Monday, November 9, 2009

فلسفه‌ي لنگه کفش

اخيرا جان هاوارد، نخست وزير سابق استراليا، که براي سخنراني رفته بوده دانشگاهي در انگلستان، مورد اصابت يک لنگه کفش قرار گرفته است. به اين بهانه راديو داشت با يک استاد (احتمالا جامعه‌شناسي يا علوم سياسي) دانشگاه سيدني صحبت مي‌کرد، طرف هم با پرداختن به لنگ کفش پرتاب شده به جرج بوش در عراق و لنگه کفش پرتاب شده اخير در مملکت گل و بلبل، اينگونه نتيجه گيري کرد که لنگه کفش پراني اصولا از فرهنگ خاورميانه است و ريشه در اهميت (يا شايد بهتر است بگويم بي اهميتي) کفش در فرهنگ مردم خاورميانه دارد و نشاني آورد که در ورود به خانه کفششان را در مي‌آورند. داشتم فکر مي‌کردم لنگه کقش تنها البسه‌اي است که قابليت پرتاب شدن را دارد و حتما مردمان غير خاورميانه‌اي که کفششان را در ورود به خانه در نمي‌آورند، مجبورند شلوارشان را پرت ‌کنند!

Sunday, November 8, 2009

ملبورن کاپ، عاشورايي در ديار کانگاروها

اولين بار در سيدني با مفهوم ملبورن کاپ آشنا شدم، اونروز در حالي که سه‌شنبه روزي مثل هميشه مسير خانه را تا کلاس زبان رانندگي مي‌کردم پوشش متفاوت چند جوان توجهم را جلب کرد. هر چه در مسير جلوتر مي‌رفتم بر انبوه مرداني افزوده مي‌شد که کت شلوار رسمي حتي بعضا کت دم بلند به تن داشتند و يا خانمهايي که لباس شب به تن داشتند و به نظر مي‌رسيد بر سر کوتاهي لباسشان از شمال و جنوب، در رقابتند، خانمهايي با کلاه‌هايي مزين شده به پر پرندگان بر سر و آرايشي متفاوت، بر چهره.

بعدتر فهميدم ملبورن کاپ مشهورترين مسابقه اسب سواري استراليا است که همه ساله در اولين سه‌شنبه‌ي نوامبر در ملبورن برگزار مي‌شود و اين شهر نيز به همين خاطر در آن روز تعطيل رسمي است. آن جماعت شيک‌پوش در سيدني هم به همين بهانه و با سر شکلي که جزئي از آئين و مسلک اين مراسم است در حال مراجعه به استاديوم بزرگ سيدني بودند تا مسابقه‌اي را که در ملبورن برگزار مي‌شد بصورت همزمان بر اسکرين بزرگ ورزشگاه ببينند و هرچند از راه دور، اما اندکي بيشتر درفضا و حال و هواي مسابقه قرار بگيرند.
همچنين فهميدم اين مسابقه در استراليا بسيار اهميت دارد، يعني همه آحاد جامعه را به نوعي تحت تاثير قرار مي‌دهد. مهمترين اثر ماندگار آن شرط بندي‌هايي است که بر روي اسبها مي‌شود و چند صد ميليون دلاري که در اين شرط بندي‌ها جابجا مي‌شود. يک دوست اينجايي‌اي يکبار مي‌گفت "اصلا نميشه تو ملبورن کاپ شرط بندي نکرد ولو 1 دلار". در اهميت ملبورن کاپ اينکه در آزمون دريافت حق شهروندي کشور استراليا نيز سوالاتي مرتبط با اين مسابقه پرسيده مي‌شود.

ناگفته نماند اين محترم شماري ملي، طبيعتا استثنائاتي هم دارد، مثلا همکار استراليايي‌اي دارم که احساس مي‌کند روشنفکر است، او در مورد فرهنگ و عامه و توده در استراليا چنان حرف مي‌زند که بنده و دوستان دور و برم وقتي دور هم جمع مي‌شويم در نقد فرهنگ و جامعه ايران داد سخن مي‌دهيم. معتقد است ملبورن کاپ فقط "شراب است و شرط بندي و سکس"، اما وقتي مورد پرسش همکاري ديگر قرار مي‌گيرد که "یعني تو تا حالا ملبورن کاپ نرفتي؟ يا شرط نبستي؟" مي‌گويد "يکي دو بار وقتي جوان بودم رفتم!"، ياد خودم مي‌افتم که با اينکه در مراسم عزاداري عاشورا شرکت نمي‌کنم و خوب هم دادسخن عليه‌اش مي‌دهم اما هيچ سالي از قيمه و شله زرد نذري بي‌نصيب نمانده‌ام.

اينها را گفتم که بگويم امسال ملبورن نشيني و از سر اتفاق همسايگي خانه ما با استاديومي که مسابقه مذکور هم ساله در آن برگزار مي‌شود بيشتر توجهم را به جرئيات اين آئين ملي جلب کرد و هر چه بيشتر دقت مي‌کردم تشابهات بيشتري در اين مراسم با عاشورا در مملکت خودمان مي‌ديدم. البته تشابهاتي با يک تفاوت ماهوي، اين مراسمِ صفاست و آن مراسم عزا.
  • هر دو برنامه از حضور مردم معني مي‌گيرد. برخلاف اکثر کارناوالها که گروه اجرا کننده دارد و مردم تنها بازديدکننده هستند.
  • هر دوي آنها از حمايت غريزي توده، برخوردار است.
  • در هر دو اصرار به رعايت آداب خاص پوشش (و بعضا آرايش ) وجود دارد، حتي به قيمت اينکه در پايان مراسم خانمها مجبور شوند کفش پاشنه بلند به دست، پياده خيابانهاي پر ترافيک را گز کنند.
  • فرم و شمايل اجراي برنامه از قديم الايام به ارث رسيده است و هرچند بعضا تغييرات ظاهري کوچکي مي‌کند اما شرکت‌کنندگان به رعايت اصول آن متعصبند.
  • براي هر دو شهر بهم مي‌ريزد و ترافيک به وجود مي‌آورند.
  • هر دو برنامه يکسري از مقدمه چيني‌ها دارد که از روزهاي قبل شروع مي‌شود و در ظهر عاشوراي خود به اوج مي‌رسند و به ناگه کاملا خاموش مي‌شوند.
  • هر دو برنامه مورد نقد بخش روشنفکر يا شبه روشنفکر جامعه است.
  • اين مراسم‌ها، برنامه‌هاي تلويزيون را تحت تاثير قرار مي‌دهد و پوشش خبري عظيمي پيرامون آنها مي‌شود.
  • در هر دو نياز به معاشرت و زندگي اجتماعي انسان، بهانه‌اي قوي، اما مستتر است.



Saturday, November 7, 2009

محل کار من در محله اي به نام Williamstown

محل کار من درست نقطه مقابل مرکز شهر است در خليج ملبورن. مهمترين مزيتش اينه که هميشه خلاف ترافيک رانندگي مي کنم. اصولا در اين شهرِ تمام اکسيژن، آلودگي و غبار و اين چيزا نيست ولي اونروز به طرز مشکوکي تصوير شهر از اين طرف خليج منوکرُم شده بود. نمي دونم چرا!
من که فکر کنم برنامه نويسِ عالم هستي يک متغييري را اشتباهي مقدار دهي کرده بود. دوباره هم براتون از همين زاويه عکس مي گيرم تا ببينيد که اصولا تصوير شهر از اين نقطه رنگي است.

از شیر تا فیل - باغ وحش ملبورن

مجموعه عکسهاي زير حاصل اولين باغ‌وحش گرديمان است در مملکت حيات وحش. اونهم بعد از يکسال و اندي زندگي در اينجا. به نظر مي‌رسد خيلي هم دير نشده بود.


Wednesday, October 28, 2009

هردم از اين باغ بري مي‌رسد

الان هفت ماه است که من در ملبورن مشغول به کار شده‌ام. اولش که آمده بودم استراليا، تجربه‌ي نفهميدن ساده ترين جملات بواسطه لهجه‌ي متفاوت استراليايي‌ها مزه‌ي گسي داشت براي تمام تازه واردان مستقل از نمره‌ي آيلتسشان.
بعدها که ياد گرفتم چه مي‌گويند، قرار گرفتم در برابر ديوار بفهمند چه مي‌گويم.
آن را نيز پشت سر گذاشتم و رسيدم به گردنه‌ي بفهمند چه نوشته‌ام. با کمک ساده نويسي و دوباره خواني و Spell Check و Grammar Check و اندکي همت براي مطالعه مجدد قوانين گرامر اين نيز گذشت.
سر خوش شده بودم تا امروز که دستنويسي درباره‌ي يک موضوع کاري به من داده شد تا در ارتباطش اقدامي کنم. چشمتان روز بد نبيند. باور نمي‌کنيد که براي من عينهو زبان ميخي بود. چيزي شبيه نوار قلب، خطوطي صاف با برآمدگي‌هاي هر از چندي.
خدا پدر مادر کامپيوتر را بيامرزد که همه نامه ها را تايپ مي کنند وگرنه اين يکي حل شدني نبود.

Tuesday, October 27, 2009

نوشتن به روايت تصوير - فشم ملبورن

تصميم دارم براي رنگ و لعاب دادن به مطالبي که مي‌نويسم هر از چندي تصويري هم پست کنم. بعنوان اولين پست از اين دست، تصويري ار فشم ملبورن گذاشتم. به نقشه ملبورن که نگاه کنيد دور تا دور شهر را لکه‌هاي سبزي احاطه کرده است، يکي از اين لکه‌ها دهي است به نام اوليندا، که من اسمش را گذاشتم فشم ملبورن و تصويرش به پيوست تقديم شده است.

Wednesday, October 21, 2009

شغل شما چيست؟

1- تو ايران هر وقت از کار و کسبم مي‌پرسيدند معذب مي‌شدم. حقيقش اين است که خيلي جواب مشخص و شسته رفته‌اي نداشتم. اگر ميخواستم کلاس بگذارم بايد مي‌گفتم مديرپروژه نرم‌افزاري‌ام و اين خطر را داشت که بپرسند "کجا؟" و بايد جواب مي‌دادم "با خانم بچه‌ها". اگر هم کلاس نمي‌گذاشتم بسته به شناخت مخاطب بايد يک چيزي بين تو "کار کامپيوترم" تا "کار برنامه نويسي تحت وب مي‌کنيم با چند تايي از دوستان" تحويل مي‌دادم. به مخاطبيني که نزديکتر بودند و ادبيات شلخته من را بيشتر متوجه مي‌شدند ميگفتم حرف مي‌زنم پول در مي‌آورم و الحق هم اين آخري از تمامي تعابير ديگر به حقيقت نزديکتر بود.
2- اصولا بنده (با مشارکت ماني) اعتقاد دارم آدمها يا کار مي‌کنند و يا نه. حداقل تجربه من در مملکت گل و بلبل که اينگونه بود. کار کار بود ديگر. اهل کاري بسم‌الله. يک گوشه بار را بگير دستت و برويم جلو. بعدها که اين انديشه را ترويج مي‌کردم (مي‌کرديم با ماني) يکجورايي نگاهم مي‌کردند که انگار از يک سياره ديگر آمده‌ام.
براي استخدام کردن نيرو در همان "شرکت ما و خانم بچه‌ها" هم مشکل پابرجا بود، از در و همسايه مي‌پرسيدم کسي را سراغ داريد ما استخدام کنيم، مي‌گفت" براي چه کاري؟" يا "چي خونده باشه؟" مي‌گفتم "براي کار". مهم نيست چي خونده باشه. بعدها با ماني به اين نتيجه رسيديم که آن همکاري که دنبالش مي‌گرديم بايد تن‌تن خوانده باشد حداقل 20، 30 قصه از کل مجموعه را.
3- آمدم اين سر دنيا. ظاهر امر اين بود که اينجا ديگر اونجا نيست. نظم و ترتيب و خطوط مشخص و منظم و تعريف شغلي دارد. بنده هم با هزار سلام و صلوات گفتم "باشه". اسم و رسمم شد مدير آي تي. اما انگار روي پيشاني من به زباني جهاني نوشته شده: "کار گِل".
سالها پيش در بخشي از وب سايت شرکت نگاه که قرار بود در مورد خودمون بنويسيم در زير قسمت "چه کاره شدم" نوشتم:
اينجا هم سه ماه آزمايشي همکاري که گذشت. انگار که دستشون خورد به موس و اسکرين سيور خطوط مشخص و مرتب محو شد. بنده شدم کسي که کار مي‌کند. امروز با حفظ تمام مسئوليتهاي پيشين، توي هر سوراخ ديگري دست مي‌کنم. تلفن جواب مي‌دم، فايلينگ انجام مي‌دم، درس مي‌دهم. دوره جديد طراحي مي‌کنم. محتواي دوره‌هاي ديگر را بررسي و تصحيح مي‌کنم و خلاصه کار مي‌کنم. البته خيلي هم راضي‌ام چون کار کردن تنها کاري است که بلدم.
4- عجب پستي شد اين. ميخواستم تعريف کنم که آخرين باري که رفته بودم جلسه‌ي مديريت پروژه‌ي ملبورن به نظرم رسيد، تمامي آن جماعت، شغلشان اين است که حرف مي‌زنند و پول مي‌گيرند و ميخواستم نتيجه بگيرم که براي همين است که سخنراني براي اين جماعت هميشه سخت است و سمينارها معمولا براي اين شنوندگان کسل کننده به نظر مي‌رسد. خب حرف فروختن به حرافها سخت است ديگر و به اين هدف بود که اين همه حرف ديگر زدم. خب کار من حرف زدن است ديگر.