Monday, November 9, 2009
فلسفهي لنگه کفش
Sunday, November 8, 2009
ملبورن کاپ، عاشورايي در ديار کانگاروها
بعدتر فهميدم ملبورن کاپ مشهورترين مسابقه اسب سواري استراليا است که همه ساله در اولين سهشنبهي نوامبر در ملبورن برگزار ميشود و اين شهر نيز به همين خاطر در آن روز تعطيل رسمي است. آن جماعت شيکپوش در سيدني هم به همين بهانه و با سر شکلي که جزئي از آئين و مسلک اين مراسم است در حال مراجعه به استاديوم بزرگ سيدني بودند تا مسابقهاي را که در ملبورن برگزار ميشد بصورت همزمان بر اسکرين بزرگ ورزشگاه ببينند و هرچند از راه دور، اما اندکي بيشتر درفضا و حال و هواي مسابقه قرار بگيرند.
- هر دو برنامه از حضور مردم معني ميگيرد. برخلاف اکثر کارناوالها که گروه اجرا کننده دارد و مردم تنها بازديدکننده هستند.
- هر دوي آنها از حمايت غريزي توده، برخوردار است.
- در هر دو اصرار به رعايت آداب خاص پوشش (و بعضا آرايش ) وجود دارد، حتي به قيمت اينکه در پايان مراسم خانمها مجبور شوند کفش پاشنه بلند به دست، پياده خيابانهاي پر ترافيک را گز کنند.
- فرم و شمايل اجراي برنامه از قديم الايام به ارث رسيده است و هرچند بعضا تغييرات ظاهري کوچکي ميکند اما شرکتکنندگان به رعايت اصول آن متعصبند.
- براي هر دو شهر بهم ميريزد و ترافيک به وجود ميآورند.
- هر دو برنامه يکسري از مقدمه چينيها دارد که از روزهاي قبل شروع ميشود و در ظهر عاشوراي خود به اوج ميرسند و به ناگه کاملا خاموش ميشوند.
- هر دو برنامه مورد نقد بخش روشنفکر يا شبه روشنفکر جامعه است.
- اين مراسمها، برنامههاي تلويزيون را تحت تاثير قرار ميدهد و پوشش خبري عظيمي پيرامون آنها ميشود.
- در هر دو نياز به معاشرت و زندگي اجتماعي انسان، بهانهاي قوي، اما مستتر است.
Saturday, November 7, 2009
محل کار من در محله اي به نام Williamstown
از شیر تا فیل - باغ وحش ملبورن
مجموعه عکسهاي زير حاصل اولين باغوحش گرديمان است در مملکت حيات وحش. اونهم بعد از يکسال و اندي زندگي در اينجا. به نظر ميرسد خيلي هم دير نشده بود.
Wednesday, October 28, 2009
هردم از اين باغ بري ميرسد
الان هفت ماه است که من در ملبورن مشغول به کار شدهام. اولش که آمده بودم استراليا، تجربهي نفهميدن ساده ترين جملات بواسطه لهجهي متفاوت استرالياييها مزهي گسي داشت براي تمام تازه واردان مستقل از نمرهي آيلتسشان.
بعدها که ياد گرفتم چه ميگويند، قرار گرفتم در برابر ديوار بفهمند چه ميگويم.
آن را نيز پشت سر گذاشتم و رسيدم به گردنهي بفهمند چه نوشتهام. با کمک ساده نويسي و دوباره خواني و Spell Check و Grammar Check و اندکي همت براي مطالعه مجدد قوانين گرامر اين نيز گذشت.
سر خوش شده بودم تا امروز که دستنويسي دربارهي يک موضوع کاري به من داده شد تا در ارتباطش اقدامي کنم. چشمتان روز بد نبيند. باور نميکنيد که براي من عينهو زبان ميخي بود. چيزي شبيه نوار قلب، خطوطي صاف با برآمدگيهاي هر از چندي.
خدا پدر مادر کامپيوتر را بيامرزد که همه نامه ها را تايپ مي کنند وگرنه اين يکي حل شدني نبود.
Tuesday, October 27, 2009
نوشتن به روايت تصوير - فشم ملبورن