه هفتگي

1- پست تجربه‌هاي بهداشت و درمان، مخالفاني داشت. فرداي نوشتن آن پست براي عيادت يک همکار به بيمارستان ديگري در ملبورن رفتم. يک بيمارستان خصوصي. سقف کوتاه بيمارستان و اتاق 4 تخته‌ي بيماري که براي درمان سرطان آنجا بستري بود حس بسيار متفاوتي به من مي‌داد. به نظرم نيت در احساس و نظر آدم نسبت به يک مقوله نقش مهمي دارد. براي تولد فرزند بروي بيمارستان يا براي درمان سرطان؟ برگشتم دفتر. با همکاري ديگر در مورد دوست بيمارمان در بيمارستان صحبت مي‌کرديم. او در بين صحبتهايش گفت: "اين پزشکها فکر مي کنند بيمار تسليم آنهاست و اختياري از خود ندارد." در دل مي‌خنديدم. همان اعتراض من را به سيستم پزشکي خودمان داشت. به اين مي گويند نسبيت.

2- فرداي 16 آذر است. به يکي از همکارها مي گويم: "ميخواهم بروم تهران." در حالي که ترس عميقي را توي چشماش ميشود ديد، ميگويد: "مگر ديشب تلويزيون را نديدي؟ امن نيست. ميخواهي بري چه کار؟". با خودم فکر مي‌کنم براي يک لحظه فراموش کرده من مال اونجا هستم. بهش مي‌گويم: " تصاوير توي تلويزيون براي شماست. براي من آنجا خانه است و هميشه امن است."

3- يک جايي نشسته بودم با يک آقاي استراليايي که در اندونزي شرکت داشت و يک آقاي ديگري که خانومش اندونزيايي بود. تعريف مفصلي از اندونزي مي دادند. به استناد حرفهاي اونها اندونزي وضعش از مملکت گل و بلبل هم خيلي بدتر است. دوتايي به اين نتيجه رسيدند که امروز اندونزي مانند 50 سال پيش استرالياست. با خودم گفتم يعني مي‌شود ايران هم در کمتر از 50 سال ديگر بشود استراليا؟

4- دوستي خاطره جالبي از محل کارش تعريف مي‌کرد. مي‌گفت سر ميز ناهار سه نفر بوديم. من و يک همکار چيني و يک همکار هندي. هر سه هم برنج مي‌خورديم اما من با قاشق. چينيه با چاپستیک (چوب غذای چینی) و هنديه با دست. مي‌گفت ناظر بيروني با خودش ميگويد يکجور غذا را سه جور مي‌خورند.

5- اولين بار وقتي سال 2004 آمدم استراليا و در يک هفته سر و ته کردم برگشتم، وقتي از من درباره استراليا (که اون موقع فقط سيدني را ديده بودم) مي‌پرسيدند، مي‌گفتم: "دهاته". بعدها اين نامگذاري را از کسان ديگري هم شنيدم. تجربه اول فقط يک احساس بود اما الان با تجربه قريب دو سال زندگي در اينجا توضيح مي‌دهم که چرا دهات است:
  • چون خونه‌ها کوتاه، زمينهاشان بزرگ و سقفشون شيروونيه
  • چون بخاطر ساختار محله‌اي شهر، تا دلت بخواد آدمهاي تکراري مي‌بيني
  • چون من هر روز که ميرم سر کار يکسري ماشين ثابت در لاين مخالف از کنار من رد مي‌شوند.
  • چون 5 بعداز ظهر همه جا تعطيله و بايد مثل مرغ بري تو خونه.
  • چون تا دلت بخواد مناظر سبز مي‌بيني که با تعريف سابق ما از شهر منافات دارد

    6- اين حرف را همون سال 2004 که براي اولين بار اومدم اينجا علي به من زد. بهش گفتم: "انشالله زحمتهات را جبران کنم" و در جواب گفت: "اينجا رسمشه که براي بعدي جبران کني". بعدها اين حقيقت را بيشتر لمس کردم. در حد توانم هم سعي کردم به نصيحتش را گوش کنم. تولد دوباره در مهاجرت تجربه متفاوتي است از تولد جبري انسان.

    7- يکي از دوستان تازه رفته کانادا. وبلاگ صد روز کانادا را مي‌نويسد. در وبلاگش بحث قديمي اما هميشه تازه‌ي موافقان و مخالفان مهاجرت بالا گرفته است. عجب قصه‌اي است اين بحث. و طبق معمول طرفين متعصبند. به قول يک دوستي، ذهن متعصب مثل مردمک چشم مي‌مونه، هرچه بيشتر نور حقيقت بهش بتابه بيشتر بسته مي‌شه. در اين مدت که با مقوله مهاجرت در ارتباطم، احساس کردم کساني که از ايران رفته‌اند و چه آنهايي که برگشته‌اند و چه آنهايي اصلا نرفته‌اند. هميشه مستقيم و غيرمستقيم. آگاهانه و ناآگاهانه سعي مي‌کنند ديگراني را که در مرحله تصميم‌گيري و انتخابند، به کرده‌ي خود تشويق کنند. انگار آدميزاد هميشه از تنهايي مي‌ترسد و دنبال شريک جرم مي‌گردد.

Monday, December 7, 2009

بناي يادبود - ملبورن


به نظر من جاذبه‌هاي گردشگري به سه دسته تقسيم مي‌شوند. 1- جاذبه‌هاي تاريخي 2- جاذبه‌هاي طبيعي و 3 جاذبه‌هاي مدرن. منظورم از نوع سوم آندسته از تفريحاتي است که بشر قرن معاصر از شکم سيري ساخته است و سمبل اين دست از جاذبه‌ها لاس وگاس آمريکاست. من از هواداران نوع اول جاذبه‌هاي گردشگري هستم که بالطبع استراليا از آن بويي نبرده است. اين است که بناي يادبود سرباز گمنام در مرکز شهر ملبورن مي‌شود يکي از علايق من. جهت اطلاعات بيشتر به آدرس زير مراجعه کنيد:
البته از حق نگذريم استراليا يکي از بي‌رقيب‌ترين مکانها در نوع دوم است.

Wednesday, November 25, 2009

تجربه‌هاي بهداشت و درمان

به مناسب آخرين تعامل جديد و عميق با سيستم پزشکي استراليا، بر آن شدم که مختصري درباره سيستم بهداشت و درمان استراليا بنويسم.

1- اصولا شهروندان و مهاجران در استراليا از خدمات رايگان پزشکي برخوردارند. چيزي شبيه تامين اجتماعي خودمان با اين تفاوت که صرف زنده بودن شما را مشمول اين خدمات مي‌سازد و لازم نيست براي دريافت آن حتما شاغل باشيد. نظر خودشان نسبت به کيفيت اين سيستم مانند نظر خودمان است نسبت به کيفيت خدمات شبکه تامين اجتماعي ايران.

2- اولين برخورد من با جامعه پزشکي استراليا ماهها پيش در سيدني بود، وقتي براي يک سرماخوردگي به پزشک مراجعه کردم، پس از تشخيص و پيشنهاد درمان (که البته فقط استراحت بود)، پرسيد: "نظر شما چيست؟"، بنده هم که اصولا از سرزميني مي‌آيم که کسي از کسي نظر نمي‌پرسد، دکتر جماعت هم که ديگه بدتر، متعجبانه لحظاتي نگاهش کردم و گفتم: "چي بگم؟ شما دکتريد!" البته اين"What do you think؟" شد مايه مسخره کردنشان بعدها.
از همان جلسه اول درس ديگري هم گرفتم. فهميدم تعريف بيمار از نگاه ما با اينها، از زمين تا آسمان فرق دارد. بيمار اينجا يعني رو به موت و بر خلاف ما قرص و دارو را هم مثل نخودچي کشمش تناول نمي‌کنند.

3- از آنجا که خوانندگان اين وبلاگ محدود به دوستان دور و نزديک مي‌شوند، احتمالا اکثرا خبر داريد که فرزند ما هفته گذشته در همين سيستم پزشکي به دنيا آمد. تجربه‌ي به ذات سختي بود. نزديک 24 ساعت مستمر در تعامل با کادر پزشکي بوديم. با علم به اينکه هيچ يک از آن کادر پزشکي اين صفحه را نخواهند ديد يا اگر ببينند نخواهند خواند يا اگر بخوانند نخواهند فهميد اما همينجا از تک تک آنان به خاطر همکاري و روحيه حرفه‌اي و برخورد بي‌نظيرشان تشکر مي‌کنم. رفتار و حسي که هيچ‌وقت در سيستم پزشکي خودمان تجربه نکرده بودم.

4- مهمترين وجه تمايز جامعه بهداشت و درمان اينجا با ايران اينست که در اينجا بيمار مشتري است نه محکوم. حق انتخاب دارد حتي اگر فقط يک انتخاب باشد! و پزشک خداوند نيست، سرويس دهنده است. شرح مفصل حتي کوچکترين تصميمات کادر پزشکي و سهيم کردن بيمار (مشتري) در تصميم گيري، احساس بسيار خوشايندي به انسان مي‌دهد.

5-روز دوم و قبل از اينکه مادر و فرزند مرخص شوند، پرستاري که در طول شيفتش مسئول مستقيم آنها بود، پرسيد: "ميخواهيد واکسن هپاتيت ب براي کودک بزنيم؟" و من اينبار مانند چند دفعه قبلي که با شوخي پرسيده بودم: "مگر انتخاب ديگري داريم؟" نپرسيدم و گفتم: "Yes Please". دو روز بعد، در اولين روز کاري، پس از ابراز احساسات همکاران، دريافت کارت تبريک و نمايش تصاوير، همکاري پرسيد: "واکسن براي بچه زدي؟"، من هم گفتم: "اولين واکسنش را زديم؛ هپاتيت ب"، بنده خدا خيلي ناراحت شد و خودش را سرزنش کرد که چرا فراموش کرده پيش از اين، چشم من را به اين حقيقت باز کند که اينجا پدر و مادرها اين انتخاب را دارند که کودکانش را واکسينه نکنند. در فضايل اين عمل يک کتاب به من داد و نشاني آورد که 2 فرزند خودش و 3 فرزند همکاري ديگر، هيچکدام تاکنون حتي يک واکسن هم نزدند. براي من باور واکسن نزدن خيلي سخت بود. از تعجب قيافه‌ام درست مانند قيافه آنها بود روزي که بهشان گفته بودم، من دو تا تاريخ تولد دارم و اين در مملکت ما بسيار متدوال است. فکر کنم ما و اينها، حالا حالاها فرصت داريم همديگر را متعجب کنيم.

6- امروز تولد يک هفتگي پسرم است. همين.

Monday, November 9, 2009

فلسفه‌ي لنگه کفش

اخيرا جان هاوارد، نخست وزير سابق استراليا، که براي سخنراني رفته بوده دانشگاهي در انگلستان، مورد اصابت يک لنگه کفش قرار گرفته است. به اين بهانه راديو داشت با يک استاد (احتمالا جامعه‌شناسي يا علوم سياسي) دانشگاه سيدني صحبت مي‌کرد، طرف هم با پرداختن به لنگ کفش پرتاب شده به جرج بوش در عراق و لنگه کفش پرتاب شده اخير در مملکت گل و بلبل، اينگونه نتيجه گيري کرد که لنگه کفش پراني اصولا از فرهنگ خاورميانه است و ريشه در اهميت (يا شايد بهتر است بگويم بي اهميتي) کفش در فرهنگ مردم خاورميانه دارد و نشاني آورد که در ورود به خانه کفششان را در مي‌آورند. داشتم فکر مي‌کردم لنگه کقش تنها البسه‌اي است که قابليت پرتاب شدن را دارد و حتما مردمان غير خاورميانه‌اي که کفششان را در ورود به خانه در نمي‌آورند، مجبورند شلوارشان را پرت ‌کنند!

Sunday, November 8, 2009

ملبورن کاپ، عاشورايي در ديار کانگاروها

اولين بار در سيدني با مفهوم ملبورن کاپ آشنا شدم، اونروز در حالي که سه‌شنبه روزي مثل هميشه مسير خانه را تا کلاس زبان رانندگي مي‌کردم پوشش متفاوت چند جوان توجهم را جلب کرد. هر چه در مسير جلوتر مي‌رفتم بر انبوه مرداني افزوده مي‌شد که کت شلوار رسمي حتي بعضا کت دم بلند به تن داشتند و يا خانمهايي که لباس شب به تن داشتند و به نظر مي‌رسيد بر سر کوتاهي لباسشان از شمال و جنوب، در رقابتند، خانمهايي با کلاه‌هايي مزين شده به پر پرندگان بر سر و آرايشي متفاوت، بر چهره.

بعدتر فهميدم ملبورن کاپ مشهورترين مسابقه اسب سواري استراليا است که همه ساله در اولين سه‌شنبه‌ي نوامبر در ملبورن برگزار مي‌شود و اين شهر نيز به همين خاطر در آن روز تعطيل رسمي است. آن جماعت شيک‌پوش در سيدني هم به همين بهانه و با سر شکلي که جزئي از آئين و مسلک اين مراسم است در حال مراجعه به استاديوم بزرگ سيدني بودند تا مسابقه‌اي را که در ملبورن برگزار مي‌شد بصورت همزمان بر اسکرين بزرگ ورزشگاه ببينند و هرچند از راه دور، اما اندکي بيشتر درفضا و حال و هواي مسابقه قرار بگيرند.
همچنين فهميدم اين مسابقه در استراليا بسيار اهميت دارد، يعني همه آحاد جامعه را به نوعي تحت تاثير قرار مي‌دهد. مهمترين اثر ماندگار آن شرط بندي‌هايي است که بر روي اسبها مي‌شود و چند صد ميليون دلاري که در اين شرط بندي‌ها جابجا مي‌شود. يک دوست اينجايي‌اي يکبار مي‌گفت "اصلا نميشه تو ملبورن کاپ شرط بندي نکرد ولو 1 دلار". در اهميت ملبورن کاپ اينکه در آزمون دريافت حق شهروندي کشور استراليا نيز سوالاتي مرتبط با اين مسابقه پرسيده مي‌شود.

ناگفته نماند اين محترم شماري ملي، طبيعتا استثنائاتي هم دارد، مثلا همکار استراليايي‌اي دارم که احساس مي‌کند روشنفکر است، او در مورد فرهنگ و عامه و توده در استراليا چنان حرف مي‌زند که بنده و دوستان دور و برم وقتي دور هم جمع مي‌شويم در نقد فرهنگ و جامعه ايران داد سخن مي‌دهيم. معتقد است ملبورن کاپ فقط "شراب است و شرط بندي و سکس"، اما وقتي مورد پرسش همکاري ديگر قرار مي‌گيرد که "یعني تو تا حالا ملبورن کاپ نرفتي؟ يا شرط نبستي؟" مي‌گويد "يکي دو بار وقتي جوان بودم رفتم!"، ياد خودم مي‌افتم که با اينکه در مراسم عزاداري عاشورا شرکت نمي‌کنم و خوب هم دادسخن عليه‌اش مي‌دهم اما هيچ سالي از قيمه و شله زرد نذري بي‌نصيب نمانده‌ام.

اينها را گفتم که بگويم امسال ملبورن نشيني و از سر اتفاق همسايگي خانه ما با استاديومي که مسابقه مذکور هم ساله در آن برگزار مي‌شود بيشتر توجهم را به جرئيات اين آئين ملي جلب کرد و هر چه بيشتر دقت مي‌کردم تشابهات بيشتري در اين مراسم با عاشورا در مملکت خودمان مي‌ديدم. البته تشابهاتي با يک تفاوت ماهوي، اين مراسمِ صفاست و آن مراسم عزا.
  • هر دو برنامه از حضور مردم معني مي‌گيرد. برخلاف اکثر کارناوالها که گروه اجرا کننده دارد و مردم تنها بازديدکننده هستند.
  • هر دوي آنها از حمايت غريزي توده، برخوردار است.
  • در هر دو اصرار به رعايت آداب خاص پوشش (و بعضا آرايش ) وجود دارد، حتي به قيمت اينکه در پايان مراسم خانمها مجبور شوند کفش پاشنه بلند به دست، پياده خيابانهاي پر ترافيک را گز کنند.
  • فرم و شمايل اجراي برنامه از قديم الايام به ارث رسيده است و هرچند بعضا تغييرات ظاهري کوچکي مي‌کند اما شرکت‌کنندگان به رعايت اصول آن متعصبند.
  • براي هر دو شهر بهم مي‌ريزد و ترافيک به وجود مي‌آورند.
  • هر دو برنامه يکسري از مقدمه چيني‌ها دارد که از روزهاي قبل شروع مي‌شود و در ظهر عاشوراي خود به اوج مي‌رسند و به ناگه کاملا خاموش مي‌شوند.
  • هر دو برنامه مورد نقد بخش روشنفکر يا شبه روشنفکر جامعه است.
  • اين مراسم‌ها، برنامه‌هاي تلويزيون را تحت تاثير قرار مي‌دهد و پوشش خبري عظيمي پيرامون آنها مي‌شود.
  • در هر دو نياز به معاشرت و زندگي اجتماعي انسان، بهانه‌اي قوي، اما مستتر است.



Saturday, November 7, 2009

محل کار من در محله اي به نام Williamstown

محل کار من درست نقطه مقابل مرکز شهر است در خليج ملبورن. مهمترين مزيتش اينه که هميشه خلاف ترافيک رانندگي مي کنم. اصولا در اين شهرِ تمام اکسيژن، آلودگي و غبار و اين چيزا نيست ولي اونروز به طرز مشکوکي تصوير شهر از اين طرف خليج منوکرُم شده بود. نمي دونم چرا!
من که فکر کنم برنامه نويسِ عالم هستي يک متغييري را اشتباهي مقدار دهي کرده بود. دوباره هم براتون از همين زاويه عکس مي گيرم تا ببينيد که اصولا تصوير شهر از اين نقطه رنگي است.

از شیر تا فیل - باغ وحش ملبورن

مجموعه عکسهاي زير حاصل اولين باغ‌وحش گرديمان است در مملکت حيات وحش. اونهم بعد از يکسال و اندي زندگي در اينجا. به نظر مي‌رسد خيلي هم دير نشده بود.