<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354</id><updated>2011-10-20T15:08:55.022-07:00</updated><category term='‌'/><title type='text'>از هر دری سخنی</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>60</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-2492308432571040764</id><published>2010-09-09T13:52:00.000-07:00</published><updated>2010-09-10T15:18:57.532-07:00</updated><title type='text'>پاسخي به سوال مهاجرت و 7 داستان</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/TIquOtIATJI/AAAAAAAAACI/F_HvntfcwEs/s1600/immigrants.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 161px; DISPLAY: block; HEIGHT: 200px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5515412261323164818" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/TIquOtIATJI/AAAAAAAAACI/F_HvntfcwEs/s200/immigrants.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرکس يک جوري اين موضوع را مي‌پرسيد. اول دوستان همراهِ مقيم استراليا شروع کردند، وقتي آنجا بوديم. «&lt;em&gt;جدي!؟»، «چرا!؟»، « تو که کار داري!»&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتي هم آمديم ايران، دوست نزديک و دور، آشنا و غريبه مي‌پرسيدند. اگر در خيابان هم يک رهگذر دست مي‌زد روي شانه‌ام و مي‌پرسيد، تعجب نمي‌کردم. بعضي‌ها هنوز هم مي‌پرسند. با روشهاي متفاوت و جذاب. والده محترم يکي از دوستان در حالي که خودم هم صدايش را از آنطرف گوشي تلفن مي‌شنوم مي‌گوید:" &lt;em&gt;ازش بپرس هنوز پشيمون نشدي؟"&lt;/em&gt; خانم «&lt;em&gt;ب»&lt;/em&gt; هم که يکي از کارفرماهاي سرد و گرم چشيده سالهاي دور است، هر بار که فرصت گفتگويي فراهم مي‌شود، می‌پرسد، &lt;em&gt;«هنوز بهتري اينجا از سرت نپريده؟»&lt;/em&gt;. «پ» همکار «م» هم، سخت پي‌گير است تا من وعده نوشتن اين پست را به عمل تبديل کنم و به سوالش جواب بدهم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;البته زماني را که ما براي بازگشتن انتخاب کرديم، اين سوال را در ذهن پرسشگرش پررنگ‌تر مي‌کند. درست وقتي همه دارند مي‌روند ما برمي‌گرديم. مثل شنا کردن خلاف جهت آب.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من هميشه از پاسخ به اين پرسش که آيا مهاجرت کار خوبي است يا بد فرار کردم. نه اينکه فرار کردم طفره رفتم. پاسخ قطعي‌اي به اين پرسش نداشتم. مي‌گفتم: &lt;em&gt;«خودتون بايد تجربه کنيد.»&lt;/em&gt; مي‌گفتم، &lt;em&gt;«نسبيه»&lt;/em&gt; و از اين دست پاسخهاي بي‌جواب.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما در اين پست تصميم گرفتم به اين سوال که «مهاجرت کار خوبي است يا بد؟» پاسخ بدهم و بعنوان دلايل پاسخم چند تا قصه مي‌گویم:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;1- مجلس ختم پدر يکي از اقوام بود. آخر مجلس و در ضيافت خداحافظي که جز مهم و لاينفک مجلس و مسجد است، «ب» را ديدم. «ب» حدودا 50 ساله است. مهندس عمران است و از 18 سالگي در آمريکا زندگي کرده. شنيده‌ام وضع مالي‌اش هم خيلي خوب است و از ايرانيهاي موفق مقيم آمريکاست با چند ميليون دلار ثروت. دستي داديم و سلام و عليکي و ديده بوسي کرديم. يکجوري که انگار يواشکي در گوشم چيزي را پچ پچ مي‌کرد، گفت: &lt;em&gt;«شنيدم برگشتي و ميخواهي بموني.»&lt;/em&gt; گفتم: ـ«آره»، گفت: «برنمي‌گردي؟» گفتم: «فعلا تصميم ندارم.» گفت: «حال نميده نه؟.» گفتم: «تقريبا.» گفت: «اينجا بيشتر حال ميده نه؟» گفتم: «تقريبا.» گفت: «خوب کردي.»&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;2- خانم دکتر سيدني، در بمباران‌ها دست همسر و پسرش را گرفته و آمده‌اند استراليا. به روايت خودش از ايراني که مطمئن نبوده حتي مي‌شود در آن زنده ماند فرار کرده و به استراليايي پناه آورده که خيلي هم دوستش دارد. اما در اين بيست و چند سال حتي يک بار هم سري به ايران نزده. مي‌گويد: «مي‌ترسم اگر برم ايران دلم نياد دوباره برگردم استراليا.» اميدواره براي پسرش که عملا استراليا بزرگ شده يک دختر ايروني خوب بگيره!! و بازنشسته بشود و کاسه و کوزش را جمع کند و با شوهرش برگردند ايران.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;3- خانم دکتر ملبورن متخصصه. هم خودش هم شوهرش. در يک نقطه از بهشت ملبورن مطب و احتمالا در همان حوالي خانه دارند. وقتي در بازگشت از سفر هرساله سالهاي اخيرش از ايران، حرف اينجا و آنجا پيش مي‌آيد، نمي‌تواند اخم و چروک توي پيشانيش را پنهان کند. مي‌گويد: «پدر و مادرند ديگه، حق دارند. يک عمر زحمتمون رو کشيدند حالا ما پشت کرديم به همه چي و اومدين اين سر دنيا. نميشه هم که برگشت. آدم نميدونه چيکار کنه.» مطمئنم اين احساس را در روزهاي اول و سالهاي اول زندگي در استراليا نداشته. اين شکي است که مثل قطره‌هاي آب اندک اندک جمع مي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;4- آقاي «ح» 30 سال است به استراليا مهاجرت کرده. فقط به خاطر پسرش. يکسال دنبال کار گشته تا بتواند همسر و پسرش را هم بياورد. مي‌گويد: «اين که شما تجربه کرديد که اسمش رکود اقتصادي نيست. سي سال پيش که رکود اقتصادي بود حتي يک آگهي استخدام هم توي روزنامه پيدا نمي‌شد.» پله‌هاي ترقي را يکي يکي دوباره طي کرده و به همه آن چيزهايي که يک مهاجر آرزو دارد برسد رسيده. مدير پروژه بوده در فلان شرکت و چه کار بوده در بهمان پروژه. وضع مالي‌اش هم بالطبع خوب است. اين روزها کار مي‌کند براي تفنن. راستي او هم در سي‌سال گذشته فقط يک بار به ايران سر زده ولي همسرش تقريبا هر سال حداقل يکبار سر زده است. چه تفاهم دردسر آفريني! تنها فرزندشان در انگلستان مقيم است به سلامتي. کار خوبي دارد. نمي‌شود جلوي پيشرفت بچه‌ها را گرفت. به او مي‌گويم: «تصميم گرفتم برگردم ايران.» لبخند مي‌زند و مي‌گويد: «شرط مي‌بندم تا 15 نوروز دوباره برگشتي اينجا و پروژه‌مون را ادامه مي‌دهيم.» مکث مي‌کند و ادامه مي‌دهد: «ببين بزار يک چيزي بهت بگم. کارِت تمومه. بموني پشيموني برگردي هم پشيموني.»&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;5- «آ» از اول هم مي‌خواست برود. براي همين هم بچه‌هايش را از کودکي گذاشت کلاس زبان. همه کاري کرد که بروند. احتمالا همه کاري هم کرد که بمانند. «ن» پسرش آنجا بزرگ شد و درس خواند اما الان چند ساليه که مقيم ايران است. احتمالا معتقده زندگي‌ برايش اينجا ادامه دارد. «آ» هنوز هم آمريکاست. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;6 - «ع» کار و بارش خوب بود تا سالها. برو بيايي داشت. بلند پرواز بود و بلند پروازي کار دستش داد. وقتي سرش به سنگ خورد، درس نگرفت و نماند و مبارزه نکرد. رفت اروپا. او هم خيلي سختي کشيد تا خانواده‌اش را ببرد. اما بالاخره برد. مراحل صنعت غذا از الف تا ي طي کرد. حالا روبروي خانه‌اش درياچه است و با ماشينش در اتوبانها 300 کيلومتر در ساعت سرعت مي‌رود. از چهار نفر افراد خانواده‌‌ی «ع» هميشه حداقل يکي ايران است. وقتي هم اينجا هستند همه‌ي حرفشان اين است که: «خوشبحالتون»، «اينجا چقدر خوش ميگذره.» و مشغول بررسي فرصتي هستند که بتوانند چند صباحي بيشتر در ايران بمانند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;7 - «م» سه، چهار ساله بود که پدر و مادرش مهاجرت کردند استراليا. الان فکر کنم دوازده سالش باشد. اخيرا که ايران بودند رادين را بغل کرده بود و مشغول بازي بود. به مريم گفت: «خاله رادين استرالياييه؟» مريم گفت: «آره مثل شما.» «م» گفت: «اما کاش آدم فقط استراليايي يا فقط ايراني بود. اينجوري خوب نيست، ايران خيلي خوش مي‌گذره اما بهتره آدم بره استراليا.» &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در تجربه شخصي‌ام به اين نتيجه رسيدم: «براي مردماني که در ايران امروز ساکنند، مهاجرت تنها براي نوابغ منفعت‌اش بيشتر از ضرر است. گروه بسيار اندکي از مهاجران که چارچوب‌هاي ايران امروز اجازه استفاده از استعدادهايشان را به آنها نمي‌دهد. مردمان معمولي و متوسط در مهاجرت فقط ضرر مي‌کنند» و اين حقيقت تلخي است که اکثريت مهاجر، آگاهانه يا ناآگاهانه، خواسته يا ناخواسته، از سر ترس يا از روي غرض آن را پنهان مي‌کنند. براي من مهاجرت در يک جمله: &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;انتخاب يک بد قطعي است به جاي يک بد نسبي، به اميد يک بهتر نسبي.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-2492308432571040764?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/2492308432571040764/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/09/7.html#comment-form' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2492308432571040764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2492308432571040764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/09/7.html' title='پاسخي به سوال مهاجرت و 7 داستان'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/TIquOtIATJI/AAAAAAAAACI/F_HvntfcwEs/s72-c/immigrants.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-267760933486607359</id><published>2010-08-30T22:40:00.000-07:00</published><updated>2010-08-30T23:38:30.524-07:00</updated><title type='text'>تلويزيون ميلي و آه مادر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;از همون اوايل که برگشتم ايران، صحبت حضور در يک برنامه صبحگاهي کانال 4 بود. دوستي که در رسانه سيما رفت و آمدي داره، دعوت کرد تا بعنوان کارشناس مجري در حوزه تکنولوژي با کانال 4 همکاري کنم. فکر کردم و سبک و سنگين کردم و نگاهي به جيبم انداختم، تصميم گرفتم بروم، اما حالا که ميخواهم آخرتم را به دنيا بفروشم، حداقل به قيمت خوبي بفروشم. قيمتي گفتم و رفتيم و آمديم و جلسه گذاشتيم و براشان نوشتم و ايده دادم و طرح پلي بک دادم و اينها. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مادر محترم که از اين موضوع با خبر شد، بنده را احضار کرد و گفت که همکاري با تلويزيون ميلي از جانب ايشان گناهي نابخشودني است و اگر در جعبه تلويزيون ديده شوم، ارتباط مادر و فرزندي بهم مي‌خورد. بنده هم آسمون و ريسمون به هم بافتم از پولي که قرار است بدهند گفتم و از اينکه کانال 4 است و برنامه علمي است و اينها.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;القصه، دوشنبه روزي براي اول بار رفتم جلوي دوربين راجع به سيستم‌عامل حرف زدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اول بار شد آخر بار. ناظر پخش و رئيس شبکه و کي و کي که از اتفاق آنروز در استوديو بودند، ادبيات بنده را نپسنديد و نام‌بردن از شرکتهاي بنام و بالطبع آمريکايي را نپذيرفتند. بوق و آژير آنها در گوشي مجري و بي‌محلي از من در اجرا و خداحافظي و ترک استوديو، باعث شد عطاي بنده را به لقايم ببخشند و همکاري آغاز نشده پايان يافت.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چندي گذشت و همان دوست من را بعنوان مهمان به برنامه‌اي که دست اندر کارش بود دعوت کرد. گفتم فقط به شرطي مي‌آيم که موضوع برايم جذاب باشد. گفت هر چه می‌خواهي بگو. گفتم: «نقد نقاط ضعف توليد نرم‌افزار در ايران.» گفت باشه. رفتم. دوباره ننشسته و حرف نزده، 40 دقيقه برنامه شد 20 دقيقه و در اجرا سر 15 دقيقه گفتند وقت تمام است و جمع کنيد برويد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از جام جم که بر مي‌گشتم به حکمت آه مادر پي بردم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-267760933486607359?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/267760933486607359/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/08/blog-post.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/267760933486607359'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/267760933486607359'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='تلويزيون ميلي و آه مادر'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-3509307707604510104</id><published>2010-06-03T04:13:00.000-07:00</published><updated>2010-06-03T04:22:10.448-07:00</updated><title type='text'>فلسفه رمز؟!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;آخرين کالاي آنطرفِ آبي که به ايران وارد شده و طبق معمول فرهنگش وارد نشده همين کارت الکترونيکي بانکي است. جديدا در تهران متداول است که هزينه کوچکترين خريد را حتي از بقالي سر کوچه، با کارت پرداخت کني، فروشنده مي‌گويد: «کارت» و شما کارت را مي‌‌دهيد، بعد کارت را مي‌برد پشت دخل و مي‌پرسد: «رمز؟». اگر اولين بارتان باشد که با اين فرهنگ خريد مواجه مي‌شويد اندکي مات مي‌شويد و با چشماني گرد شده به روبرو خيره مي‌شويد، سپس فروشنده با تشري سرشار از مشتري مداري و در فرکانسي دو دسي‌بل بالاتر، تکرار مي‌کند: «رمز!» و شما در کمال مظلوميت کلمه رمز کارت را مي‌گوييد. اگر دستگاه کارتخوانش کاغذ داشته باشد که با ديدن رسيد خريد، اندکي آرامش مي‌گيريد وگرنه در به در دنبال يک دستگاه ATM مي‌گرديد تا کارتتان را چک کنيد و موجودي بگيريد. ناراحت نباشيد فقط دفعه اول سخت است، دفعات بعد کارت را که مي‌دهيد، رمز را هم مي‌گوييد که معطل نشويد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-3509307707604510104?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/3509307707604510104/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3509307707604510104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3509307707604510104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='فلسفه رمز؟!'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-619023956702995500</id><published>2010-06-03T03:43:00.000-07:00</published><updated>2010-06-03T04:23:27.860-07:00</updated><title type='text'>مردمان شريف خسيس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چند روز پيش انگار روز اهدا عضو بود. در حال رانندگي راديو گوش مي‌کردم. مجري با خانم دکتر فلاني که حتما يک پست مرتبط با اهدا عضو در يک سازماني داشت، مصاحبه مي‌کرد. خانم دکتر بعنوان مقدمه گفت: «ما ايرانيها مردمان بسيار شريف، با اخلاق، با گذشت، با فرهنگ، متمدن، انسان دوست، روحاني و بي‌نظيري هستيم که از تمامي صفات خوب ابناء بشر بهره برده‌ايم.» سپس در پاسخ به اولين پرسش مجري در مورد آمار اهداء عضو با لحني به کل متفاوت از پاراگراف اول گفت: «آمار اهدا در ايران بسيار پايين است و در مقایسه با اروپا سرانه آن کمتر از نصف است.» گفت که در اين زمينه فرهنگسازي نشده و فرهنگش وجود ندارد و بايد خيلي کار کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر کردم طرف آلزايمر داشت وگرنه چه اصراري بود اون مقدمه‌ را بگه؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-619023956702995500?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/619023956702995500/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/06/blog-post_03.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/619023956702995500'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/619023956702995500'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/06/blog-post_03.html' title='مردمان شريف خسيس'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-7428180753308915380</id><published>2010-05-23T07:32:00.000-07:00</published><updated>2010-05-23T08:03:42.861-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='‌'/><title type='text'>کالاي وطني بخريد</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در استراليا کالاي ساخت داخل، ارج و قرب ديگري دارد. عناوين Proudly Australian بر روي محصولات و Proudly Australian owned در معرفی شرکتها، گوياي اين اهميت است.&lt;br /&gt;اين عزت و توجه فقط به شعار ختم نمي‌شود، براي مثال کارخانه ملي اتومبيل سازي استراليا - Holden - صد مرتبه بدتر از ايران خودروي خودمان يک کپي کار حرفه‌اي است. هلدن اتومبيلهاي کارخانجات ديگر کشورها را وارد و عينا روانه بازار مي‌کند. تنها فعالیتش اينست که لوگوي اصلي کمپاني سازنده را بر‌مي‌دارد و لوگوي خودش را به جاي آن مي‌چسباند. اما در عمل از اتومبيل‌هاي توليد اين کارخانه، استقبال بيشتري نسبت به خودرو اصلي مي‌شود. حتي به قيمت بالاتر.&lt;br /&gt;اين روايت از عرق ملي يکي از صدها حقيقت جذابي بود که من در جامعه استراليا تجربه و در بازگشت به مام ميهن اين درس را آويزه گوش کردم. به همين منظور در پروژه تهيه ابزار و ادوات مجدد براي زندگي، سعي کردم در صورت وجود محصول ساخت ايران، با خريد آن، از کالاي وطني حمايت کنم. نتيجه اين شد که در تعداد قابل توجهي از خريدها موفق شدم.&lt;br /&gt;حقيقت تلخ در ارتباط با صنعت داخلي اينست که ما ايرانيان اصرار متعصبانه‌ای بر مرغوبيت جنس خارجي داريم، تعابير: «خارجيه» يا «آمريکاييه» بعنوان يک ارزش رقابتي در معرفي محصول، نمونه‌ی بارز اين بيگانه پرستي است. هرچند نمي‌توان منکر اين شد که در بعضي از موارد محصول توليد داخل از کيفيت بسيار پايين‌تري نسبت به نسخه خارجي برخوردار است اما نمي‌توان اين حقيت را نيز کتمان کرد که فرهنگ خارجي پسندِ ناپسنديده‌ي ما، خود عامل بسيار موثري در فقر توليد داخلي است. جالب اينجاست بزرگواري مي‌گفت که به خاطر مي‌آورد در دوران جواني‌اش، کالاي توليد داخل، افتخار محسوب مي‌شده است و به جاي اصطلاح خارجيه مي‌گفتند وطنيه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-7428180753308915380?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/7428180753308915380/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/05/blog-post.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7428180753308915380'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7428180753308915380'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='کالاي وطني بخريد'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-852144587356899051</id><published>2010-04-09T09:08:00.000-07:00</published><updated>2010-04-10T02:01:16.596-07:00</updated><title type='text'>ارزشهاي مشترک</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;اپيزود اول:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;تهران همانروزهاي اول بازگشت، سوار ماشين مسافرکش مي‌شوم جلو مي‌نشينم و به رسم ملکه ذهن شده‌ي سالهاي اخير کمربندم را مي‌بندم. تنها مسافر خودرو هستم. راننده تمام توجه‌اش را به من معطوف ميکند، نفس عميقي مي‌کشد، انگار مي‌خواهد فرياد بزند، در اثر جديديت راننده در گرفتن اين فيگور احساس مي‌کنم زندگي براي يک لحظه متوقف شده است و راننده تا ثانيه‌اي ديگر يک حرکت خارق‌العاده انجام خواهد داد. با تمام قدرت مي‌گويد: &lt;strong&gt;احسنت!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;اپيزود دوم:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;رفتم مغازه ابزارفروشي که چندمتري شلنگ براي گاز و يکسري چيزهاي ديگر بخرم، درون مغازه يک مشتري و همسرش مشغول خريد بودند، از آن دست مشتريها که وقت بسياري مي‌برند تا يک خريد ساده انجام دهند و خلاصه طرف با چنان ادا و اطفاري خريد مي‌کرد که انگار ميخواهد يک ماشين چند ده ميليوني بخرد. کلنجار خريدار و فروشنده براي معامله‌ي يک مشعل شومينه و سنگ زينتي آن بدون اغراق بيست دقيقه طول کشيد و من با آرامشي که حاصل تجربه اخير زندگي در استراليا است تمام مدت را با آسودگي منتظر ماندم تا کار آنها تمام شد و تقاضاي خريد خودم را اعلام کردم. فروشنده گفت: &lt;strong&gt;قبل از هر چيز بايد از شخصيت شما تشکر کنم!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;strong&gt;اپيزود سوم:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;بلوار پشت خانه را رانندگي مي‌کردم که تقاطع‌هاي متعددي با خيابانهاي فرعي دارد. ماشينها درهم و ممتد از اين تقاطع‌ها مي‌گذشتند، در يکي از اين تقاطع‌ها راه پيش روي من سد شد و من به رسم رعايت قانون تقاطع را نبستم، ماشيني از خيابان فرعي به جهت عکس من در بلوار پيچيد و سرش را از پنجره رو به من گرداند و گفت: &lt;strong&gt;خيلي سالاري!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-852144587356899051?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/852144587356899051/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/04/blog-post_09.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/852144587356899051'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/852144587356899051'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/04/blog-post_09.html' title='ارزشهاي مشترک'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-4212631413722196614</id><published>2010-04-05T13:32:00.001-07:00</published><updated>2010-04-05T13:40:53.753-07:00</updated><title type='text'>اولين حس</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;تهران بعد از نزديک به يکسال.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; اينبار با نيت برگشتن و ماندن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; از سفر مهاجرت.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; مسير فرودگاه امام تا منزل پدر در ترافِيک.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; حسم به تهران مانند حسم به منزل مادربزرگ است. خانه‌اي خسته و خاک گرفته، با اثاثيه‌اي شکسته و بست خورده، فضا غرق در بوي کهنگي، اما سالها خاطره و عشق، حسم به تهران مثل حسم به مادربزرگ است. پير و فرتوت و دستاني خشک و قاچ قاچ شده که وقتي دستش را دستت مي‌گيري و لبش را بر صورت احساس مي‌کني تک تک چاکهاي پوستش را مي‌تواني با پوستت احساس کني. اما مانند هر مادربزرگي عاشقانه دوستش داري. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پي نوشت: اين پست حال و هواي دوم اسفند، روز بازگشتمان به ايران است. قريب 50 روز طول کشيد تا نوشته شود. اميدوارم مشغله اجازه بدهد از اين به بعد مرتب بنويسم&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-4212631413722196614?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/4212631413722196614/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/04/blog-post.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4212631413722196614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4212631413722196614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='اولين حس'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-2546166748297070672</id><published>2010-01-22T05:45:00.000-08:00</published><updated>2010-02-03T20:18:31.426-08:00</updated><title type='text'>برمي گردِيم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;گفتم به هزار و يک دليل تصميم گرفتيم برگرديم ايران.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفت هزارتاش را ول کن اون يکي را بگو.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم چون مطمئن نيستم فرزندم در آينده از بدست آوردن فرصت بزرگ شدن در يک جامعه سالم، با آرامش و با اخلاق به قيمت از دست دادن مفهوم مادربزرگ و پدربزرگ و تجربه بزرگ شدن در دامن پرمحبت اونها راضي باشه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-2546166748297070672?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/2546166748297070672/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post_4406.html#comment-form' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2546166748297070672'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2546166748297070672'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post_4406.html' title='برمي گردِيم'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-7982167107200770137</id><published>2010-01-22T05:44:00.000-08:00</published><updated>2010-01-26T04:43:15.593-08:00</updated><title type='text'>فرزند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اينجا مي‌نويسم براي فرداي خودم، &lt;strong&gt;فرزند ثمره‌ي خودخواهي والدينش است&lt;/strong&gt;. هر چه پدر و مادر براي فرزندشان زحمت مي‌کشند و سختي تحمل مي‌کنند، تاوان آن گناه خودخواهي است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-7982167107200770137?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/7982167107200770137/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post_6611.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7982167107200770137'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7982167107200770137'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post_6611.html' title='فرزند'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-3724860194924678036</id><published>2010-01-22T05:39:00.000-08:00</published><updated>2010-01-26T04:36:22.097-08:00</updated><title type='text'>احتمالات</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اکثر کساني که به بهانه هاي مختلف مثل تحصيل، کار يا به هدف بررسي از ايران مي‌روند، در کشور مقصد ماندگار مي‌شوند. علتش اين است که در تجربه جديد، 80 درصد وقتشان، مشغول به زندگي بهتر و مرفه‌تري نسبت به ايران هستند و 80 درصد زمانشان به خوشي مي‌گذرد. تنها 20 درصد باقيمانده، غربت است و دلتنگي و شک و سختي غريبگي با محيط.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما اين قصه مثل قصه‌ي اون هموطن شمالغرب کشور است که گفت: احتمالش 20درصده، اما از اون 80 درصد بيشتره.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-3724860194924678036?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/3724860194924678036/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post_255.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3724860194924678036'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3724860194924678036'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post_255.html' title='احتمالات'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-2541992097629600365</id><published>2010-01-22T01:54:00.001-08:00</published><updated>2010-01-22T01:56:38.772-08:00</updated><title type='text'>نمودار سينوسي تجربه فرزند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;الهي قربون اون شکل ماهت برم.&lt;br /&gt;گريه نکن پسرم.&lt;br /&gt;قربون خندت.&lt;br /&gt;بابا، بابا، آروم باز چي شد؟&lt;br /&gt;واي که چقدر خوشگله.&lt;br /&gt;اه اه همين الان عوضت کردم باز پيف کردي؟&lt;br /&gt;واي که چقدر ماهي عزيزم.&lt;br /&gt;بازم گشنته؟ همين الان شير خوردي.&lt;br /&gt;قربون اون قان و قونت برم.&lt;br /&gt;بخواب بابا جان تو را خدا بخواب مُردم.&lt;br /&gt;خوشگل. عشق. نفس.&lt;br /&gt;ساکت. مُردم پيش پيش لا لا.&lt;br /&gt;و قصه ادامه دارد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-2541992097629600365?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/2541992097629600365/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post_22.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2541992097629600365'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2541992097629600365'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post_22.html' title='نمودار سينوسي تجربه فرزند'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-8419155935024794360</id><published>2010-01-16T17:43:00.001-08:00</published><updated>2010-01-16T18:29:33.037-08:00</updated><title type='text'>زنها فرشته‌اند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;تقديم به مادرم و همسرم:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;1- ما فکر مي‌کرديم فرزندمان دختر است و قريب شش ماهي من با دختر خيالي‌ا‌م زندگي کردم. حرف زدم و براي زندگي آينده اش نقشه کشيدم. اما به جايش پسرم به دنيا آمد. جدا از اينکه خداوند را هزاران بار سپاسگزارم که فرزندم سالم است و اصراري هم به جنسيت خاصي در ذهنم نبود اما ماهها زندگي با دخترم تاثير عجيبي داشته است. هرچند اثر آن شوک لحظه‌اي، رخت بربسته، اما هنوز هم در گوشه‌اي از ذهن من و مريم انساني است که بوده است و الان نيست. در آن زمان که قرار بود نيکا به دنيا بيايد در انديشه نوشتن پستي بودم تا نقطه نظرم را در برتري آفرينش زن بر مرد بنويسم. آن روزگار احتمال مي‌دادم که بعضي از دوستان اين اظهار نظر را حمل بر تاثير دختردار شدنم بگذارند اما امروز به دور از اين انگ احتمالي خواهم نوشت که چرا زن خلقت برتر آفرينش است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;2- آناني که من را مي‌شناسند از سطور زير تعجب خواهند کرد. من هميشه فرياد زن ستيزي سر داده‌ام. اما آنها که من را بهتر مي‌شناسند مي‌دانند که زني در وجود من نهفته است. آن زني که من با آن در ستيزم زني است که در دامن فرهنگ ضعيف، جانبدارانه و پدرسالار امروز ايران (و حتي دنيا) تربيت شده است و آن زني که من به خداوندگاري مي‌شناسم زني است که مستقل از بايد و نبايدها گوهر خدايي خود را متجلي کرده است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;3- دوستي دارم که بسيار عزيز است. انسان متفکر و روشني است. او نيز صاحب فرزندي شد اخيرا. ماهها قبل، پس از سونوگرافي همسرش، وقتي پرسيدم جنسيت فرزندت چيست؟ با غروري که از آنسوي خط ارتباطي در صدايش هويدا بود گفت: فرزند من قرار است نسل خانواده ما را تداوم بخشد. اين جمله تاثير ناخودآگاه ايران و حتي دنياي مردسالار ماست بر اويي که مي‌دانم روشنفکرتر از اين حرفاست. دنيايي که هنوز همچون هزاران سال پيش ننگ يک مرد، ابتري است و نشانه ترس، پوشش زنانه است. اين تداوم نسل به پشتوانه پسر يک قرارداد بي‌ارزش بشري است. تنها فرض کنيد که روزي در جامعه‌اي زن بر مرد چيره گردد. آنروزي که تعداد نمايندگان زن مجلس در جامعه‌اي بيش از مردان باشد قانوني تصويب خواهد شد که نام خانوادگي فرزند از مادر گرفته شود و تمام اين افتخار چندهزارساله پسرزايي به بند قانوني بر آب مي‌رود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نامه‌هاي ماندگار:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نامه‌هاي مشهور جهان به دختران است، نامه‌هاي بنجامين فرانکلين، چارلز داروين، گاندي، لعل نهرو و چاپلين همه به دخترانشان نوشته شده است. اين بيان احساسات تنها در گرو ارتباط پدر و دختر بوجود مي‌آيد. کمتر پسري در طول تاريخ توانسته است پدر را تشويق به نوشتن نامه‌اي ماندگار کند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زنان تاثير گذار:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بدون شک مذاهب و پيامبرانشان مهمترين نقش را در حيات بشري داشته‌اند. اينجايي که بشر امروز ايستاده با همه موفقيت‌ها و شکستها، پيروزيها و خونريزي ها ثمره مذاهب است. در طول تاريخ و در اهميت زن در طول تاريخ همين بس که در کنار نام هر پيامبري دختري يا همسري يا مادري است که درحيات آن مذهب هم سنگ پيامبرش نقش داشته است، حيات اسلام بدون فاطمه، مسيحيت بدون مريم و يهوديت بدون آسيه قطعا مقدور نبوده است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خلقت کامل:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زن خلقت کامل است چون خود، خلقت را تجربه مي‌کند، مرد آفرينش عقيم است. مرد از تجربه بخش اعظم آفرينش هستي که همانا زايش است محروم است. اين زندگي هر آنچه هست يا حتي هيچ چيز اگر نيست تنها بوسيله زن کامل مي‌شود، مرد رهگذري است که بخشي از رمزآلودگي هستي را سهيم است و بس. تجربه مادر شدن عامل شکوفايي خيلي از زنان بوده است. فروغ فرخزاد پس از تولد پسرش متولد شد. تولدي ديگر. اما مرد هميشه از فرصت تولدي ديگر محروم است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زوال استبداد مردانه:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دنيا در ابتدا زن سالار بود، بشر اوليه بواسطه جهل کامل از پديده زايش که تنها در توان زن بود به او بعنوان خداوندگار نگاه مي‌کرد و احتمالا بشر در آن عصر، زندگي در صلح را تجربه کرده است. با شناخته تر شدن پديده زايش، حسد سراسر وجود مرد را در بر گرفت و از آنجا که اداره جهان بسيار ساده بود و ابزارش قدرت بدني، مرد بواسطه زود بازو بر زن چيره شد. از آنجا تاريخ مدون است. سلطنتها مشخص است. جنگها و خونريزي ها مستند است. اما امروز دنيا پيچيده است. اداره جهان امروز بغرنج تر از آن است که بوسيله ذهن ابتدايي و ساده انگار مرد ميسر باشد و اينگونه است که زنها آرام آرام در مديريت جوامع سهيم شده اند. جهان امروز دهها رئيس جمهور زن دارد و آينده مديريت جهان متعلق به زنان است. به قول يکي از اساتيد مي‌گفت ذهن زنان فازي است. از يک رنگ، چندين مي شناسند. اما ذهن مرد ساده است. خطي. يک جسم يا فلان رنگ است يا نه. دنياي آينده فازي است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-8419155935024794360?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/8419155935024794360/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post_16.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8419155935024794360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8419155935024794360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post_16.html' title='زنها فرشته‌اند'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-4905250539772582531</id><published>2010-01-04T02:34:00.000-08:00</published><updated>2010-01-04T15:11:21.333-08:00</updated><title type='text'>رفتن يا ماندن مسئله اين است</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;يک مهاجر خيلي موفق، که شرکتش فقط چندين دفتر در ملبورن داره، مي‌گفت: &lt;strong&gt;"مهاجرت مرگ است. اگر آدم قوم و خويش و دوست و آشناش را چندسالي يکبار ببينه انگار مرده است."&lt;/strong&gt; اين حرف بيشتر از اين بابت برايم جالب بود که يکي از موفق‌ترين نمونه‌هاي مهاجران اين حرف را مي‌زند کسي که به حتم اگر در ايران مانده بود به اين مرتبه در شغل و حرفه‌اش نمي‌رسيد. با خودم فکر کردم بعضي وقتها مردن از ماندن بهتر است. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-4905250539772582531?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/4905250539772582531/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4905250539772582531'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4905250539772582531'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='رفتن يا ماندن مسئله اين است'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-7062018385844346680</id><published>2009-12-13T02:10:00.000-08:00</published><updated>2009-12-13T03:52:52.922-08:00</updated><title type='text'>برنامه هفتگي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;1- &lt;a href="http://shekarchian.blogspot.com/2009/11/blog-post_25.html"&gt;پست تجربه‌هاي بهداشت و درمان، &lt;/a&gt;مخالفاني داشت. فرداي نوشتن آن پست براي عيادت يک همکار به بيمارستان ديگري در ملبورن رفتم. يک بيمارستان خصوصي. سقف کوتاه بيمارستان و اتاق 4 تخته‌ي بيماري که براي درمان سرطان آنجا بستري بود حس بسيار متفاوتي به من مي‌داد. به نظرم نيت در احساس و نظر آدم نسبت به يک مقوله نقش مهمي دارد. براي تولد فرزند بروي بيمارستان يا براي درمان سرطان؟ برگشتم دفتر. با همکاري ديگر در مورد دوست بيمارمان در بيمارستان صحبت مي‌کرديم. او در بين صحبتهايش گفت: "اين پزشکها فکر مي کنند بيمار تسليم آنهاست و اختياري از خود ندارد." در دل مي‌خنديدم. همان اعتراض من را به سيستم پزشکي خودمان داشت. به اين مي گويند نسبيت. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;2- فرداي 16 آذر است. به يکي از همکارها مي گويم: "ميخواهم بروم تهران." در حالي که ترس عميقي را توي چشماش ميشود ديد، ميگويد: "مگر ديشب تلويزيون را نديدي؟ امن نيست. ميخواهي بري چه کار؟". با خودم فکر مي‌کنم براي يک لحظه فراموش کرده من مال اونجا هستم. بهش مي‌گويم: " تصاوير توي تلويزيون براي شماست. براي من آنجا خانه است و هميشه امن است." &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;3- يک جايي نشسته بودم با يک آقاي استراليايي که در اندونزي شرکت داشت و يک آقاي ديگري که خانومش اندونزيايي بود. تعريف مفصلي از اندونزي مي دادند. به استناد حرفهاي اونها اندونزي وضعش از مملکت گل و بلبل هم خيلي بدتر است. دوتايي به اين نتيجه رسيدند که امروز اندونزي مانند 50 سال پيش استرالياست. با خودم گفتم يعني مي‌شود ايران هم در کمتر از 50 سال ديگر بشود استراليا؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;4- دوستي خاطره جالبي از محل کارش تعريف مي‌کرد. مي‌گفت سر ميز ناهار سه نفر بوديم. من و يک همکار چيني و يک همکار هندي. هر سه هم برنج مي‌خورديم اما من با قاشق. چينيه با چاپستیک (چوب غذای چینی) و هنديه با دست. مي‌گفت ناظر بيروني با خودش ميگويد يکجور غذا را سه جور مي‌خورند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;5- اولين بار وقتي سال 2004 آمدم استراليا و در يک هفته سر و ته کردم برگشتم، وقتي از من درباره استراليا (که اون موقع فقط سيدني را ديده بودم) مي‌پرسيدند، مي‌گفتم: "دهاته". بعدها اين نامگذاري را از کسان ديگري هم شنيدم. تجربه اول فقط يک احساس بود اما الان با تجربه قريب دو سال زندگي در اينجا توضيح مي‌دهم که چرا دهات است: &lt;/div&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;چون خونه‌ها کوتاه، زمينهاشان بزرگ و سقفشون شيروونيه&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;چون بخاطر ساختار محله‌اي شهر، تا دلت بخواد آدمهاي تکراري مي‌بيني &lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;چون من هر روز که ميرم سر کار يکسري ماشين ثابت در لاين مخالف از کنار من رد مي‌شوند.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;چون 5 بعداز ظهر همه جا تعطيله و بايد مثل مرغ بري تو خونه.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;چون تا دلت بخواد مناظر سبز مي‌بيني که با تعريف سابق ما از شهر منافات دارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- اين حرف را همون سال 2004 که براي اولين بار اومدم اينجا علي به من زد. بهش گفتم: "انشالله زحمتهات را جبران کنم" و در جواب گفت: "اينجا رسمشه که براي بعدي جبران کني". بعدها اين حقيقت را بيشتر لمس کردم. در حد توانم هم سعي کردم به نصيحتش را گوش کنم. تولد دوباره در مهاجرت تجربه متفاوتي است از تولد جبري انسان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7- يکي از دوستان تازه رفته کانادا. &lt;a href="http://100roozcanada.blogspot.com/"&gt;وبلاگ صد روز کانادا &lt;/a&gt;را مي‌نويسد. در وبلاگش بحث قديمي اما هميشه تازه‌ي موافقان و مخالفان مهاجرت بالا گرفته است. عجب قصه‌اي است اين بحث. و طبق معمول طرفين متعصبند. به قول يک دوستي، ذهن متعصب مثل مردمک چشم مي‌مونه، هرچه بيشتر نور حقيقت بهش بتابه بيشتر بسته مي‌شه. در اين مدت که با مقوله مهاجرت در ارتباطم، احساس کردم کساني که از ايران رفته‌اند و چه آنهايي که برگشته‌اند و چه آنهايي اصلا نرفته‌اند. هميشه مستقيم و غيرمستقيم. آگاهانه و ناآگاهانه سعي مي‌کنند ديگراني را که در مرحله تصميم‌گيري و انتخابند، به کرده‌ي خود تشويق کنند. انگار آدميزاد هميشه از تنهايي مي‌ترسد و دنبال شريک جرم مي‌گردد.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-7062018385844346680?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/7062018385844346680/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/12/blog-post_13.html#comment-form' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7062018385844346680'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7062018385844346680'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/12/blog-post_13.html' title='برنامه هفتگي'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-3545194849607825995</id><published>2009-12-07T05:13:00.000-08:00</published><updated>2009-12-07T22:13:20.266-08:00</updated><title type='text'>بناي يادبود - ملبورن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/Sxz_ycywqyI/AAAAAAAAABM/SXgKs4G8uLU/s1600-h/02.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5412482094380133154" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 321px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/Sxz_ycywqyI/AAAAAAAAABM/SXgKs4G8uLU/s400/02.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;به نظر من جاذبه‌هاي گردشگري به سه دسته تقسيم مي‌شوند. 1- جاذبه‌هاي تاريخي 2- جاذبه‌هاي طبيعي و 3 جاذبه‌هاي مدرن. منظورم از نوع سوم آندسته از تفريحاتي است که بشر قرن معاصر از شکم سيري ساخته است و سمبل اين دست از جاذبه‌ها لاس وگاس آمريکاست. من از هواداران نوع اول جاذبه‌هاي گردشگري هستم که بالطبع استراليا از آن بويي نبرده است. اين است که بناي يادبود سرباز گمنام در مرکز شهر ملبورن مي‌شود يکي از علايق من. جهت اطلاعات بيشتر به آدرس زير مراجعه کنيد:&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.shrine.org.au/"&gt;http://www.shrine.org.au&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;البته از حق نگذريم استراليا يکي از بي‌رقيب‌ترين مکانها در نوع دوم است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-3545194849607825995?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/3545194849607825995/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/12/blog-post.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3545194849607825995'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3545194849607825995'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='بناي يادبود - ملبورن'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/Sxz_ycywqyI/AAAAAAAAABM/SXgKs4G8uLU/s72-c/02.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-1191719600206789522</id><published>2009-11-25T17:43:00.000-08:00</published><updated>2009-11-25T18:48:59.452-08:00</updated><title type='text'>تجربه‌هاي بهداشت و درمان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;به مناسب آخرين تعامل جديد و عميق با سيستم پزشکي استراليا، بر آن شدم که مختصري درباره سيستم بهداشت و درمان استراليا بنويسم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;1- اصولا شهروندان و مهاجران در استراليا از خدمات رايگان پزشکي برخوردارند. چيزي شبيه تامين اجتماعي خودمان با اين تفاوت که صرف زنده بودن شما را مشمول اين خدمات مي‌سازد و لازم نيست براي دريافت آن حتما شاغل باشيد. نظر خودشان نسبت به کيفيت اين سيستم مانند نظر خودمان است نسبت به کيفيت خدمات شبکه تامين اجتماعي ايران.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;2- اولين برخورد من با جامعه پزشکي استراليا ماهها پيش در سيدني بود، وقتي براي يک سرماخوردگي به پزشک مراجعه کردم، پس از تشخيص و پيشنهاد درمان (که البته فقط استراحت بود)، پرسيد: "نظر شما چيست؟"، بنده هم که اصولا از سرزميني مي‌آيم که کسي از کسي نظر نمي‌پرسد، دکتر جماعت هم که ديگه بدتر، متعجبانه لحظاتي نگاهش کردم و گفتم: "چي بگم؟ شما دکتريد!" البته اين"What do you think؟" شد مايه مسخره کردنشان بعدها.&lt;br /&gt;از همان جلسه اول درس ديگري هم گرفتم. فهميدم تعريف بيمار از نگاه ما با اينها، از زمين تا آسمان فرق دارد. بيمار اينجا يعني رو به موت و بر خلاف ما قرص و دارو را هم مثل نخودچي کشمش تناول نمي‌کنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;3- از آنجا که خوانندگان اين وبلاگ محدود به دوستان دور و نزديک مي‌شوند، احتمالا اکثرا خبر داريد که فرزند ما هفته گذشته در همين سيستم پزشکي به دنيا آمد. تجربه‌ي به ذات سختي بود. نزديک 24 ساعت مستمر در تعامل با کادر پزشکي بوديم. با علم به اينکه هيچ يک از آن کادر پزشکي اين صفحه را نخواهند ديد يا اگر ببينند نخواهند خواند يا اگر بخوانند نخواهند فهميد اما همينجا از تک تک آنان به خاطر همکاري و روحيه حرفه‌اي و برخورد بي‌نظيرشان تشکر مي‌کنم. رفتار و حسي که هيچ‌وقت در سيستم پزشکي خودمان تجربه نکرده بودم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;4- مهمترين وجه تمايز جامعه بهداشت و درمان اينجا با ايران اينست که در اينجا &lt;strong&gt;بيمار مشتري است نه محکوم&lt;/strong&gt;. حق انتخاب دارد حتي اگر فقط يک انتخاب باشد! و پزشک خداوند نيست، سرويس دهنده است. شرح مفصل حتي کوچکترين تصميمات کادر پزشکي و سهيم کردن بيمار (مشتري) در تصميم گيري، احساس بسيار خوشايندي به انسان مي‌دهد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;5-روز دوم و قبل از اينکه مادر و فرزند مرخص شوند، پرستاري که در طول شيفتش مسئول مستقيم آنها بود، پرسيد: "ميخواهيد واکسن هپاتيت ب براي کودک بزنيم؟" و من اينبار مانند چند دفعه قبلي که با شوخي پرسيده بودم: "مگر انتخاب ديگري داريم؟" نپرسيدم و گفتم: "Yes Please". دو روز بعد، در اولين روز کاري، پس از ابراز احساسات همکاران، دريافت کارت تبريک و نمايش تصاوير، همکاري پرسيد: "واکسن براي بچه زدي؟"، من هم گفتم: "اولين واکسنش را زديم؛ هپاتيت ب"، بنده خدا خيلي ناراحت شد و خودش را سرزنش کرد که چرا فراموش کرده پيش از اين، چشم من را به اين حقيقت باز کند که اينجا پدر و مادرها اين انتخاب را دارند که کودکانش را واکسينه نکنند. در فضايل اين عمل يک کتاب به من داد و نشاني آورد که 2 فرزند خودش و 3 فرزند همکاري ديگر، هيچکدام تاکنون حتي يک واکسن هم نزدند. براي من باور واکسن نزدن خيلي سخت بود. از تعجب قيافه‌ام درست مانند قيافه آنها بود روزي که بهشان گفته بودم، من دو تا تاريخ تولد دارم و اين در مملکت ما بسيار متدوال است. فکر کنم ما و اينها، حالا حالاها فرصت داريم همديگر را متعجب کنيم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;6- امروز تولد يک هفتگي پسرم است. همين.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-1191719600206789522?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/1191719600206789522/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/11/blog-post_25.html#comment-form' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1191719600206789522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1191719600206789522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/11/blog-post_25.html' title='تجربه‌هاي بهداشت و درمان'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-4990657714385586989</id><published>2009-11-09T20:07:00.000-08:00</published><updated>2009-11-13T04:49:50.362-08:00</updated><title type='text'>فلسفه‌ي لنگه کفش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اخيرا جان هاوارد، نخست وزير سابق استراليا، که براي سخنراني رفته بوده دانشگاهي در انگلستان، مورد اصابت يک لنگه کفش قرار گرفته است. به اين بهانه راديو داشت با يک استاد (احتمالا جامعه‌شناسي يا علوم سياسي) دانشگاه سيدني صحبت مي‌کرد، طرف هم با پرداختن به لنگ کفش پرتاب شده به جرج بوش در عراق و لنگه کفش پرتاب شده اخير در مملکت گل و بلبل، اينگونه نتيجه گيري کرد که لنگه کفش پراني اصولا از فرهنگ خاورميانه است و ريشه در اهميت (يا شايد بهتر است بگويم بي اهميتي) کفش در فرهنگ مردم خاورميانه دارد و نشاني آورد که در ورود به خانه کفششان را در مي‌آورند. داشتم فکر مي‌کردم لنگه کقش تنها البسه‌اي است که قابليت پرتاب شدن را دارد و حتما مردمان غير خاورميانه‌اي که کفششان را در ورود به خانه در نمي‌آورند، مجبورند شلوارشان را پرت ‌کنند!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-4990657714385586989?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/4990657714385586989/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/11/blog-post_09.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4990657714385586989'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4990657714385586989'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/11/blog-post_09.html' title='فلسفه‌ي لنگه کفش'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-2532306909156154061</id><published>2009-11-08T21:22:00.000-08:00</published><updated>2009-11-09T17:19:42.262-08:00</updated><title type='text'>ملبورن کاپ، عاشورايي در ديار کانگاروها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اولين بار در سيدني با مفهوم ملبورن کاپ آشنا شدم، اونروز در حالي که سه‌شنبه روزي مثل هميشه مسير خانه را تا کلاس زبان رانندگي مي‌کردم پوشش متفاوت چند جوان توجهم را جلب کرد. هر چه در مسير جلوتر مي‌رفتم بر انبوه مرداني افزوده مي‌شد که کت شلوار رسمي حتي بعضا کت دم بلند به تن داشتند و يا خانمهايي که لباس شب به تن داشتند و به نظر مي‌رسيد بر سر کوتاهي لباسشان از شمال و جنوب، در رقابتند، خانمهايي با کلاه‌هايي مزين شده به پر پرندگان بر سر و آرايشي متفاوت، بر چهره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدتر فهميدم ملبورن کاپ مشهورترين مسابقه اسب سواري استراليا است که همه ساله در اولين سه‌شنبه‌ي نوامبر در ملبورن برگزار مي‌شود و اين شهر نيز به همين خاطر در آن روز تعطيل رسمي است. آن جماعت شيک‌پوش در سيدني هم به همين بهانه و با سر شکلي که جزئي از آئين و مسلک اين مراسم است در حال مراجعه به استاديوم بزرگ سيدني بودند تا مسابقه‌اي را که در ملبورن برگزار مي‌شد بصورت همزمان بر اسکرين بزرگ ورزشگاه ببينند و هرچند از راه دور، اما اندکي بيشتر درفضا و حال و هواي مسابقه قرار بگيرند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همچنين فهميدم اين مسابقه در استراليا بسيار اهميت دارد، يعني همه آحاد جامعه را به نوعي تحت تاثير قرار مي‌دهد. مهمترين اثر ماندگار آن شرط بندي‌هايي است که بر روي اسبها مي‌شود و چند صد ميليون دلاري که در اين شرط بندي‌ها جابجا مي‌شود. يک دوست اينجايي‌اي يکبار مي‌گفت "اصلا نميشه تو ملبورن کاپ شرط بندي نکرد ولو 1 دلار". در اهميت ملبورن کاپ اينکه در آزمون دريافت حق شهروندي کشور استراليا نيز سوالاتي مرتبط با اين مسابقه پرسيده مي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ناگفته نماند اين محترم شماري ملي، طبيعتا استثنائاتي هم دارد، مثلا همکار استراليايي‌اي دارم که احساس مي‌کند روشنفکر است، او در مورد فرهنگ و عامه و توده در استراليا چنان حرف مي‌زند که بنده و دوستان دور و برم وقتي دور هم جمع مي‌شويم در نقد فرهنگ و جامعه ايران داد سخن مي‌دهيم. معتقد است ملبورن کاپ فقط "شراب است و شرط بندي و سکس"، اما وقتي مورد پرسش همکاري ديگر قرار مي‌گيرد که "یعني تو تا حالا ملبورن کاپ نرفتي؟ يا شرط نبستي؟" مي‌گويد "يکي دو بار وقتي جوان بودم رفتم!"، ياد خودم مي‌افتم که با اينکه در مراسم عزاداري عاشورا شرکت نمي‌کنم و خوب هم دادسخن عليه‌اش مي‌دهم اما هيچ سالي از قيمه و شله زرد نذري بي‌نصيب نمانده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اينها را گفتم که بگويم امسال ملبورن نشيني و از سر اتفاق همسايگي خانه ما با استاديومي که مسابقه مذکور هم ساله در آن برگزار مي‌شود بيشتر توجهم را به جرئيات اين آئين ملي جلب کرد و هر چه بيشتر دقت مي‌کردم تشابهات بيشتري در اين مراسم با عاشورا در مملکت خودمان مي‌ديدم. البته تشابهاتي با يک تفاوت ماهوي، اين مراسمِ صفاست و آن مراسم عزا.&lt;/div&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;هر دو برنامه از حضور مردم معني مي‌گيرد. برخلاف اکثر کارناوالها که گروه اجرا کننده دارد و مردم تنها بازديدکننده هستند.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;هر دوي آنها از حمايت غريزي توده، برخوردار است.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;در هر دو اصرار به رعايت آداب خاص پوشش (و بعضا آرايش ) وجود دارد، حتي به قيمت اينکه در پايان مراسم خانمها مجبور شوند کفش پاشنه بلند به دست، پياده خيابانهاي پر ترافيک را گز کنند.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;فرم و شمايل اجراي برنامه از قديم الايام به ارث رسيده است و هرچند بعضا تغييرات ظاهري کوچکي مي‌کند اما شرکت‌کنندگان به رعايت اصول آن متعصبند.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;براي هر دو شهر بهم مي‌ريزد و ترافيک به وجود مي‌آورند.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;هر دو برنامه يکسري از مقدمه چيني‌ها دارد که از روزهاي قبل شروع مي‌شود و در ظهر عاشوراي خود به اوج مي‌رسند و به ناگه کاملا خاموش مي‌شوند.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;هر دو برنامه مورد نقد بخش روشنفکر يا شبه روشنفکر جامعه است.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;اين مراسم‌ها، برنامه‌هاي تلويزيون را تحت تاثير قرار مي‌دهد و پوشش خبري عظيمي پيرامون آنها مي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;در هر دو نياز به معاشرت و زندگي اجتماعي انسان، بهانه‌اي قوي، اما مستتر است.&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div style="VISIBILITY: visible; MARGIN: auto; WIDTH: 460px"&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;embed style="WIDTH: 460px; HEIGHT: 350px" name="photo_peel" align="middle" src="http://flash.picturetrail.com/pflicks/3/spflick.swf" width="460" height="350" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="sameDomain" bgcolor="#000000" wmode="transparent" flashvars="ql=2&amp;amp;src1=http://pic90.picturetrail.com/VOL2340/12759195/flicks/1/7729542" quality="high"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;p style="MARGIN-TOP: 10px; WIDTH: 460px; HEIGHT: 24px; whitespace: no-wrap"&gt;&lt;a href="http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks%3Dshtml&amp;amp;cID=924"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks%3Dshtml&amp;amp;cID=925"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-2532306909156154061?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/2532306909156154061/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/11/blog-post_08.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2532306909156154061'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2532306909156154061'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/11/blog-post_08.html' title='ملبورن کاپ، عاشورايي در ديار کانگاروها'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-3418558261682806488</id><published>2009-11-07T05:01:00.000-08:00</published><updated>2009-11-07T05:40:42.438-08:00</updated><title type='text'>محل کار من در محله اي به نام Williamstown</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;محل کار من درست نقطه مقابل مرکز شهر است در خليج ملبورن. مهمترين مزيتش اينه که هميشه خلاف ترافيک رانندگي مي کنم. اصولا در اين شهرِ تمام اکسيژن، آلودگي و غبار و اين چيزا نيست ولي اونروز به طرز مشکوکي تصوير شهر از اين طرف خليج منوکرُم شده بود. نمي دونم چرا!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من که فکر کنم برنامه نويسِ عالم هستي يک متغييري را اشتباهي مقدار دهي کرده بود. دوباره هم براتون از همين زاويه عکس مي گيرم تا ببينيد که اصولا تصوير شهر از اين نقطه رنگي است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/SvVwA6No0TI/AAAAAAAAAA8/WBGBHyON9kk/s1600-h/melbourne+from+williamstown-mohammad+shekarchian.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5401346489029546290" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 252px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/SvVwA6No0TI/AAAAAAAAAA8/WBGBHyON9kk/s400/melbourne+from+williamstown-mohammad+shekarchian.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-3418558261682806488?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/3418558261682806488/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/11/williamstown.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3418558261682806488'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3418558261682806488'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/11/williamstown.html' title='محل کار من در محله اي به نام Williamstown'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/SvVwA6No0TI/AAAAAAAAAA8/WBGBHyON9kk/s72-c/melbourne+from+williamstown-mohammad+shekarchian.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-3009570534673839497</id><published>2009-11-07T03:34:00.000-08:00</published><updated>2009-11-07T05:33:59.627-08:00</updated><title type='text'>از شیر تا فیل - باغ وحش ملبورن</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;مجموعه عکسهاي زير حاصل اولين باغ‌وحش گرديمان است در مملکت حيات وحش. اونهم بعد از يکسال و اندي زندگي در اينجا. به نظر مي‌رسد خيلي هم دير نشده بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div style="VISIBILITY: visible; MARGIN: auto; WIDTH: 460px"&gt;&lt;embed style="WIDTH: 460px; HEIGHT: 350px" name="twister" align="middle" src="http://flash.picturetrail.com/pflicks/3/spflick.swf" width="460" height="350" type="application/x-shockwave-flash" quality="high" flashvars="ql=2&amp;amp;src1=http://pic100.picturetrail.com/VOL1161/11492743/flicks/1/7722039" wmode="transparent" bgcolor="#000000" allowscriptaccess="sameDomain"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style="MARGIN-TOP: 10px; WIDTH: 460px; HEIGHT: 24px; whitespace: no-wrap"&gt;&lt;a href="http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks%3Dshtml&amp;amp;cID=924"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.picturetrail.com/misc/counter.fcgi?link=%2FphotoFlick%2Fsamples%2Fpflicks%3Dshtml&amp;amp;cID=925"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-3009570534673839497?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/3009570534673839497/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/11/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3009570534673839497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3009570534673839497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='از شیر تا فیل - باغ وحش ملبورن'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-9164494867495470601</id><published>2009-10-28T03:49:00.000-07:00</published><updated>2009-10-28T05:18:42.035-07:00</updated><title type='text'>هردم از اين باغ بري مي‌رسد</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;الان هفت ماه است که من در ملبورن مشغول به کار شده‌ام. اولش که آمده بودم استراليا، تجربه‌ي نفهميدن ساده ترين جملات بواسطه لهجه‌ي متفاوت استراليايي‌ها مزه‌ي گسي داشت براي تمام تازه واردان مستقل از نمره‌ي آيلتسشان.&lt;br /&gt;بعدها که ياد گرفتم &lt;strong&gt;چه مي‌گويند&lt;/strong&gt;، قرار گرفتم در برابر ديوار &lt;strong&gt;بفهمند چه مي‌گويم&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;آن را نيز پشت سر گذاشتم و رسيدم به گردنه‌ي &lt;strong&gt;بفهمند چه نوشته‌ام&lt;/strong&gt;. با کمک ساده نويسي و دوباره خواني و Spell Check و Grammar Check و اندکي همت براي مطالعه مجدد قوانين گرامر اين نيز گذشت.&lt;br /&gt;سر خوش شده بودم تا امروز که دستنويسي درباره‌ي يک موضوع کاري به من داده شد تا در ارتباطش اقدامي کنم. چشمتان روز بد نبيند. باور نمي‌کنيد که براي من عينهو زبان ميخي بود. چيزي شبيه نوار قلب، خطوطي صاف با برآمدگي‌هاي هر از چندي.&lt;br /&gt;خدا پدر مادر کامپيوتر را بيامرزد که همه نامه ها را تايپ مي کنند وگرنه اين يکي حل شدني نبود.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-9164494867495470601?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/9164494867495470601/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post_28.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/9164494867495470601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/9164494867495470601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post_28.html' title='هردم از اين باغ بري مي‌رسد'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-8242198412073257775</id><published>2009-10-27T05:19:00.000-07:00</published><updated>2009-10-28T04:12:25.868-07:00</updated><title type='text'>نوشتن به روايت تصوير - فشم ملبورن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تصميم دارم براي رنگ و لعاب دادن به مطالبي که مي‌نويسم هر از چندي تصويري هم پست کنم. بعنوان اولين پست از اين دست، تصويري ار فشم ملبورن گذاشتم. به نقشه ملبورن که نگاه کنيد دور تا دور شهر را لکه‌هاي سبزي احاطه کرده است، يکي از اين لکه‌ها دهي است به نام اوليندا، که من اسمش را گذاشتم فشم ملبورن و تصويرش به پيوست تقديم شده است.&lt;/div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/SugmWcEIyTI/AAAAAAAAAAs/KPnJ8H3QrrY/s1600-h/olinda-mohammad+shekarchian.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5397606320336062770" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/SugmWcEIyTI/AAAAAAAAAAs/KPnJ8H3QrrY/s400/olinda-mohammad+shekarchian.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-8242198412073257775?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/8242198412073257775/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8242198412073257775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8242198412073257775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html' title='نوشتن به روايت تصوير - فشم ملبورن'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/SugmWcEIyTI/AAAAAAAAAAs/KPnJ8H3QrrY/s72-c/olinda-mohammad+shekarchian.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-7597965634870246640</id><published>2009-10-21T05:08:00.000-07:00</published><updated>2009-10-21T06:15:26.827-07:00</updated><title type='text'>شغل شما چيست؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;1- تو ايران هر وقت از کار و کسبم مي‌پرسيدند معذب مي‌شدم. حقيقش اين است که خيلي جواب مشخص و شسته رفته‌اي نداشتم. اگر ميخواستم کلاس بگذارم بايد مي‌گفتم مديرپروژه نرم‌افزاري‌ام و اين خطر را داشت که بپرسند "کجا؟" و بايد جواب مي‌دادم "با خانم بچه‌ها". اگر هم کلاس نمي‌گذاشتم بسته به شناخت مخاطب بايد يک چيزي بين تو "کار کامپيوترم" تا "کار برنامه نويسي تحت وب مي‌کنيم با چند تايي از دوستان" تحويل مي‌دادم. به مخاطبيني که نزديکتر بودند و ادبيات شلخته من را بيشتر متوجه مي‌شدند ميگفتم حرف مي‌زنم پول در مي‌آورم و الحق هم اين آخري از تمامي تعابير ديگر به حقيقت نزديکتر بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;2- اصولا بنده (با مشارکت ماني) اعتقاد دارم آدمها يا کار مي‌کنند و يا نه. حداقل تجربه من در مملکت گل و بلبل که اينگونه بود. کار کار بود ديگر. اهل کاري بسم‌الله. يک گوشه بار را بگير دستت و برويم جلو. بعدها که اين انديشه را ترويج مي‌کردم (مي‌کرديم با ماني) يکجورايي نگاهم مي‌کردند که انگار از يک سياره ديگر آمده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;براي استخدام کردن نيرو در همان "شرکت ما و خانم بچه‌ها" هم مشکل پابرجا بود، از در و همسايه مي‌پرسيدم کسي را سراغ داريد ما استخدام کنيم، مي‌گفت" براي چه کاري؟" يا "چي خونده باشه؟" مي‌گفتم "براي کار". مهم نيست چي خونده باشه. بعدها با ماني به اين نتيجه رسيديم که آن همکاري که دنبالش مي‌گرديم بايد تن‌تن خوانده باشد حداقل 20، 30 قصه از کل مجموعه را.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;3- آمدم اين سر دنيا. ظاهر امر اين بود که اينجا ديگر اونجا نيست. نظم و ترتيب و خطوط مشخص و منظم و تعريف شغلي دارد. بنده هم با هزار سلام و صلوات گفتم "باشه". اسم و رسمم شد مدير آي تي. اما انگار روي پيشاني من به زباني جهاني نوشته شده: "کار گِل".&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سالها پيش در بخشي از وب سايت شرکت نگاه که قرار بود در مورد خودمون بنويسيم در زير قسمت "چه کاره شدم" نوشتم:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://negah.net/Yellowpage/yellowpagef/personel/Item.asp?Id=152"&gt;"كار زمين مونده تموم مي‌كنيم. هر كاري بقيه نمي‌كنند، مي‌كنيم. تو شركت هم به من مي‌گويند مسئول بازرگاني."&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اينجا هم سه ماه آزمايشي همکاري که گذشت. انگار که دستشون خورد به موس و اسکرين سيور خطوط مشخص و مرتب محو شد. بنده شدم کسي که کار مي‌کند. امروز با حفظ تمام مسئوليتهاي پيشين، توي هر سوراخ ديگري دست مي‌کنم. تلفن جواب مي‌دم، فايلينگ انجام مي‌دم، درس مي‌دهم. دوره جديد طراحي مي‌کنم. محتواي دوره‌هاي ديگر را بررسي و تصحيح مي‌کنم و خلاصه کار مي‌کنم. البته خيلي هم راضي‌ام چون کار کردن تنها کاري است که بلدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;4- عجب پستي شد اين. ميخواستم تعريف کنم که آخرين باري که رفته بودم جلسه‌ي مديريت پروژه‌ي ملبورن به نظرم رسيد، تمامي آن جماعت، شغلشان اين است که حرف مي‌زنند و پول مي‌گيرند و ميخواستم نتيجه بگيرم که براي همين است که سخنراني براي اين جماعت هميشه سخت است و سمينارها معمولا براي اين شنوندگان کسل کننده به نظر مي‌رسد. خب حرف فروختن به حرافها سخت است ديگر و به اين هدف بود که اين همه حرف ديگر زدم. خب کار من حرف زدن است ديگر.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-7597965634870246640?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/7597965634870246640/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post_21.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7597965634870246640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7597965634870246640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post_21.html' title='شغل شما چيست؟'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-8043879125362183516</id><published>2009-10-15T20:16:00.000-07:00</published><updated>2009-10-19T17:22:55.625-07:00</updated><title type='text'>کم گوي و گزيده گوي چون در</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نمي‌دونم ما آدمها چرا در مورد چيزي که مطمئن نيستيم اظهار نظر مي‌کنيم، نمونه‌اش خود من. کلي بالاي منبر رفتم که روزنامه و تلويزيون اينجا آماتوري است، بعد که بيشتر آشنا شدم نظرم کاملا عوض شد و شرح مفصل‌ترش در پست&lt;a href="http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_03.html"&gt; آخرين اخبار کانگارو&lt;/a&gt; هست. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد نوبت رسيد به ارتش استراليا، تو همين يکسال اينقدر پيش اومده با دوستان نشستيم به 100 تا دونه کشته‌ي اينها تو جنگ جهاني خنديديم. اونوقت چند وقت پيش که داشتم توي اينترنت دنبال يکسري اطلاعات در مورد کشف قاره استراليا مي‌گشتم از سر تصادف کلي مطلب پيدا کردم راجع به اين که بنده‌هاي خدا با همون يکدونه گروهانشون چه افتخارها که در تاريخ جنگهاي جهاني رقم نزدند و چه پيروزيهايي که در جبهه متفقين مديون رشادت و دليري اين بر و بچ آزتک نبوده.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بعنوان آخرين نمونه هم اظهار نظر در مورد فوتبال استراليايي بود. هرجا نشستيم با دوستان مسخره‌شون کرديم که اين هم ورزشه از خودشون درآوردن، مسخره است، زورچپونه و ... اما همين چند هفته پيش که فينال مسابقات امسال بود همگي يک جورايي علاقمند شده بوديم، بنده که به شخصه نشستم يکي از 4 نيمه‌اش را ديدم و خيلي هم خوشم اومد نمي‌گم هيجان پرسپوليس-استقلال را داشت اما خوب در حد بازي پرسپوليس با ذوب آهن تو اصفهان بود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;خلاصه اينکه آدميزاد از عدم اظهار نظر آني راجع به موضوعات ضرر نمي‌کنه، از ما گفتن بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-8043879125362183516?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/8043879125362183516/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post_15.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8043879125362183516'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8043879125362183516'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post_15.html' title='کم گوي و گزيده گوي چون در'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-1441320711622702466</id><published>2009-10-14T05:21:00.001-07:00</published><updated>2009-10-14T05:31:03.357-07:00</updated><title type='text'>چشم کور و مغز تعطيل وقتي پاي policy در ميان است</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;1- امتحان رانندگي را دادم و برگشتم تا نتيجه را بگيرم، در طول مسير آزمون‌گير (با ناخن‌گير فرق دارد) طبق Policy جز برو چپ، برو راست، بپيج اينجا، هيچ حرفي در مورد تکليف و نتيجه آزمون نزد. در سالن که نشسته بودم صدايم کرد تا جلوي پشخونش بروم. اينبار اون روي نسبتا سگش را کنار گذاشته بود و روي آدمش را نشان مي‌داد. چند دقيقه‌اي در وصف رانندگي خوب و تجربه و تبحر و تسلط من که نشان از تجارب رانندگي در مملکت گل و بلبل بود سخن راند و به ميزان کافي پوزش خواست و گفت شما رد هستيد. هرچند من 109 امتياز از 110 امتياز را به دست آورده بودم و تنها 90 امتياز براي قبولي در آزمون کافي بود اما از نظر ايشان بنده يکي از خطاهاي کبيره که رفتن بخشي از ماشين روي خط علامت استاپ است را مرتکب شده بودم و ايشان شخصا از اينکه Policy اجازه نمي‌داد با شعور و تجربه خودش گواهي بدهد که من توانايي رانندگي در ديار کانگاروها را دارم و مجبور است به دستور قانون عمل کند از من عذر مي‌خواست و ناراحت بود اما Policy را نمي‌شد کاري کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;2- شاگرد کلاسي بودم در سيدني، در روزهاي نخستين کلاس به همراه يک استراليايي، يک پاکستاني و يک مراکشي در ساعت استراحت بين روز رفتيم براي صرف ناهار. در مسير من با دوست استراليايي هم پا شده بودم و دو نفر ديگر با هم در پيش ما راه مي رفتند. به چراغ قرمز عابر پياده مي‌رسيديم. نا خودآگاه از سرعت خود کم کرده بوديم. اندک ماشينهايي بودند که گذر کردند. آن دو نفر سري به چپ و راست تکان داند و رفتند. اين بنده خدا که همراه من بود با چشماني کاملا باز از تعجب رو به من کرد و گفت رفتند؟! اتفاقا به واسطه ترکيب کلاس و موضوع درس که تعليم و تربيت بود، موضوع صحبتمان هم بحث شيرين ويژگيهاي دنياي شرق و غرب بود. به رفيق استراليايي گفتم: نکته همين جاست، در فرهنگ غربي انسانها ياد مي‌گيرند آنجا که پاي قانون و policy در ميان است فکر نکنند و رعايت کنند. حتي فکر تخطي از قانون هم بسيار وحشتناک است. اما در فرهنگ ما، عقل فردي است که بالاتر از هر فرماني، فرمان مي‌راند و به همين دليل است که آنها به استناد آنچه عقلشان مي‌گويد از خيابان عبور کردند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;3- با عده‌اي از دوستان رفته بوديم، پينت‌بال. خدا بيشتر از يکبار نصیبتان نکند که پين‌بال است. Policy اين بود که در محوطه بازي تحت هيچ شرايطي حتي در لحظاتي که بازي در جريان نيست، کلاه محافظ سر و صورت را از سر بر نداريم. بازي تمام شد. بيرون از زمين بازي در حالي که داشتيم جاي گلوله‌ها را مي‌ماليديم تا اندکي التيام پيدا کند از داور بازي خواهش کرديم عکسي به يادگار در زمين بازي ازمان بگيرد. گفت باشه اما بايد کلاه روي سرمان باشد. اصرار ما که بازي‌اي در جريان نيست و تصوير 8 نفر ما با کلاه هيچ تفاوتي با يکديگر ندارد راه به جايي نبرد. عطاي زمين را به لقاي صورتمان بخشيديم وعکس يادگاري را در محوطه گرفتيم و رفتيم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;4- يکي از دفاتر کالجي که من در آن کار مي‌کنم تقريبا مستقل است، يک جور نمايندگي. از سر اتفاق مدير آن دفتر در سيدني لبناني‌ الاصل است. تمامي اسناد مرتبط با دانش آموزاني که آنجا درس ميخوانند به ملبورن که دفتر مرکزي است منتقل مي‌شود و اصطلاحا moderate مي‌شود. در يکي از اين moderationها کشف شده بود که يکي از دانش‌آموزان انگاري که به منبع پاسخها دسترسي داشته جوابهايي بسيار مشابه با آنچه در نسخه آموزگار مطالب درسي است را بعنوان مشق و پروژه و امثالهم تحويل داده. براي من موضوع ساده و پيش پا افتاده اي بود آنهم در محدوده يکي از هزاران دانشجو در سال. اما براي اين بنده‌هاي خدا مثل کشف جنايت قتل بود. کار به هيات مديره کشيد. وقتي آن مدير لبناني‌الاصل براي اداي توضيحات آمده بود ملبورن، کاشف به عمل آمد که ايشان به واسطه سلام و عليکي که با دانش آموز مذکور داشته، اندکي در انجام تکاليفش کمکش کرده و او هم بسيار از جدي گرفتن يک موضوع ساده توسط هيات مديره متعجب و شاکي بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-1441320711622702466?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/1441320711622702466/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/policy.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1441320711622702466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1441320711622702466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/policy.html' title='چشم کور و مغز تعطيل وقتي پاي policy در ميان است'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-7733786788549261686</id><published>2009-10-08T18:05:00.000-07:00</published><updated>2009-10-08T18:18:20.445-07:00</updated><title type='text'>عدم اعتماد به نفس يا نظارت استصوابي؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;توي اين مدت در برنامه‌هاي زنده (يا مرده) راديو و تلويزيون اينجا هيچ وقت نديدم يک نفر با زبان انگليسي وصله و پينه و يا لهجه غيراستراليايي تلفن بزنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمي‌دونم اين از عدم اعتماد به نفس ما مهاجراست يا از وجود يک سيستم نظارت استصوابي (احتمالا شيشه‌اي). شايد يک روز خودم جراتش کردم و زنگ زدم، اونوقت خبرشو بهتون ميدم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-7733786788549261686?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/7733786788549261686/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post_08.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7733786788549261686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7733786788549261686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post_08.html' title='عدم اعتماد به نفس يا نظارت استصوابي؟'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-6204283292662314833</id><published>2009-10-06T00:19:00.001-07:00</published><updated>2009-10-06T00:27:13.003-07:00</updated><title type='text'>ضرب المثهاي مايه ننگ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;به نظرم يکسري از ضرب المثهاي فرهنگ ما مايه‌ي ننگ است، بعنوان نمونه اينها را داشته باشيد اما خيلي بيشتر از اين حرفهاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;يعني عزت نفس را بريز دور. از نتايج‌اش از دست دادن شرف و حيثيت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چوب معلم گله هرکي نخوره خله&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;يعني ديکتاتوري از نوع حاد، از نتايجش توحش اجتماعي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;يعني مرگ جرات و شجاعت، از نتايجش بزدلي ملي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها&lt;/strong&gt;:&lt;br /&gt;يعني بيخيال اينکه که از کاه کوه ساختند بيا ما هم در يک جفاي همگاني سهيم بشويم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-6204283292662314833?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/6204283292662314833/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/6204283292662314833'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/6204283292662314833'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='ضرب المثهاي مايه ننگ'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-8249368917597639220</id><published>2009-09-25T01:39:00.000-07:00</published><updated>2009-09-25T01:44:46.313-07:00</updated><title type='text'>استراليا خانه‌ي امن انگلوساکسونها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;از مشهورترين کساني که هرچه به ذهنش مي‌رسيد مي‌نوشت جلال آل احمد بود. مي گويند حسين درخشان نيز در آخرين دوره‌ي حيات رسانه‌اي‌اش هرچه به ذهنش مي‌رسيده مي‌نوشته. من نمي‌خواندمش. الان هم که چيزي از او روي اينترنت نيست که بخوانم و حقيقت را دريابم اما بواسطه اينکه مدتي در يک شرکت همکار بوديم مي‌دانم که از او هم چنين بر مي‌آيد. نتيجه اينکه من هم گفتم بواسطه خواندن چند کتاب از جلال آل احمد و چند نوبت سلام و عليک با حسين، از خودم يک تئوري شکمي درکنم. باشد که ما هم روزي معروف شويم و اين تئوري براي خودش تئوري مشهوري شود. اصولا در روزگار ما شهرت تئوريسين مهمتر است از اهميت ذاتي تئوري و محتواي کلام.&lt;br /&gt;استراليا ويژگيهاي منحصر بفردي دارد. از طبيعت گياهي و حيات وحش بگيريد تا موقعيت جغرافيايي خاص بر روي کره زمين.&lt;br /&gt;بنده معتقدم اين انگليس خبيث به نمايندگي از امپرياليسم غرب 200 سال پيش یعني چيزي حدود 200 سال بعد از اينکه هلنديها براي اولين بار پا بر روي قاره استراليا بگذارند &lt;a href="http://findarticles.com/p/articles/mi_hb3120/is_6_79/ai_n29354330/"&gt;(اين هم منبعش)&lt;/a&gt; و 200واندي سال پس از اينکه احتمالا اسپانيايي ها براي اولين بار آن را کشف کنند &lt;a href="http://query.nytimes.com/gst/abstract.html?res=9E07E5DD143EE033A25750C0A9669D946897D6CF"&gt;(اين هم منبع احتمالي اين يکي)&lt;/a&gt; به اين فکر افتادند که از اين همه تجمع خوبي در کنار هم بهره‌اي ببرند و اينگونه شد که روايت است چنان که دارند چند هکتار زمين مي خرند ملکه‌شان سرکيسه را شل کرده و بابت آن چند قدم سياح هلندي بر اين خاک، دو کيسه اشرفي روانه کرده براي ملکه هلند و خلاصه بچه را با آب‌نبات گول زده‌اند. بدين ترتيب پروژه استراليا کليد خورده و اينجا شده است سرمايه‌گذاري‌اي براي آينده و سرزميني امن براي روزهاي ناامن.&lt;br /&gt;سرزمين استراليا براي نيل به اين هدف چندين ويژگي مهم دارد:&lt;br /&gt;1- موجودات بکري مشابه انسانهاي اوليه در اين سرزمين مي زيستند. اين موهبت فرصت مطالعاتي شگرفي را در اختيار دنياي متمدن قرار مي دهد تا بتواند آنچه بر بشر اوليه براي رسيدن به اين مرتبه از توسعه گذشته است را مجدد مشاهده و در آزمايشگاه علوم انساني دوباره مطالعه کند و درس بگيرد.&lt;br /&gt;2- استراليا از حيث منابع طبيعي اعم از ذغال سنگ، گاز، نفت، اورانيوم، طلا و امثالهم آنقدر دارد که کفاف چند برابر جمعيت فعلي‌اش را براي قرنها بدهد.&lt;br /&gt;3- از لحاظ موقعيت جغرافيايي در امن‌ترين مکان ممکن مستقر است.&lt;br /&gt;4- از نقطه نظر آب و هوا براي زيستن و کشاورزي بسيار مستعد است.&lt;br /&gt;و هزار و يک دليل ديگر که اجالتا همون 4 تاي بالا را داشته باشيد تا بعد، خلاصه اينگونه شده که با يک برنامه حساب شده&lt;br /&gt;1- دانش و تجربه مورد نياز براي ساخت يک کشور مدرن بصورت يکجا و فشرده به اين سرزمين منتقل شده و به عبارتي بدون اينکه بهاي گزاف رسيدن به تمدن حوالي قرن 19 را پرداخت کنند يک شبه ره صدساله رفته و به قول معروف هلو رفته تو گلو.&lt;br /&gt;2- برپايه سياست مهاجر پذيري حساب شده و برنامه ريزي شده در مرحله اول قوي‌هيکلان را - که نوادگان آنها در پيراهنهاي XXXXL و کفشهاي سايز 47 به وفور يافت مي‌شوند- براي ايجاد زيرساختهاي عمراني و سپس سياسيون گوگول مگول را براي ايجاد زيرساختهاي فکري و سياسي وارد کرده اند.&lt;br /&gt;3- در ادامه همان سياستها امروزه همچون کشتي نوح چنان چين و ماچين و عرب و عجم و سفيد و سياه را انتخاب شده گلچين مي‌کنند و آنان را با يکديگر دوست و رفيق و همسايه و دوست دختر و دوست پسر و همسر و پدر و مادر يکديگر مي کنند که سخت بتوان در فرزندان آينده (به اين قيد زمان توجه مبسوط بفرماييد وگرنه خودم مي‌دونم الان يک نموره مشکلات نژادپرستانه هست.) اين خاک مفهوم تعصب و تعلق قومي را پيدا کرد و به ذات، همگان به همه گروهي تعلق خواهند داشت و بدين تربيت در اين آينده ي اين خانه امن نگران حمله تروريستي بر پايه منافع گروهي نخواهند بود.&lt;br /&gt;4- و از همه مهمتر اينکه بنده متعلق به فرهنگي هستم که تئوري توطئه از اصول دين آن است و مادر تمام توطئه‌ها انگليس است که اين هم دليل محکمي است بر ادعاي من.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روزخوش تا بعد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-8249368917597639220?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/8249368917597639220/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_25.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8249368917597639220'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8249368917597639220'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_25.html' title='استراليا خانه‌ي امن انگلوساکسونها'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-1131274100623783861</id><published>2009-09-22T22:44:00.000-07:00</published><updated>2009-09-22T22:57:36.637-07:00</updated><title type='text'>بچه محل</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/Srm2tJAhjKI/AAAAAAAAAAc/d8T1-koJ-Uk/s1600-h/HomeBoy2-Mohammad-Shekarchian.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5384535716126624930" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/Srm2tJAhjKI/AAAAAAAAAAc/d8T1-koJ-Uk/s320/HomeBoy2-Mohammad-Shekarchian.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; با اين عکس توي مسابقه عکاسي محلمون شرکت کردم، اگر بردم خبرتون مي کنم&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/Srm2P3gZWXI/AAAAAAAAAAU/euoNZf_cB-s/s1600-h/HomeBoy1-Mohammad-Shekarchian.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-1131274100623783861?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/1131274100623783861/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_22.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1131274100623783861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1131274100623783861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_22.html' title='بچه محل'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/Srm2tJAhjKI/AAAAAAAAAAc/d8T1-koJ-Uk/s72-c/HomeBoy2-Mohammad-Shekarchian.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-64138663834482097</id><published>2009-09-16T05:33:00.000-07:00</published><updated>2009-09-16T05:34:03.108-07:00</updated><title type='text'>بده بستون فرهنگي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بعضي دوستان از سر خيرخواهي بنده را نصيحت کرده‌اند که اينقدر به دست و پاي اين استراليايي‌ها نپيچ و سعي نکن چيزي يادشون بدي. اما انگار ژن معلمي‌ام زنده شده است و سخت مشغول آموزشم. خوب بالاخره يک جورايي تو مدرسه هم کار مي‌کنم. ازجمله: يادشون دادم صبح که سر کار مي‌آيند به اتاقهاي اطراف مراجعه کنند و سلام کنند.&lt;br /&gt;يادشون دادم از دفتر که مي‌خواهند بروند بيرون از چهار تا همکار دور و بر خداحافظي کنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يادشون دادم اگر کسي دستش بارهست کمکش کنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يادشون دادم سالهاست بشر چيزي به اسم قاشق را اختراع کرده که خوردن بعضي غذاها با اون راحتره. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يادشون دادن ظرف شستن چپوندن ظرف هاي‌ چرک تو يک سينک آب و مايع ظرفشويي گنديده و خشک کردن اون با پارچه نيست.&lt;br /&gt;يادشون دادم وقتي ميان تو خونه کفششون رو در بيارن، آخه خيابون با خونه فرق داره درسته که جفتش با خ شروع ميشه (البته براي اينا نميشه)&lt;br /&gt;خلاصه فقط مونده ياد بگيرند يک آفتابه هم تو دستشويي بگذارند اونوقت من از معلمي خودم راضيم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-64138663834482097?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/64138663834482097/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_16.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/64138663834482097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/64138663834482097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_16.html' title='بده بستون فرهنگي'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-4183290038390984293</id><published>2009-09-15T05:51:00.001-07:00</published><updated>2009-09-15T06:38:06.782-07:00</updated><title type='text'>قبل از مردن اينها و قبل از مردن ما</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز نوشته بود تحقيق کردند و آمار گرفتند که فهرست زير، کارهايي است که مردمان استراليا تا قبل از مرگ مي خواهند انجام دهند:&lt;/div&gt;&lt;ol&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;سفر بدون توقف به مدت حداقل يکسال - 72.2 درصد&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;ورزش کردن حرفه‌اي - 71.6 درصد&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;جاده نوردي بدون مقصد خاص - 68.9 درصد&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;با فرست کلاس سفر کردن - 66.7 درصد&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;تجربه شنا کردن با دلفين‌ها - 66.7 درصد&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;سفر با کشتي اقيانوس پيماي مجلل - 64.4 درصد&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;تجربه Orient Express (يک تور ريلي جذاب گردشگري است، اينجا رو نگاه کنيد: &lt;a href="http://www.orient-express.com/"&gt;http://www.orient-express.com/&lt;/a&gt;) - به عبارت 62.2 درصد&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;يادگيري حداقل يک زبان ديگر - 62 درصد&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;قدم زدن بر روي ديوارچين - 50 درصد&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;حضور در Gallipoli در روز ANZAC (قصه جنگجويي استراليايي‌ها در جنگ جهاني اول است، براي اين هم اين يکي رو نگاه کنيد: &lt;a href="http://www.anzacsite.gov.au/"&gt;http://www.anzacsite.gov.au/&lt;/a&gt;) ايضا 50 درصد&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ol&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فکر مي‌کنيد اگر اين نظرسنجي در جامعه ما صورت بگيره پاسخ چيست؟&lt;/div&gt;&lt;ol&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;داشتن منزل شخصي&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;حاجي شدن&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;خريد خانه براي اولاد ذکور&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;سفر به قصد زيارت به کربلا&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;خريد خانه براي اولاد اناث&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;ويلاي شمال&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;داشتن اتومبيل آنچناني&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;داشتن مبلمان و وسايل منزل خفن که پوز فک و فاميل و در و همسايه بيافته&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;خريد يک خانه ديگر&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;و خريد يک خانه ديگر ديگر&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ol&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ياد اون جوکه افتادم که مي گفت آرزوي روسه از غول چراغ جادو بعد از ويسکي کردن تمام درياها و رودخانه‌ها، يک گيلاس ويسکي بيشتر بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-4183290038390984293?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/4183290038390984293/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_15.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4183290038390984293'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4183290038390984293'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_15.html' title='قبل از مردن اينها و قبل از مردن ما'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-7684018683688213599</id><published>2009-09-10T21:36:00.000-07:00</published><updated>2009-09-11T07:44:01.236-07:00</updated><title type='text'>نتيجه اخلاقي: برو بابا تو هم دلت خوشه.</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;جوانترين کارمند دفتر مرکزي کالجي که من توش کار مي‌کنم استعفا داد و افتخار نشستن بر صندلي جوانترين همکار را به من واگذار کرد. از آخرين باري که اين عنوان به من تعلق داشت سالها مي‌گذرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شنيده‌ها حاکي از آنست که به مديرش گفته اينجا funاش کمه. جماعت مهاجر تازه وارد مثل بنده تا همين چند ماه پيش، له له کار مي‌زنند و اونوقت فسقل بچه واسه ما قر مياد که فانش کمه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نتيجه اخلاقي: برو بابا تو هم دلت خوشه. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-7684018683688213599?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/7684018683688213599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_10.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7684018683688213599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7684018683688213599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_10.html' title='نتيجه اخلاقي: برو بابا تو هم دلت خوشه.'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-5135385693623000311</id><published>2009-09-08T22:20:00.001-07:00</published><updated>2009-09-09T00:51:58.517-07:00</updated><title type='text'>چشم بصيرت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;محبوب‌ترين جوک نزد من قصه‌ي هموطني است که رفت دکتر گفت من مي‌...وزم نه بو داره نه صدا. دکتر گفت خب حالا يکدونه بزن ببينم مشکل چيه؟ زد. دکتر سريع نسخه رو نوشت داد دستش، طرف گفت آقاي دکتر به اين سرعت تشخيص داديد؟ گفت آره يک قطره نوشتم براي گوش‌ات يکي هم براي دماغت. ميري بيرون اون در هم باز بگذار پدرسگ. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;درسهايي از اين حکمت:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;1- هميشه منتظر خواسته و اتفاق جديد تو شغلت باش.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;2- اگر چيزي رو نمي‌بيني يا نمي‌شنوي دليل نمي‌شه که نباشه.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;3- هيچ وقت نتيجه نگير که در مورد موضوعي مطمئني.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;4-اتفاقا ...وز به شقيقه ربط داره.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;5-اگر کسي راه‌حل مسئله‌اي رو بهت داد حتما از چگونگي رسيدن به اون راه‌حل سوال کن، دفعه بعد دوباره ضايع نشي.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;6-مشکلات بزرگ هميشه راه‌حل بزرگ نمي‌خواهد بعضي وقتا راه حلها، خيلي ساده‌ است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;7-همه توجه‌ات را در زندگي معطوف يک مسير نکن از راه‌هاي مختلفي ميشه يک مشکل را فهميد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;8- اصرار و تعصب به يک موضوع، آبروي آدم رو مي‌بره.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;9- حرف دلت را صادقانه بزن وگرنه دلت خنک نميشه عقده‌اي ميشي (اشاره به اون پدرسگ آخر که حق مطلب است).&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;بعد مي‌پرسيد چرا من روزي سه بار اين جوک را تعريف مي‌کنم؟ به نظرم اين جوک را بايد در کتابهاي درسي تدريس کرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-5135385693623000311?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/5135385693623000311/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_08.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5135385693623000311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5135385693623000311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_08.html' title='چشم بصيرت'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-8657912664772043341</id><published>2009-09-03T18:00:00.000-07:00</published><updated>2009-09-04T07:13:30.262-07:00</updated><title type='text'>آخرين اخبار کانگارو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بسيار ديده‌ام و شنيده‌ام که مهاجران (والبته شخص بنده تا قبل از اين پست) مفهوم خبر را در رسانه‌هاي استراليا مسخره مي‌کنند. هميشه حرف اين است که مهمترين حادثه‌ي خبري گير کردن يک گربه روي درخت است که آتش‌نشاني براي نجاتش عمليات کرده يا کشته شدن يک کانگارو در جاده، البته زاد و ولد حيوانات باغ‌وحشهاي استراليا هم سهم مهمي از اخبار اين سرزمين دارند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دو تا تيتر خبري مهم دیروز اين بود:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;1- در يک فروشگاه پيرمردي پس از اينکه به مادر يک کودک دوساله تذکر داده که فرزندش را ساکت کند و مادر توجه نکرده، زده توي گوش بچه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;2- صابخانه (که يک سازمان دولتي اجاره مسکن با قيمت کمتر به افراد خاص بوده) دختر 14 ساله‌اي را که تنها چند هفته قبل پدرش را از دست داده به علت پايان قرارداد يا تغيير ويژگي پرونده متقاضي (فوت پدر) از خانه بيرون کرده است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تصورش را بکنيد که در مملکت گل و بلبل روزانه چند نفر بي‌دليل در گوش فرزند بيگناهي مي‌زنند؟ در دوران کودکي ما که همسايه حق داشت درصورت عدم توجه به اخطار اول که جر دادن توپ پلاستيکي بود خودمان را ... &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يا فکر مي‌کنيد در تهران روزانه چند حکم تخليه صادر مي‌شود و چند صاحبخانه به زور قانون يا زور بازو اثاث خانه شهروندي را با افتخار وسط خيابان مي‌ريزد؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من مي‌مانم با اين سوال که اينجا خبري نبوده است که اخبار چنين لوس به نظر مي‌رسند يا وقتي موضوعات بسيار کوچک و پيش‌پا افتاده هم بدون سانسور تيتر اول رسانه‌ها مي‌شوند کسي جرات نمي‌کند دست به کار خطيرتري بزند و اين نتيجه رسانه آزاد و خبررساني شفاف است که جامعه حتي  کشيده خوردن بيجاي يک کودک را هم برنمي‌تابد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-8657912664772043341?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/8657912664772043341/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_03.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8657912664772043341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8657912664772043341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post_03.html' title='آخرين اخبار کانگارو'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-7345355776129858528</id><published>2009-09-01T23:51:00.000-07:00</published><updated>2009-09-02T16:43:14.374-07:00</updated><title type='text'>نيستيم خبري هم نيست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اصولا اينکه يک مدتي نبودم چند تا دليل داشت:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;1- مهمون داشتيم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;2- مهموني داشتيم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;3- حوصله روده درازي نداشتم، اظهارات فاضلانه‌ي يک جمله‌‌اي ام رو توي فيس بوک مي‌نويسم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;4- کسي در پست قبلي کامنت نگذاشت دلم شکست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;5- از سر اتفاق يکي از پستهاي خيلي قبلم مورد توجه قرار گرفته بود به اون مشغول بودم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;6- اين هفته استثنا يک کم کار کردم و براي همين وقت چرکنويس کردن پستهام رو سر کار نداشتم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;7- من خيلي وقتها مطالبم را تحت تاثير برنامه راديويي‌اي مي‌نويسم که تو مسير برگشتن به خونه گوش مي کنم و اين مدت تمام موضوعات برنامش بالاي 18 سال و تازه بعضيهاش از اونم بدتر بود. من هنوز به اندازه کافي خارجي نشدم تا در موردشون حرف بزنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;8- چند تا فيلم ديدم تو سينما، &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1158936/"&gt;eden is west &lt;/a&gt;از همش بهتر بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;9- چند تا فيلم هم تو خونه ديدم، دعوت حاتمي‌کيا از همش بهتر بود. اگر سرم خلوت شد مي‌گم چرا خوب بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;10- سرم درد مي کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;11- کامپيوترم خراب بود و هست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;12- از سر تفنن رفتم دکتر، تو تهران يک سري خانم دکتر داشتم که خدا حفظشون کنه، اينجا هنوز خوبشو پيدا نکردم براي همين فعلا مي‌رم يک دکتر چاق و تپل و گنده و خپل و خرس و زرد انگلوساکسون. باحاله مثل آقاي پتي ول ميمونه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;13- بارون اومد خيس شدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;14- آفتاب شد گرمم شد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;15- يک خبري هم هست که فقط مجيد ميدونه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;16 - ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-7345355776129858528?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/7345355776129858528/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7345355776129858528'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7345355776129858528'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='نيستيم خبري هم نيست'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-5287747920703881701</id><published>2009-08-18T19:37:00.000-07:00</published><updated>2009-08-20T20:55:18.923-07:00</updated><title type='text'>دوست من دوست داره با دوست تو دوست بشه، دوست داري با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشي؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چند وقت بود بنا داشتم تا در ارتباط با فيس‌بوک مطلبي بنويسم، اما يا حسش نبود و من بودم، يا حسش بود و من نبودم. بالاخره امروز خبري در لابه‌لاي خبرها عزمم را جزم کرد تا پرونده فيس‌بوک را ببندم يا شايد بهتره بگم باز کنم. خبر، طرح شکايت پنج کاربر از فيس‌بوک بود بابت آنچه در تيتر خبر &lt;em&gt;"بيش از اندازه اجتماعي بودن"&lt;/em&gt; آن شبکه عنوان شده بود. با اين مقدمه و کلي مقدمه‌ي ديگر که ذيلا آمده است مي‌روم سراغ فيس بوک.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;شبکه‌هاي اجتماعي:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شبکه‌هاي اجتماعي جوشش مجدد معاشرت طلبي ذاتي بشرند. در دوران رکورد معاشرت به مفهوم کلاسيک و درست در زماني که مشخصه بارز فرهنگي اجتماعي جوامع غربي، نوعي تنهايي و عدم معاشرت بود، شبکه‌هاي اجتماعي به پشتوانه تکنولوژي ارتباطات متولد شدند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;BBS-Bulletin Board Systemها در اوايل دهه 80 اولين نمونه شبکه هاي اجتماعي بودند. پس از آنها AOL-American OnLine نزديکترين نمونه به شبکه‌هاي اجتماعي امروز بود. به قولي:&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;AOL was the Internet before the Internet &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يکي ديگر از اولين پيشگامان شبکه‌هاي اجتماعي SixDegrees.com بود که به جرات مي‌گويم هيچگاه در ايران همه گير نشد و خود سايت نيز در اولين سال قرن 21 از کار افتاد. از معروفترين شبکه‌هاي اجتماعي فعال در حال حاضر ميتوان به:&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.orkut.com/"&gt;http://www.orkut.com/&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.friendster.com/"&gt;http://www.friendster.com/&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.linkedin.com/"&gt;http://www.linkedin.com/&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a href="http://www.myspace.com/"&gt;http://www.myspace.com/&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اشاره کرد. اما بدون شک فيس‌بوک حرف اول شبکه‌هاي اجتماعي در حال حاضر است و اثرش در آينده صنعت آي تي همانند تاثير گوگل خواهد بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فيس بوک:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فيس بوک در 4 فوريه 2004 متولد شد. شعارش اين است که به مردم، جهاني بازتر و مرتبطتر را هديه دهد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نسخه اوليه اين نرم‌افزار توسط Mark Zuckerberg دانشجوي هاروارد (طبق معمول) ايجاد شده بود تا همکلاسي‌هايش پس از فراغت از تحصيل هم بتوانند با يکديگر در ارتباط باشند و از حال و روز هم خبر داشته باشند.&lt;br /&gt;اما فيس‌بوک با اين سر و شکل و به مفهوم امروزي با سرمايه اوليه 500 هزاردلار توسط Peter Thiel (موسس PayPal) متولد شد و در مراحل بعدي به ترتيب:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;12.7 ميليون دلار در آپريل 2005 توسط Accel Partners&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;27.5 ميليون دلار توسط Greylock Partners ،Meritech Capital Partners ،Accel Partners و Peter Thiel به سرمايه آن افزوده شد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;آمارهايي از فيس بوک:&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;- تعداد پرسنل: بيش از 900 نفر&lt;br /&gt;- تعداد کاربران فعال: بيش از 250 ميليون نفر که بيش از 120 ميليون کاربر بصورت روزانه از فيس بوک استفاده مي کنند و هر کاربر بطور متوسط 120 دوست دارد.&lt;br /&gt;- کاربران مجموعا بطور متوسط 5 ميليون دقيقه در روز وقت خود را در فيس بوک مي گذرانند.&lt;br /&gt;- بيش از 30 ميليون کاربر هر روز status خود را درصفحه شخصيشان بروز مي‌کنند.&lt;br /&gt;- روزانه بيش از 8 ميليون کاربر به عضويت يک گروه درمي‌آيند.&lt;br /&gt;- بيش از يک ميليون تصوير و 10 ميليون فيلم در ماه بر روي فيس بوک آپلود مي شود.&lt;br /&gt;- بيش از يک ميليون لينک، خبر، عکس و ... در هفته به اشتراک گذاشته مي‌شود.&lt;br /&gt;- 30% کاربران در آمريکا و 70% از مابقي نقاط جهانند.&lt;br /&gt;- در حال حاضر بيش از يک ميليون برنامه نويس در بيش 180 کشور دنيا برنامه‌هاي خود را براي بارگزاري بر روي فيس‌بوک مي‌نويسند و هماکنون بيش از 350هزار برنامه فعال بر روي فيس بوک نصب و درحال اجراست که از اين بين بيش از 200 عدد آنها ماهانه بيش از يک ميليون بار اجرا مي شوند.&lt;br /&gt;- از دسامبر 2008 که امکان ارتباط با فيس بوک و ارسال محتوا به صفحات فيس بوک از خارج آن فراهم شد بيش از 15000 وب سايت، نرم افزار و سخت افزار اين امکان را در خود گنجاده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فيس بوک از نگاه فني: (اگر مکانيک کامپيوتر نيستيد دو سه خط زير را بيخيال شويد)&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;- برپايه تکنولوژي PHP پياده شده و در حال حاضر داراي عنوان دومين سايت بزرگ از نقطه نظر حجم ترافيکي و بازديدکننده برپايه اين تکنولوژي در جهان است.&lt;br /&gt;- پايگاه داده‌اش MySQL است.&lt;br /&gt;- يکي از جذابيتهاي فيس بوک اين است که يک فريم ورک RPC- Remote procedure call دارد و برنامه نويسان مي‌توانند به هر زباني که خواستند برنامه‌شان را بنويسند و در فيس‌بوک اجرا کنند.&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;من و فيس بوک:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;قصه بنده و اين سايت ‌ميرسه به حوالي 11 ماه پيش که در 27 اکتبر 2008 بالاخره در پاسخ فوج فوج دعوت‌نامه، عضو فيس‌بوک شدم، در اولين نظر چنان وحشت کردم که رفتم و تا يک ماه بعدش سر و کله‌ام پيدا نشد. بعد از يک ماه که برگشتم، فقط جرات داشتم توي صفحه‌ اصلي برم و سعي مي‌کردم روي هيچ لينک و کليدي کليک (فارسيش را پاس بداريم ميشه: تقه) نکنم.&lt;br /&gt;پس از اون شروع کردم به غرغر در مورد فيس‌بوک، که آره اين رو اصلا براي ما نساختن و به درد دهه شصتي‌ها (متولدين دهه شصت) ميخوره، خاله زنک بازيه، مگه همين ارکات چشه؟ و ... اما وقتي هيچ‌کس به حرفم گوش نکرد من هم يواش يواش شدم کاربر فعال فيس‌بوک. بدون شک يکي از نقاط برجسته تاريخ فيس‌بوک، قبل و چند روز بعد از انتخابات رياست جمهوري ايران بود. زماني که به نوعي براي اولين بار بعنوان رسانه‌اي مهم و تاثير گذار در تبليغات انتخاباتي و نشر اخبار انتخابات به کار رفت. آنهم انتخاباتي به اين بزرگي. در پرانتز داشته باشيد که تعداد شرکت کنندگان در انتخابات امسال در مملکت هفتاد ميليوني ما چهل ميليون نفر بود و اين درحالي است که اوباما رئيس جمهور پيروز بزرگترين کشور دمکراتيک جهان (به ظاهر) تنها با 65 ميليون راي انتخاب شد و اين همه سر و صدا هم به پا کرد آنهم در کشوري با سيصد و چند ميليون جمعيت. بگذريم. البته با فيلترينگ مجدد فيس‌بوک، اين فيلترشکن‌ها بودند که گوي رقابت را از او ربودند و شدند ابزار اصلي براي پيگيري اخبار انتخابات.&lt;br /&gt;طراحي به ظاهر ساده اما هوشمندانه فيس‌بوک از آن بيش از يک پلت‌فرم معاشرت ساخته و توانسته است اين نرم‌افزار را در سطح يک ابزار قدرمند براي اطلاع‌رساني جهاني ارتقاء دهد.&lt;br /&gt;براي خود من نشستن پاي فيس‌بوک حس عجيبي است که يک مرغ مهاجر دارد. نه اشتباه شد، حس يک مهماني دائمي است با حضور تمامي آشنايانم.&lt;br /&gt;نکته مهم ديگر، زيادي روشنفکر بودن و به قول تيتر آن خبر، زيادي اجتماعي بودنشه. اگر حواست نباشه که خوب معمولا هم نيست ممکنه يکي از فرندهات خريد لباس زيرجديدت رو تبريک بگه و از نظر من اين هم مشخصه مدرني است و به نوعي تمرين براي زندگي در دنياي بي شيله پيله و آزاد آينده است.&lt;br /&gt;اندر وصف فيس‌بوک نوشتني زياده ولي من ديگه حالشو ندارم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;تويتر آينده شبکه‌هاي اجتماعي:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;فيس بوک اثبات اين قضيه بود که هيچ وقت براي خلاقيت دير نيست و تويتر اثبات مجدد همين گزاره است براي آينده. اگر دلم خواست بعدا يک پست ديگه راجع به تويتر مي نويسم. &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;شب بخير.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-5287747920703881701?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/5287747920703881701/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/08/blog-post_18.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5287747920703881701'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5287747920703881701'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/08/blog-post_18.html' title='دوست من دوست داره با دوست تو دوست بشه، دوست داري با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشي؟'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-5056123618567922718</id><published>2009-08-17T03:01:00.000-07:00</published><updated>2009-08-17T04:12:15.108-07:00</updated><title type='text'>نگاه پيچيده من به مسائل خريدار ندارد.</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;براي ماني که اصرار دارد اينجا را با اونجا مقايسه کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هزينه‌ تلفنهاي (ثابت و موبايل) کالجي که من توش کار مي‌کنم بالاتر از انتظار است، همين امر باعث شد از من بخواهند که بررسي کنم و راه حلي براي کاهش هزينه ارائه دهم. من هم که تنم ميخاره براي اين جور کارها و عاشق استفاده از اکسل و توليد گزارشات پارامتريکم، خيلي خوشحال شدم و با خودم گفتم اين فرصتي است که مي‌تونم يکي ديگر از توانايي‌هايم را (اعتماد به نفس رو تو کادر داريد؟) به رخشان بکشم.&lt;br /&gt;آستين‌ها را بالا زدم و تمامي سرويس‌دهندگان ارتباطي در استراليا و انواع خدماتشون را شناسايي کردم. بعد هم ديتاها رو ريختم تو اکسل و هم زدم و جدول کشي و زه کشي کردم و جمع کردم و فرمول نوشتم و در نهايت با سه راه‌حل برگشتم. گزارش به درخواست صاحب اصلي کالج که رئيس هئيت مديره است تهيه شده بود و من هم گزارش را مستقيما براي خودش فرستادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما گزارش:&lt;br /&gt;من سه راه‌حل ارائه کردم، راه‌حل اول تقريبا 20%، راه‌حل دوم حدود 40% و راه‌حل سوم تا 50% هزينه‌ها را کاهش مي‌داد. براي راه‌حل اول خيلي فسفر نسوزوندم. اصولا تابلو بود. فقط اون را توي گزارش گذاشته بودم که بگم 3 تا انتخاب داريم. براي دومي و سومي خيلي مايه گذاشتم و خيلي هم ذوق کردم براي خودم.&lt;br /&gt;اما نتيجه کار دور از انتظار من بود، در کمال تعجب و خيلي سريع راه‌حل اول انتخاب شد. مجددا تاکيد مي‌کنم که آنچه انتخاب شد نياز به اين همه صرف وقت و تحقيق و گزارش نداشت.&lt;br /&gt;شروع به پرس و جو از افراد درگير مسئله کردم تا بفهمم که چي شد که اينجوري شد؟&lt;br /&gt;پس از تعمق فراوان در کنه ماجرا، فهميدم گزارش من خيلي پيچيده بوده و حيوونکيها از پيشنهاد اول جلوتر نتونستند بروند.&lt;br /&gt;ياد طرح ديگري افتادم که چندي پيش بصورت خودسرانه براي دوره‌هاي کوتاه مدت آي‌تي داده بودم. اون طرح هم به روش خودم تهيه شده بود و از اکسل فايل پارامتريک استفاده کرده بودم و شامل دسته‌بندي مخاطب و بررسي روشهاي تبليغات و پيش‌بيني هزينه تمام شده و قيمت پيشنهادي براي هر دوره و قيمت کرسهاي مشابه در بازار مي شد، 15 صفحه بود، هيچکس پاسخي بهش نداده بود.&lt;br /&gt;اون موقع نتيجه گرفته بودم که تو دلشون گفته‌اند: "بچه پررو برو کارتو بکن نمي‌خواد از خودت ايده در کني." اما به استناد درسي که از گزارش "بهبود ارتباطات" گرفته بودم دوباره رفتم سراغ طرح دوره‌هاي کوتاه مدت، خلاصه اش کردم و درخواست کردم فرصتي بدهند تا پرزنتش کنم و خوب ايندفعه بسيار استقبال شد. حدسم درست بود مشکل اون طرح هم پيچيدگی‌اش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشونه‌هاي فراوان ديگه‌اي هم دارم که روشنگر تفاوت عمده نگاه پيچيده ما نسبت به نگاه ساده اينها به مسائل است. البته دنيا ديدگي بنده محدود به مملکت گل و بلبل و ديار کانگاروها است، نمي‌دونم اين ساده طلبي ويژگي مردمان غرب است يا محدود به استرالياييها؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-5056123618567922718?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/5056123618567922718/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/08/blog-post_8125.html#comment-form' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5056123618567922718'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5056123618567922718'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/08/blog-post_8125.html' title='نگاه پيچيده من به مسائل خريدار ندارد.'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-1008809886596427029</id><published>2009-08-17T02:21:00.000-07:00</published><updated>2009-08-17T02:36:10.210-07:00</updated><title type='text'>نتيجه اخلاقي: زرشک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز در خبرها آمده بود که يک زن کويتي جشن عروسي شوهرش (تجديد فراش) را با آتش زدن خيمه  مراسم بدست حریق سپرد و 41 زن و کودک مردند. کارشناسان اعتقاد دارند اين حادثه باعث ايجاد تغييراتي در قوانين نحوه برگزاري مراسم عروسي در کویت  و کاربرد خيمه در آن خواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نتيجه اخلاقي: زرشک&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-1008809886596427029?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/1008809886596427029/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/08/blog-post_17.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1008809886596427029'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1008809886596427029'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/08/blog-post_17.html' title='نتيجه اخلاقي: زرشک'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-8943275756699453691</id><published>2009-08-09T19:30:00.000-07:00</published><updated>2009-08-10T01:31:59.424-07:00</updated><title type='text'>رفاقت و عشق هر دو جاده يک طرفه‌اند.</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دوستان زيادي دارم که با گذشت فراوان و لطف بسيار، بدون انتظار عکس العمل متقابل، جوياي حال من هستند. من نيز چند نفري را دارم که براي احوالپرسي‌شان مقايسه و شمارش نکنم. حقيقت اينست که علاقه و الفت من به دسته اول کم از دسته دوم نيست اما آنها به من رفيقترند و من به دسته دوم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرچه خارج از اين، رفاقت نيست معامله است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;قصه عشق هم همين است. از اولين عاشق شدن‌هاي معصوم دوران مدرسه و نيمه معصوم دوران دانشگاه تا عشق‌هاي نابرابر سرپيري، هميشه قصه قصه‌ي خسرو و شيرين و فرهاد است. تو عاشق کسي هستي که او عاشق ديگري است و ديگري عاشق تو.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرچه غير از اين عشق نيست معامله است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اينروزها دوباره بحث حقوق مساوي زوجهاي همجنس‌باز در رسانه‌هاي استراليا جاري است و من فکر مي‌کنم اگر بنا بر معامله باشد دو همجنس بهتر معامله‌شان مي‌شود تا دو ناجنس و همين مي‌شود که بازار زندگي مشترک با همجنس داغ مي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;همين جوري. (به قول محمدعلي ابطحي که حال و هواي اين روزها باعث شده بيشتر وبلاگش را نگاهي بياندازم.)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-8943275756699453691?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/8943275756699453691/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/08/blog-post_09.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8943275756699453691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8943275756699453691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/08/blog-post_09.html' title='رفاقت و عشق هر دو جاده يک طرفه‌اند.'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-4134297088562730877</id><published>2009-08-02T18:51:00.000-07:00</published><updated>2009-08-03T17:01:28.945-07:00</updated><title type='text'>اوکي بابا تو هم باز گير دادي. به مناسبت سالگرد مهاجرت.</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;يکسال پيش در چنين روزي براي بار دوم به اسم مهاجرت ترک وطن کردم. يکسالي که ده سال گذشت اما انگار ديروز بود. منظورم از ده سال اين نيست که تلخ گذشت هرچند سخت گذشت. منظورم اينست که در اين يکسال به اندازه ده سال زندگي کردم، ياد گرفتم و تجربه کردم. برپايه همين شناخت، خواستگاه مهاجرت انسانهاي امروز را يکي از سه منشاء زير مي‌دانم:&lt;/div&gt;&lt;ol&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;اجبار&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;نارضايتي يا افزون خواهي&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;کنجکاوي &lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ol&gt;&lt;div align="right"&gt;منظورم از دسته اول کساني هستند که بنابر سوابقي، امکان قانوني برگشت يا زندگي در وطن خود را ندارند. پناهنده.&lt;br /&gt;دسته دوم را اکثريت مهاجراني تشکيل مي‌دهند که امروزه جلاي وطن مي‌کنند. يکبار شنونده‌اي در پاسخ به اظهارات من راجع به مهاجرت، پيام تندي به اين مضمون فرستاده بود: &lt;em&gt;"مهاجران اصولا آدمهاي ناراضي و زياده‌خواهي هستند پس همان بهتر که بروند."&lt;/em&gt; من با مقدمه‌ي حرفش موافقم اما با نتيجه‌اش مخالفم. به هر حال واقعيت اينست که امروز اکثر مهاجران ايراني جوانان توانمندي هستند که به خاطر فقدان حداقل‌هاي زندگي در ايران (از نفطه نظر خودشان و در مقايسه با استانداردهاي روز دنيا) و به اميد زندگي در رفاه و سلامت اجتماعي، با نارضايتي ترک وطن مي‌کنند.&lt;br /&gt;اما دسته سوم که اندکند، کنجکاوند. چون من خودم را نيز از دسته سوم مي‌بينم اين اجازه را به خود مي‌دهم که بگويم بيمارند. به پسرعمه‌ام که تازه‌ترين مهاجر از همين دسته در خانواده ماست گفتم:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;"جون تو تنت زياده وگرنه نمي‌رفتي."&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;البته اين نکته را هم بگويم که چرخ دسته دوم و سوم هر از گاهي به جاده يکديگر کشيده مي‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همين بهانه، مطلب زير را با نگاه دسته‌ی دوم مهاجران و برپايه تجربه‌ام از لحظاتي که چرخم به جاده آنها مي‌کشد مي‌نويسم: &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ميگم سسش مزه‌ي ترشي رضا لقمه رو مي‌ده، ميگه اسپشيال شده بود از وولورس خريدم.&lt;br /&gt;ميگم دلم براي چنارهاي وليعصر تنگ شده، ميگه آخر هفته بريم سنتينيال پارک باربيکيو کنيم خوش مي‌گذره.&lt;br /&gt;ميگم نشد بريم "درباره الي" رو تو جشنواره ملبورن ببينيم، ميگه پنجشنبه شب قرار گذاشتم "آيس ايج سه" رو تو آي مکس ببينيم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ميگم چه مسخره است آدم هرچي رو که نمي فهمه بايد بگه اوکي، ميگه اوکي بابا تو هم باز گير دادي.&lt;br /&gt;ميگم دلم لک زده براي ظهر جمعه، تا خرخره قيمه و دوغ خوردن خونه‌ي مامان اينا، ميگه خداييش غذاي بيرون اينجا از غذاي خونه سالم‌تره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ميگم دلم براي کتابخونم تنگ شده نميشه بياريمش؟ ميگه اورکات و فيسبوک و يوتيوپ که هيچي سايت پارلمان نيوز رو هم فيلتر کردند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ميگم رانندگي تو هيچ جاده‌اي برام چالوس نميشه، ميگه لانگ ويکند بريم آدلايد، جاده اقيانوس،زيباترين جاده دنياست.&lt;br /&gt;ميگم هرچند من خيلي کله پاچه خور نبودم اما دلم يک دست مغز و زبان مي‌خواد، ميگه ميدوني اینجا چرا رسمه تو مناسبتها خانمها شراب سفيد ميخورند نه شراب قرمز؟&lt;br /&gt;ميگم بابا مردم از بس به چيزاي لوس خنديدم و براي چيزاي مسخره هيجان زده شدم، ميگه تو نمي‌فهمي به اين ميگن فرندلي بودن و به اون ميگن سوشيال بودن.&lt;br /&gt;ميگم دقت کردي بدون جي پي اس تا سرکوچه هم بلد نيستيم بريم، شديم مثل ربات. ميگه تهران خطها قطعه هرچي زنگ مي‌زنم موفق نمي‌شوم تماس بگيرم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ميگم ياد ناهارهای ديزي سراي ايرانشهر بخير، ميگه مديرمون گفته به مناسبت آخر سال مالي، شام مي ريم کروز رستوران.&lt;br /&gt;ميگم بابا خوشم نمي‌آد با کفش بيان تو خونه، چي ميشه اينا هم يه چيزي از ما ياد بگيرن؟ ميگه چهار تا مهمون خارجي داريم بي کلاس بازي در نيار.&lt;br /&gt;ميگم حال و هواي شب آخر سال تجريش يادته؟ ميگه جشنواره‌ي سال نو چيني‌هاست توي چاينا تون، ميايي بريم؟&lt;br /&gt;ميگم دلم لک زده برم بازار بزرگ، سبزه ميدون، مولوي ميگه طبق محاسبات من تا دوسال ديگه مي‌تونيم بريم سفر دور دنيا.&lt;br /&gt;ميگم مسافرت ابيانه يادته؟ اونسال توعيد، خيلي خوش گذشت، چه برفي گرفت؟ ميگه ميدونستي آمار مرگ و مير جاده‌اي اينجا به اونجا يک به صده؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ميگم من که خيلي اهل مهموني نبودم ولي براي ديد و بازديد هم دلم تنگ شده، ميگه به نظرت اينجا آدمها با خودشون صادقتر و با بقيه راحتتر نيستند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ميگم يادش بخير شبها مي‌رفتيم بام تهران قدم مي‌زديم، ميگه خداوکليلي اينجا ته امنيته، نصفه شب تک و تنها برو تو هر خيابوني که دلت خواست. کسي نگات نمي‌کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ميگم خانه کباب، فري کثيف، رستوران زرچ. ميگه، مک دونالد، دومينو، پيتزا هات.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ميگم کار کردن اينجا خيلي سخته، همه راههاي رفته رو بايد دوباره بري، ميگه راستي بالاخره تونستي اون قسط آخر قراردادت رو از وزارتخونه بگيري؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ميگم "جمعه بازار" صفايي داشت، ميگه دقت کردي اينجا هيچوقت نگران نيستي کسي چيزي بهت بندازه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ميگم حالا که ازش فاصله گرفتم اونقدر هم از خريد شب عيد بدم نمياد ميگه امسال زودتر بريم هاربر بريج براي آتش بازي سال نو جا بگيرم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پي نوشت: براي اينکه خيلي نتيجه نگيريد جاي ميگم و ميگه رو هم عوض کنيد بازم همون داستانه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-4134297088562730877?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/4134297088562730877/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/08/blog-post.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4134297088562730877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4134297088562730877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='اوکي بابا تو هم باز گير دادي. به مناسبت سالگرد مهاجرت.'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-5716529654631212882</id><published>2009-07-30T19:01:00.001-07:00</published><updated>2009-08-02T18:47:13.238-07:00</updated><title type='text'>شکاف نسلها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;جان مدير تحقيق و توسعه کالجي است که من توش کار مي‌کنم. اون نيوزلندي است. چند روز پيش مي‌گفت وقتي براي اولين بار ميخواسته اسکايپ را براي مادرش راه بندازه تا با هم از طريق اسکايپ در تماس باشند مجبور شده يک سفر بره نيوزلند چون سن مادرش بالاست و نمي‌تونسته خودش يا با راهنمايي جان از پشت تلفن اسکايپ دار بشه، البته فکر کنم بهونه خوبي بوده وگرنه حتما يه نفر تو نيوزلند پيدا ميشه که با هزينه کمتر از بليط رفت و برگشت يه اسکايپ راه بندازه.&lt;br /&gt;ديروز همين جان مي‌گفت آخر هفته داره ميره نيوزلند پسرش رو ببينه. شنبه ميره يکشنبه بر مي‌گرده. پسرش گويا يک تهيه‌کننده است در تلويزيون نيوزلند. از لحن صحبتش احساس کردم پس از چند بار صحبت با منشي پسرش، آقازاده اين آخر هفته بهش وقت داده که يک شام را با هم بخورند. ياد حرف عموهوشنگ افتادم که ميگفت ما (اونا) نسل پوست خربزه‌ايم، بچه که بوديم بابامون خربزه مي‌خورد، پوستش رو مي‌داد به ما، بابا که شديم خربزه رو داديم بچه‌هامون پوستش رو خودمون خورديم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-5716529654631212882?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/5716529654631212882/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_30.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5716529654631212882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5716529654631212882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_30.html' title='شکاف نسلها'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-5649281685667530643</id><published>2009-07-27T06:17:00.000-07:00</published><updated>2009-07-27T06:18:10.415-07:00</updated><title type='text'>گذشت يا انتقام؟</title><content type='html'>&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman'; "&gt;&lt;div style="border-top-width: 0px; border-right-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px; border-style: initial; border-color: initial; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 3px; padding-right: 3px; padding-bottom: 3px; padding-left: 3px; width: auto; font: normal normal normal 100%/normal Georgia, serif; text-align: left; "&gt;&lt;div align="right" style="text-align: right; direction: rtl; "&gt;کپي رايت اين جمله متعلق به آرام است که مي گه:&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; "&gt;لذتي که در بخشش است در انتقام نيست و بالعکس.&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="direction: rtl; "&gt;نظر شما چيه؟ اگر هنوز شما به بالعکسش اعتقاد نداريد پيشنهاد مي کنم فيلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0276919/"&gt;داگ ويل&lt;/a&gt; رو ببينيد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right" style="text-align: left; direction: ltr; "&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0276919/"&gt;http://www.imdb.com/title/tt0276919/&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-5649281685667530643?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/5649281685667530643/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_27.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5649281685667530643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5649281685667530643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_27.html' title='گذشت يا انتقام؟'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-2806693820943900661</id><published>2009-07-22T04:03:00.000-07:00</published><updated>2009-07-22T07:02:31.007-07:00</updated><title type='text'>ما به اين گئيم مرغانه شما چي گئين؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اين نوشته تقديم به حميد که بيش از همه شيفته حرف زدن من است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اينجانب به واسطه ژنتيک ايراني به خودم اجازه مي‌دهم در هر زمينه‌اي اظهار نظر کنم حتي اگر در آن زمينه صاحب نظر نباشم و يا مطالعه نکرده باشم. از اين رو مي‌خواهم در مورد تفاوتهاي زبان انگليسي و فارسي مطلب بنويسم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زبان فارسي اصولا خيلي زياد است، يعني خيلي کلمه دارد، در مقابل، زبان انگليسي را دامنه‌ي لغات بسيار محدودتري تشکيل مي‌دهد. مي‌گيد نه؟ فرهنگ دهخدا را با کامل‌ترين نسخه ديکشنري آکسفورد مقايسه کنيد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اين تفاوت باعث مي‌شود که هر کلمه در زبان انگليسي بسته به زمان و مکان و پس و پيش و گوينده و شنونده و وضعيت آب و هوا و... معاني مختلفي داشته باشد و اين تفاوت معاني، کار ما فارسي زبانان را براي انگليسي حرف زدن سخت‌تر مي‌کند. به عبارت ديگر براي يک ورق آ4 کلمات فارسي، تنها يک مترادف انگليسي داريم که بسته به عوامل مذکور معني پيدا مي‌کند. البته اين فقط مشکل ما نيست، خود انگليسي زبانان مادرزاد (بخوانيد مادرمرده) هم بسيار به مشکل کمبود لغت برمي‌خورند و به همين دليل هم هست که تا دلتون بخواهد مي‌گويند:&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;?you know what am I meant&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و کاربرد اين جمله مانند ديگر زبانها نه فقط به اين خاطر است که شنونده حواسش پرت بوده، بلکه بعضا گوينده به علت مشکل گستردگي معناي لغات، براي شنونده‌ي سراپاگوش هم اين جمله را به کار مي‌برد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اينها راگفتم که بگويم وقتي در راه برگشت از سرکار به بعضي از مکالماتم در طول روز فکر مي‌کنم و با آرامش آن گفتگوها را مرور مي‌کنم به اين نتيجه مي‌رسم که اين استراليايي‌ها آدمهاي صبور و باجنبه‌اي هستند. من خودم از جفنگياتم ريسه مي‌روم. اگر يکي زبون ما رو اينجوري حرف بزنه (کما اينکه بعضي از هموطنان شمالغرب کشور فارسي حرف زدنشون مثل انگليسي حرف زدن ماست) تا صوراسرافيل براش حرف در مي‌آوريم و جوک مي‌سازيم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعضا کشف اين حقيقت تلخ مهاجران را به اون سمت مي‌کشونه که کمتر حرف بزنند، به قول يکي از دوستان: دور از جون همه‌، ما مهاجرها مثل سگ مي‌مونيم، حرف خوب مي‌فهميم اما نمي‌تونيم جواب بديم. البته قصه براي من اندکي فرق مي‌کنه، من که به پشتوانه معلم کلاس چهارم دبستانم (يک باري قصه‌اش را براتون مي‌گم) از اعتماد به نفس زيادي برخوردارم و مهمتر از اون اگر حرف نزنم غم باد مي‌گيرم، غلط و غولوط حرف مي‌زنم و بيچاره همکارام که بايد مو روی سرشون سيخ بشه و انگليسي حرف زدن من را تحمل کنند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-2806693820943900661?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/2806693820943900661/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_22.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2806693820943900661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2806693820943900661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_22.html' title='ما به اين گئيم مرغانه شما چي گئين؟'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-490640165472698372</id><published>2009-07-19T07:26:00.000-07:00</published><updated>2009-07-19T07:35:59.360-07:00</updated><title type='text'>جلسه ماهانه انجمن مديريت پروژه استراليا (قسمت دوم) و عجولي ذاتي مردمان شرقي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;در ادامه پستي که پيشتر در مورد جلسه ماهانه انجمن مديريت پروژه استراليا نوشتم ذکر مطلب ذيل نيز خالي از لطف نيست.&lt;br /&gt;همونطور که گفتم بخش قابل توجهي از شرکت کنندگان را مردماني از محدوده جغرافيايي ترکيه تا چين تشکيل مي دادند. دو سخنران جلسه از مديران پروژه ي شرکت هاني ول بودند که مسئوليت مديريت پروژه ي طراحي و توليد ايرباس آ380 داشته است. آنها قرار بود از تجربه و مدل مديريت پروژه ي توليد اين غول عظيم الجثه حرف بزنند. از همان ابتدايي که تريبون در اختيارشان قرار گرفت پر واضح بود که تجربه سخنراني و ارائه کنفرانس ندارند. کمال که معرف حضورتان در پست قبلي است اولين نفري بود که با کشف بي بهره بودن جلسه، سالن را قبل از شروع سخنراني ترک کرد. براي او خوردن شام و حضور سوري در جلسه کفايت مي‌کرد. سخنرانان در بخش ابتدايي برنامه شان فيلمي تبليغاتي از آ380 پخش کردند، فيلم ريتم کندي داشت و با گذشت فقط چند دقيقه صحنه هايش تکراري و بي مصرف شد، از اين لحظه بود که تک و توک دوستاني که هيچکدام زاغ و بور نبودند شروع به ترک جلسه کردند. پايان نمايش فيلم مانند پايان نوحه خواني مجلس ختم بود، کثيري از حضار شال و کلاه کردند و رفتند. خلاصه سخنراني که موضوع خوبي داشت و اجراي بد با کمتر از نصف ظرفيت به آخر رسيد و کسي نمانده بود جز زرد و بورها و بنده که نخواستم دفعه اول و بعد از کلي سخنراني براي رئيس و عضو هئيت مديره انجمن درمورد گونه اي ديگر از ايرانيها، دستم را رو کنم که خالي بسته‌ام. خداييش من هم دلم ميخواست بعد از نمايش فيلم جيم بزنم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نوبت رسيد به پرسش و پاسخ. نکته اي که بسيار توجهم را جلب کرد اين بود که حضار باقيمانده چه سوالات مفيد و مناسبي مي پرسيدند و پاسخها چه آموزنده بود. پرسش و پاسخ نيم ساعتي طول کشيد تقريبا به اندازه نصف کل زمان سخنراني. بر که مي گشتم فکر کردم درسته که ما فکر مي کنيم خرگوشيم اما هميشه اين لاک پشتها بو‌ده‌اند که برنده مسابقه‌اند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-490640165472698372?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/490640165472698372/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_19.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/490640165472698372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/490640165472698372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_19.html' title='جلسه ماهانه انجمن مديريت پروژه استراليا (قسمت دوم) و عجولي ذاتي مردمان شرقي'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-5555686700686375587</id><published>2009-07-16T06:43:00.001-07:00</published><updated>2009-07-16T07:04:30.502-07:00</updated><title type='text'>همسر مسلمان يا اب ارجينال*</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;*- اب ارجينال به بوميان ساکن استراليا قبل از اشغال اين جريزه توسط انگليسيها عنوان مي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز راديو داشت مي‌گفت در يک نظرسنجي 48 درصد مصاحبه شوندگان (که همگي استراليايي ارجينال بودند!) از اينکه يکي از افراد نزديک خانوادشان با يک فرد مسلمان ازدواج کند نگرانند. آمار اين نگراني براي ازدواج يک غربزاده (همون استراليايي ارجينال) با يک اب ارجينال 27 درصد است. البته برنامه قصد داشت با ذکر اين حقيقت موجود در جامعه استراليا، سعي در شکستن اين احساس ناخوشايند بکنه، اين بنده‌هاي خدا که ابزاري مثل نمازجمعه براي آشتي ملي ندارند از راديو و تلويزيون و روزنامه استفاده مي‌کنند و اين شد که مجري برنامه اينجوري حرفش را تمام کرد که اسلام را ديني يافتم که مي‌گويد براي هر عملي دو بار فکر کن!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دست بر قضا امروز مريم هم مجبور شده تو کلاسش از يکسري مسيحي بيچاره در برابر دو تا از همکلاسيهاي مسلمان سوداني‌اش دفاع کنه که داشتن دو ساعته فرق اسلام رو تو چشم هرچي نامسلمون بوده مي‌کردن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بد دوره زمونه‌اي شده براي مسلمون بودن، خلاصه اينکه دار و دسته ما مسلمونهاي نرمال مثل چوب دو سر طلا مي‌مونيم اينجا.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-5555686700686375587?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/5555686700686375587/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_16.html#comment-form' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5555686700686375587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5555686700686375587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_16.html' title='همسر مسلمان يا اب ارجينال*'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-8699168546721327083</id><published>2009-07-15T06:33:00.000-07:00</published><updated>2009-07-15T06:58:02.680-07:00</updated><title type='text'>پيدا کنيد پرتقال فروش را</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;1- چين بزرگترين شريک تجاري استراليا است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;2- چين سومين (يا به تعبيري دومين) اقتصاد بزرگ دنياست. (اگر اروپاي متحد را يک کشور فرض کنيد چين سومين اقتصاد بزرگ دنياست وگرنه بعد از آمريکا دومين قدرت اقتصادي دنياست.)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;3- اخيرا يک تبعه استراليايي در چين به اتهام جاسوسي دستگير شده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;4- نخست وزير استراليا امروز گفت که تجارت يک جاده دوطرفه است، دولت چين فکر نکند براي مسائل اقتصادي ما از حقوق شهروندمون مي گذريم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-8699168546721327083?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/8699168546721327083/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_15.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8699168546721327083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8699168546721327083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_15.html' title='پيدا کنيد پرتقال فروش را'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-393807083967959859</id><published>2009-07-01T21:31:00.000-07:00</published><updated>2009-07-08T20:48:39.638-07:00</updated><title type='text'>جلسه ماهانه انجمن مديريت پروژه استراليا و جذابيت مملکت گل و بلبل</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سه‌شنبه براي اولين بار رفتم جلسه انجمن مديريت پروژه استراليا در ملبورن، فضاي جلسه اندکي شبيه تجربه‌هاي مشابه در ايران بود. اسمم رو چک کردن که تو ليست باشه و وارد شدم، پذيرايي هم در استاندارد و فرهنگ غربي بود که خوب جاي شما خالي.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;هدف اين جلسات گپ و گفت بين مديران پروژه است و معمولا يک مقاله‌اي هم ارائه مي‌شود و در گذر زمان اعضاء همديگر را مي‌شناسند و پسرخاله مي‌شوند. من هم که هيچ کس را نمي‌شناختم خيلي مظلوم رفتم يک گوشه‌اي وايسادم تا شايد يک مسلموني پيدا بشه و يخ بين من و مجلس رو بشکونه. اتفاقا پيدا هم شد، يک نفري که احتمالا هندي يا بنگلادشي بود اومد سراغم. اسمش کمال بود، راستش چون همش مشغول خوردن بود و دهنش پر بود خيلي حرف نزد، تا من دو سه دقيقه گزارش دادم که کي‌ام و چي‌ام رفت سراغ يک بابايي که حدس زدم يه کاره‌اي هست، مثلا عضو هيئت مديره انجمن يا چيزي تو اين مايه‌ها. سر راه هم رفت سراغ ميز غذاها که کوله‌اش رو پر کنه. من هم از اين هجرت خيلي خوشحال شدم. انتخاب شدن بنده توسط کمال قضيه‌ي برق گرفته شدن همه و چراغ نفتي گرفته شدن ما بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همينجوري که اونجا وايساده بودم چشمم خورد به يک آقاي ديگه‌اي از محدوده عرض جغرافيايي خودمون، سري براي هم تکون داديم و سلام و عليکي کرديم. کاشف به عمل اومد که پاکستاني است و اسمش محمد است. يکسالي ميشد که اومده ملبورن. اون هم با خانمش مهاجرت کرده و تو پاکستان مديرپروژه سافت‌وري بوده و الان هم بعنوان طراح سيستم مشغول به کار است. حال و احوال فعلي مملکت گل و بلبل خيلي سريع موضوع بحث رو به اخبار سياسي روز علي‌الخصوص مسئله انتخابات ايران تغيير داد، من هم البته براي اينکه فراموش نکند که مملکتش اگر چند پله‌اي از دموکراسي نيم‌بند ما عقب‌تر نباشد جلوتر هم نيست مواردي را مورد ترور بي‌نظير بوتو پرس و جو کردم. خلاصه رسيديم به نقطه‌هاي مشترک و با هم براي مملکتامون افسوس خورديم. محمد که چند نفري هم سر و شکل خودمون را از قبل مي‌شناخت و اتفاقي در مسير ميز غذا سر راه من قرار گرفته بود با چشم و ابرو اومدن رفقاش اين پا و اون پا شد و رفت تا به جمعشون برگرده. منم تغيير موضع دادم و افتادم تو تور يک خانم شرق آسيايي (فکر بد نکنيد مريم خبر داره، حداقل 45 سالش بود تازه زن‌هاي اينطرف دنيا هم که خيلي کمتر نشون مي‌دهند.) خانومه ويتنامي از آب در اومد و اونهم بعد از اينکه از حال و روز ايران و اوضاع اخير خوب پرس و جو کرد يک گزيده‌اي از حال و روز مملکتش گفت که نه تنها خيلي احساس ناراحتي نکنم بلکه احساس خوشبختي و آزادي هم بکنم. گفت که 10، 12 سال پيش وقتي حزب کمونيست تشخيص داده که باباي بدبختش کاپيتاليست است از ترس اينکه همه خانوادش را شبانه سر به نيست نکنند دسته‌جمعي فرار کردن و اينجا پناهنده شدن. با اون هم دوتايي به آنچه فضاي سياسي و اجتماعي استراليا است حسودي کرديم و خانم کين دست بنده رو گرفت و به همون عضو هيئت مديره معرفي کرد (هموني که هنديه رفته بود سراغش) و صحبتمون ايندفعه با ايشون گل انداخت و صد البته براي من ديگر تکراري شده بود که اخبار روز ايران رو منتقل کنم اما اشتياق مستمعين بنده رو سر ذوق مي‌آورد. خلاصه ايشون هم که اسکات باشند رئيس اصليه که اسمش رو يادم نيست رو صدا کرد و گفت آره اين محمده و تازه اومده و مديرپروژست و ... در ضمن ايراني هم هست. اين شد که بنده يک شبه ره صدساله رو طي کردم و در جلسه اول هم صحبت رئيس روسا شدم اين گپ و گفت که البته کم کم سر شکل کاري، تخصصي به خودش گرفته بود با اين دو عضو محترم هيئت رئيسه انجمن تو مسير برگشت تا ايستگاه مترو هم ادامه داشت. بازم بگيد ما بد مملکتي داريم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-393807083967959859?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/393807083967959859/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_3073.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/393807083967959859'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/393807083967959859'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_3073.html' title='جلسه ماهانه انجمن مديريت پروژه استراليا و جذابيت مملکت گل و بلبل'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-7026765085567711228</id><published>2009-07-01T21:07:00.000-07:00</published><updated>2009-07-01T21:08:03.192-07:00</updated><title type='text'>رقابت سالم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دقت کردين ديکشنري yahoo کلمه google را نمي شناسه ديکشنري microsoft word جفتشون را، به جاي skype هم بهتون پيشنهاد مي کنند بنويسيد skye.&lt;br /&gt;به اين ميگن رقابت سالم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-7026765085567711228?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/7026765085567711228/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_01.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7026765085567711228'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/7026765085567711228'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post_01.html' title='رقابت سالم'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-4199183018104626017</id><published>2009-07-01T02:09:00.000-07:00</published><updated>2009-07-02T21:00:12.703-07:00</updated><title type='text'>گوشت گوسفندي يا گوساله با چاشني وطن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;اولين روز کاري سال 1387 توي صف تعويض پلاک ماشين بودم. ساعتي از شروع ساعت اداري گذشته بود و هنوز کارکنان آنجا آغاز به کار نکرده بودند، يکي از همان کارکنان، در پي پرسشگري جماعت منتظر گفت: سرهنگ آگاهي نيومده و تا ايشان نيايد نمي‌توانيم کار تعويض پلاک رو شروع کنيم، با ايشان تماس گرفتيم گفتند که ديشب تا ديروقت عيدديدني بودند و خواب موندند، اگر تا يک ساعت ديگه اومدند که کارتون را انجام مي‌ديم وگرنه که فردا بياييد. مردم حلقه زده دور کارمند سخنگو در کمال آرامش به صف برگشتند تا يکساعت انتظار بکشند و تکليفشان روشن شود. باور کنيد در کمال آرامش، بدون کم و کاست. يک آقايي تو صف گفت مي‌دونيد چرا ما اينقدر راميم و ابله؟ چون گوشت گوسفند ميخوريم، غربيها چون گوشت گوساله ميخورن، يادگرفتن که بايد از حقشون دفاع کنند. ميگفت يک گله گوسفند رو جلوي روي همديگر سر مي‌برند و اونها هم به نوبت ميان تو صف سلاخي اما اگر سر يک گاو رو جلوي يک گاو ديگر ببري اونيکي رم مي‌کنه. اينو گفتم که بگم با در نظر گرفتن اوضاع و احوال فعلي نمي‌دونم حرف اون آقا اشتباه بود يا اين اعتراضات گوسفندي است؟ نوع گاويش چه جوري ميشه؟&lt;br /&gt;اندر احوال چند هفته‌ي گذشته که نمي‌دونم اين احوال قرار است چند ماه، چند سال يا چند دهه‌ي ديگر ادامه داشته باشه و خدا را شکر بابت بيشتر از چند دهه‌اش عمر من قد نمي‌ده، بايد عرض کنم کماکان موج گرفته هستم و نتوانستم اين موضوع ساده به ظن بعضي از دوستان و به ظن بعضي ديگر بسيار عظيم را هضم کنم. قرار داشتم در اين وبلاگ از هر دري سخني بگويم اما فعلا از يک در تو رفته‌ام و هنوز بيرون نيامدم. سعي خواهم کرد تا به رسالتي که براي خود در نظر گرفته بودم برگردم و موضوعات متعددي که هماکنون در ذهن دارم را در اينجا به اشتراک بگذارم.&lt;br /&gt;يک مطلب ديگر رو هم اينجا چاشني کنم که يک وقت هوس نکند بصورت يک پست مستقل در بياد، يک دوست بدون نام، نظري براي پست&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post_08.html"&gt;&lt;strong&gt; در عظمت يک راي، &lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;نوشته بود. نقل به مضمون:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;دلايل اونهايي که راي نمي دن همونهايي است که شما به خاطرش اين به اصطلاح وطن را ترک کرديد، حالا شايد دنبال بهانه براي به نوعي وصل بودن بهش مي گردي، ولي به چه قيمت و نتيجه‌اي؟ پيشنهاد مي‌کنم انرژيت رو بزاري روي راه جديدي که انتخاب کردي و البته من هم با اين راه موافقم وگرنه انگ کنار گود نشستي ميگي لنگش کن بهت مي‌زنند.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;خيلي از دوستان هم تو اين مدت از ايران پيغام فرستادند که خوش به حالت اينجا نيستي اما من اصلا احساس نمي‌کنم که خوش به حالم شده. احساس من به اون به اصطلاح وطن (به تعبير دوست ناشناس) ذره‌اي فرق نکرده است. ايران را دوست دارم و در هر وضعيتي ايراني خواهم ماند و در هر حکومتي ايراني خواهم بود، البته ما آخرين نسلهايي از انسانيم که به گستره‌اي از خاک زمين محدود به آنچه مرز مي‌نامندش تعلق خاطر داريم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-4199183018104626017?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/4199183018104626017/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4199183018104626017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/4199183018104626017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='گوشت گوسفندي يا گوساله با چاشني وطن'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-1421694406810395753</id><published>2009-06-18T05:49:00.000-07:00</published><updated>2009-06-18T07:04:44.075-07:00</updated><title type='text'>انتخابات در غربت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;حال و روز خوشي ندارم، خيال داشتم ديگر در اين وبلاگ ننويسم، نتيجه‌ي احساس نيمه‌ي اول يک هفته‌ي گذشته بود. آنچه بر من در شنبه و يکشنبه پيش گذشت، نوشتني نيست. مشکلم اين نبود که موسوي پيروز انتخابات نشده يا احمدي‌نژاد شده، اتفاقا تماسم با يکي از دوستان که تحليلش اين بود که نتيجه‌ي انتخابات نشان از رفتار غیرخطی مردم است، بسيار آرامم کرد. همانروزها هم در فيس بوک نوشتم &lt;em&gt;"به خاطر احترام به انسان، آزادي، شرف و دموکراسي ترجيح ميدهم فکر کنم نتيجه انتخابات واقعي است"&lt;/em&gt; که البته مورد خشم خوانندگانش قرار گرفت. حال بد من از آنجا نشات مي‌گرفت که ايمان داشتم اين نتيجه ساختگي است و با اين نتيجه به شعورم توهين شده بود. بعد آرام آرام از اين شوک فاصله گرفتم، عادت کردم، سعي کردم از بيرون به موضوع نگاه کنم. پرسشهاي بيشماري در ذهنم شکل گرفت. پرسشهايي که براي خيلي از آنها حتي نمي‌توانم پاسخي حدس بزنم، اينگونه شد که هنوز هم من مانده‌ام و پرسشهاي بدون پاسخي که نمي‌دانم عمرم قد مي‌دهد که مهر از رازشان برداشته شود؟ يا نه. نمي‌دانم پيروزي موسوي چه زياني براي حکومت ايران داشت؟ نمي‌دانم چرا به اين روشني و وضوح، نتيجه‌ي انتخابات را دستکاري کردند؟ آيا اعلان نتايج نزديکتر (چه يک مرحله‌اي و چه دو مرحله‌اي به نفع احمدي‌نژاد) پايان آرام‌تري نداشت؟ نمي‌دانم چرا کانديداهاي بازنده به دنبال اثبات تخلف انتخاباتي قبل از انتخابات و حين راي‌گيري مي‌گردند و هيچکس نمي‌گويد پادشاه لخته؟ تلاش مردم سبز را (که خودم را نيز جزو آنان مي‌دانم) براي اندکي آزادي، ذره‌اي دموکراسي و قطره‌اي احترام، تحسين مي‌کنم اما چرا کساني که در صورت پيروزي اين فرآيند مردمي بسيار بيش از اين مردم نصيبشان خواهد شد حضور ندارند؟ و ده‌ها نمي‌دانم ديگر.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به اميد فردايي سربلند براي ايران&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;محمد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پي‌نوشتها:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;1-برخورد دوستانم در ايران با اين اتفاق مهم تاريخ معاصر دو گونه‌ي کاملا متفاوت است، گروهي که به تعبيري در دسته سني مثبت سن من قرار دارند چنان با آرامش صحبت مي‌کنند و از بي تجربگي بنده به خاطر حرص و جوش خوردن بيجا ياد مي‌کنند که انگار نه انگار اتفاقي افتاده است. اما دوستاني که در دسته سني منهاي سن من قرار مي‌گيرند، تنم را مي‌لرزانند و به وحشتم مي‌اندازند و در عين حال احساس غروري را در من شلعه‌ور مي‌کنند و من مي‌مانم و گنگي فراوان و گيجي بيشتر که آنجا چه خبر است؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;2- به نظرم مي‌رسد پدران و مادرانمان با پشت‌سر گذاشتن انقلاب 57 به آنچه اينروزها در ايران مي‌گذرد به مثابه يک بازي دست‌گرمي و يک اعتراض سياسي آماتوري نگاه مي‌کنند ولي براي نسلي که تصورش از انقلاب 57 محدود به تصوير سيما است امروز بزرگترين آزمون تاريخ معاصر است و نتيجه‌اش مي‌تواند يک حماسه باشد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-1421694406810395753?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/1421694406810395753/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post_18.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1421694406810395753'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1421694406810395753'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post_18.html' title='انتخابات در غربت'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-6877469689468708230</id><published>2009-06-09T02:47:00.000-07:00</published><updated>2009-06-12T07:37:03.868-07:00</updated><title type='text'>جامانده از انتخابات</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;1- انتخابات به وقت محلي در استراليا پايان يافته است، بنده نيز ساعتي پيش وظيفه‌ي اجتماعي- ملي خود را بجا آوردم. نکته جالب خانمهاي بدون حجابي بودند که راي مي‌دادند، تصوير راي دادن يک زن بي حجاب در پای صندوق راي جمهوري اسلامي، جميع اضداد است. تازه زمستان است و لباسها پوشيده وگرنه در تابستان استراليا اين صحنه سينمايي‌تر هم مي‌شد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;2- نمي دونم چرا ما مي ترسيم، يا خجالت مي کشيم. دوستاني را مي‌شناسم که سخت سنگ کانديدي را به سينه مي‌زنند اما پاي راي دادن که ميرسد  يواشکي مي خواهند در بروند، عجبا! تازه حاضرم قسم بخورم بخش گسترده‌اي از هموطنان به زبان اسمي مي‌آورند و در صندوق اسم ديگري مي‌اندازند. همين ميشه که نتيجه‌ي انتخابات‌ها قابل پيش بيني نيست و نظرسنجي‌ها همه اشتباه از آب در مي‌آيد. فکر مي‌کنم يکي از دلايل پنهان کردن راي‌ها، ترس است، ترس از اينکه کانديد مورد نظرت برنده نشه يا اينکه اگر هم شد بعد چهارسال قرار باشه به نيابتش توي دادگاه فک و فاميل و دوست و آشنا و در و همسايه محاکمه بشي. راي مخفي تا قبل از انتخابات را مي‌توانم بفهمم اما بعد از راي دادن را نه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;3- من به کروبي راي دادم چون کماکان معتقدم هرگونه تصميم احساسي نتيجه‌ي عکس دارد. دوستان طرفدار ايشان دلايلشان را مفصلا در اين چند هفته مکتوب کردند اما من مي خواستم راي‌ام در کنار ديگراني که به کروبي راي مي دهند - بعنوان کساني که موج سواري بلد نيستند - در تاريخ اين انتخابات ثبت شود . ما هم بخشي از ايرانيان هستيم، همانهايي که 4 سال پيش هم به معيين راي دادند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;4-به نظر مي‌رسد جماعت خفته سخت از خواب برآشفته و نتيجه اينکه، برنده دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري ميرحسين موسوي است يا بهتر بگويم با اين شور و هيجان به صلاح همه است که ايشان برنده انتخابات باشد. با فرض اين نتيجه، گروهي نگران چرخش ايشان به رويکرد بسته و انقلابي گذشته‌اش، بعد از پيروزي در انتخابات هستند اما من دلم را به اين خوش مي کنم که او نيز تغيير کرده باشد مثل خيلي‌ها، خيلي از همقطارانش، مثل محسن مخملباف، مثل عطالله مهاجراني و حتي مثل اکبر گنجي، منظورم اين نيست که ايناني که نام بردم بد بودند و سپس خوب شدند يا بالعکس، منظورم نفس تغيير است که صدالبته چيز خوبي است. براي پررنگتر شدن اين دلخوشي اين را هم لحاظ کنيد که رياست جمهوري آقاي موسوي بسيار وامدار جوانان سبز پوشي است که خواسته هايشان را شفاف و بلند به گوش ايشان رسانده‌اند: ايران آزاد، اگرچه موسوي پاسخي روشن به اين درخواست نداده است اما مي توان اميدوار بود که سکوت علامت رضاست. به هر حال اگر مسئله را با فرض تغيير پيش ببريم همانطور که اقرار به اشتباه براي ما ايرانيها بسيار سخت به نظر مي رسد براي مديران و روسا و رهبرانمان بسيار سخت تر خواهد بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;5-به استناد نتيجه انتخابات نهم، دولت خاتمي نتوانست شعار اصلي‌اش که توسعه سياسي بود را به شعور تبديل کند اما به استناد آنچه فضاي انتخاباتي چند هفته‌ي گذشته بود من اعتقاد دارم يک گام مهم در جهت توسعه سياسي حکومت برداشته شده است. هرچند اکثرا از زبان تند و فضاي متشنج رقابت، علي‌الخصوص مناظره‌ها دلخور بودند اما من فکر مي‌کنم راه دموکراسي راه سخت و صعب‌العبوري است که تشنج هم بخشي از آن است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-6877469689468708230?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/6877469689468708230/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post_09.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/6877469689468708230'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/6877469689468708230'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post_09.html' title='جامانده از انتخابات'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-1537580135886657202</id><published>2009-06-08T15:26:00.000-07:00</published><updated>2009-06-10T05:20:31.421-07:00</updated><title type='text'>در عظمت يک راي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;به تمام آناني که راي نمي دهند: تاريخ هر روز نوشته مي شود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در 1645 تنها يک راي کنترل انگلستان را به اليور کرومول داد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در 1776 تنها يک راي باعث شد انگليسي زبان رسمي آمريکا شود نه آلماني.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در 1845 تنها يک راي تگزاس را از مکزيکو جدا کرد و يک ايالت جديد شد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در 1875 تنها يک راي فرانسه را از سلطنت به جمهوري تبديل کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در 1876 تنها يک راي رادرفور هايس را رئيس جمهور آمريکا کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در 1920 تنها يک راي در مجلس تنسي حق راي را به زنان اعطا کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در 1923 تنها يک راي آدولف هيتلر را رهبر حزب نازي کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در 1961 تنها يک راي حزب آفريقايي-شيرازي را پيرو انتخابات کرد. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Afro-Shirazi_Party"&gt;(حزب مهاجران ايراني اي که چند صد سال پيش به کشور زنگبار مهاجرت کرده اند) &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و احتمالا همگي انتخابات سال 2000 آمريکا را به خاطر داريد که بوش پدر تنها به خاطر 25 راي الکترال ايالت فلوريدا در حالي که اکثريت آرا را نداشت رئيس جمهور شد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در اهميت يک راي همان بس که تمامي شيفتگان قدرت به خاطرش از هيچ تلاشي دريغ نمي کنند و آنقدر برايشان مهم است که به خاطرش از تک تک مردم خواهش مي کنند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span &gt;ولش کن اينجوري نميشه:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span &gt;&lt;strong&gt;ميگه تو چرا راي مي دي؟ ميگم راي دادن دليل نمي خواهد تو چرا راي نمي دي؟&lt;br /&gt;ميگه دلت خوشه اينا رفتني هستن. ميگم 30 ساله جمعه صبح با خس خس راديو آمريکا بيدارمون کردي که اينا رفتني‌ان.&lt;br /&gt;ميگه نتيجه انتخابات از قبل معلومه. مي گم ديدم نتيجه انتخابات دو تا رئيس جمهور قبلي رو همه از قبل درست پيش بيني کرده بودند.&lt;br /&gt;ميگه برو بچه اينا همش برنامه اس، کار کار انگليسهاست. ميگم لااقل به روز باش الان دير صيهون و حزب صهيون مده.&lt;br /&gt;ميگه راي نمي دم تا حکومت از اعتبار بيافته، ميگم با اين اعتبار که گفتي يکدونه لواش ميدن؟&lt;br /&gt;ميگه نه نمي دن، تو که راي ميدي چي بابتش بهت ميدن؟ ميگم يه گوني سيب زميني، چک پول پانصد هزارتوماني، افزايش حقوق، سهام عدالت، سهم نفت و از همه مهمتر وعده آزادي.&lt;br /&gt;هيچي نميگه، مي گم مصدق که قبول داري؟&lt;br /&gt;مي گه آره اون خدابيامرز تنها وطن پرست واقعي بود، مي گم گفته:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من جان خود را در بيان حقيقت و اعتقادم به مخاطره افکندم و ديگران حتي از دادن يک راي ابا دارند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-1537580135886657202?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/1537580135886657202/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post_08.html#comment-form' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1537580135886657202'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1537580135886657202'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post_08.html' title='در عظمت يک راي'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-2368441588200925592</id><published>2009-06-08T04:30:00.002-07:00</published><updated>2009-06-10T03:48:39.714-07:00</updated><title type='text'>مهاجرت در 20 دقيقه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تقديم به علي حاجتي: طرحي براي يک فيلمنامه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اپيزودک اول - 5 دقيقه:&lt;br /&gt;رضا و همسرش در سالن خروجي فرودگاه امام، نقطه ي اوج مراسم سخت خداحافظي. بوسه و گريه ي درهم آميخته براي چندمين بار در روزهاي اخير.&lt;br /&gt;شادند از اينکه از دست مملکت گل و بلبل رها مي شوند و بر اين باورند که از مجموع آنچه وطن ناميده مي شود، متنفرند، در حاليکه نمي توانند بغض ناشي از دوري دوست و قوم و خويش را فرو بخورند، &lt;em&gt;احساس خوشايندي ته وجودشان را تسخير کرده است&lt;/em&gt;.&lt;br /&gt;قرار است در بدو ورود به هتلي بروند که از روي اينترنت رزرو کرده اند. در اين انديشه اند که دو هفته اي را با آرامش به ياد ماه عسل چند سال پيششان در هتل مذکور خوش بگذرانند و در اين فرصت منزلي مدرن و مناسب اجاره کنند. این را هم از روي اينترنت بررسي کرده اند و دریافته اند قيمتها از تهران هم مناسبتر است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اپيزودک دوم - 5 دقيقه:&lt;br /&gt;کورش و همسرش پس از دو هفته اي بسيار سخت، از شر هتلی به اصلاح 5 ستاره در سيدني راحت شده اند، هتل 5 ستاره ي يک طبقه، با دستشويي مشترک! پر سر و صدا و شلوغ، نیمی از ساختمان هتل، یک بار (bar) است با موزيک زنده ي دو شب در هفته. هتلی که تازه نيمه ي پر دو هفته ي گذشته بوده، دو هفته ي تمام فقط به دنبال يک آپارتمان براي اجاره. هر جا به هر قيمت. چون سابقه کار و سابقه اجاره در استراليا ندارند در رقابت با ديگر مستاجران بالقوه هميشه بازنده بوده اند.&lt;br /&gt;آخر سر هم به پيشنهاد يک دوست ايراني معرفي شده توسط دوست ديگري، که منزلي را در سيدني ترک مي کرده و به احتساب سلام و عليک او و صاحبخانه و آژانس املاک و به پشتوانه پرداخت 3 ماه اجاره ي پيش، اسباب کشي مي کنند به منزل جديد.&lt;br /&gt;امضاي قرارداد اجاره پيروزي بزرگي است براي اين دو، &lt;em&gt;احساس خوشايندي ته وجودشان را تسخير کرده است.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اپيزودک سوم - در 5 دقيقه:&lt;br /&gt;محمد و همسرش هيچ وقت از ترک کردن جايي اينقدر خوشحال نبوده اند، هيچ سرپناهي اينقدر بد نبوده است. منزلي بود قديمي و نمناک، کوچک و کوتاه. اصلا فيزيک ساختمان را فراموش کنيد، 6 ماه آزگار سختي، خوردن به در بسته، حرف ناحساب، اتفاقاتي که نه شنيده بودند و نه فکرش را مي کردند، اما بالاخره شد، همانطور که مهاجران قديمي تر مي گفتند:&lt;br /&gt;صبر داشته باشيد، تسليم نشويد، رزومه بفرستيد، نت ورکتون را قوي کنيد، خسته نشو نوبت شما هم مي شود. بالاخره نوبت آنها هم شد، تمام و کمال هم شد، کار خوب، شهر خوب، حقوق خوب. هميشه مي شود، از سر يک شانس، پشتکار، تجربه، سواد، ارتباط، يا همه، اما ردخور ندارد بالاخره مي شود. &lt;em&gt;احساس خوشايندي ته وجودشان را تسخير کرده است.&lt;/em&gt; مشکل اجاره خانه هم ندارند از سبب يک دوست مشترک قرار است مستاجر زوج ايراني باشند که پس از سالها زندگي در ملبورن تصميم گرفته اند به ايران برگردند و منزلشان را اجاره مي دهند. صاحبخانه براي پرداخت قسط خانه به پول اجاره احتياج دارد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اپيزودک چهارم - در 5 دقيقه:&lt;br /&gt;چه کسي باور مي کند علي و همسرش بعد از 10 سال زندگي در ملبورن، شهر آرزوهايشان، روياي انسانهاي به دنبال آرامش و صلح، اينقدر نا آرام باشند. کار خوب، درآمد خوب، همسايه هاي خوب، معلمهاي مدرسه ي خوب، راننده اتوبوسهاي خوب، پارکهاي خوب. اما انگار اينجا برايشان تمام شده است. نه فقط اينجا، هر جا به غير از آنجا برايشان تمام شده است. در اين 10 سال به واسطه اقتصاد مدرن استراليا موفق شده اند دوبار دور دنيا را بگردند. اما باور مي کنيد يا که نه، آنها دلشان براي دود ترافيک و بي ادبي همشهري هاي تهراني در کوچه و خيابان تنگ شده است، بارها مسافر تهران بوده اند اما اين بار حس ديگري دارند. &lt;em&gt;احساس خوشايندي ته وجودشان را تسخير کرده است،&lt;/em&gt; احساسي مانند وقتي ايران را ترک مي کردند. اگرچه خانه اي در تهران ندارند، اما از طريق يک دوست مشترک خانه يک زوج ايراني را اجاره کرده است که گويا از ايران مهاجرت کرده اند!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;1- هر گونه کپي برداري مادي و معنوي از کل يا بخشي از اين طرح بدون اجازه صاحب اثر مجاز مي باشد.&lt;br /&gt;2- هر گونه تشابه اسمي عمدي است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-2368441588200925592?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/2368441588200925592/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/20.html#comment-form' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2368441588200925592'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/2368441588200925592'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/20.html' title='مهاجرت در 20 دقيقه'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-8467805276266425877</id><published>2009-06-03T06:23:00.000-07:00</published><updated>2009-06-03T22:29:06.636-07:00</updated><title type='text'>شب ايراني تلويزيون استراليا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مقدمه:&lt;br /&gt;از انتخابات خسته شدم ديگر هم هيچ چيز در اين مورد نمي گويم. خلاص. تمام.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;يک بدهي هم از قبل دارم، اينکه چرا خوبه رئيس جمهور بعدي فقط يه دوره رئيس جمهور باشه که بدهي ام رو نمي دم چون ديگه نمي خوام در مورد انتخابات حرف بزنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;پريشب شبکه يک تلويزيون استراليا از ساعت 10&lt;a href="http://www.sbs.com.au/schedule/SBSONE/2009-06-02/SBS%20Sydney#921356"&gt; شب لغايت يک بامداد &lt;/a&gt;برنامه فارسي داشت، اول يک فيلم مستند از وضعيت کساني که که در ايران مي خواهند تغيير جنسيت بدهند نشون داد. بسيار فيلم جالبي بود و اطلاعات جالبي در مورد بخشي از مردمان هموطني به من داد که تاکنون راجع به آنها چيزي نشنيده بودم و بسيار جاي تاسف است که اينگونه فيلمها در تلويزيون ايران بخش نمي شود.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://player.sbs.com.au/programs#/programs_08/fullepisodes/latestepisodes/playlist/Letters-To-The-President-Full-Ep/"&gt;برنامه دوم &lt;/a&gt;در مورد آقاي احمدي نژاد بود، يک روايت کاملا واقعي و از نزديک، براي من و مريم خيلي جالب بود که چگونه گزارشگر و سازنده اين مستند توانسته اند تا اين حد در کنار تيم احمدي نژاد باشد. فيلم به سفارش و توسط تلويزيون استراليا ساخته شده بود. مردم در لا به لاي فيلم به پرسشهاي مصاحبه گر خيلي صريح پاسخ مي دادند که البته شامل تمام طيفها مي شد و يک تصوير واقعي از طيف بسيار وسيع و متنوع نگرش در جامعه ايران بود. مطمئنم اين فيلم را نيز نمي توان در تلويزيون ايران نشان داد که اين نيز جاي تاسف دارد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برنامه سوم فيلم آفسايد جعفر پناهي بود که به برکت تلويزيون استراليا به کيفيت خوب ديدم، خوشم اومد. اين هم قابل ديده شدن (حداقل با اين کيفيت) در ايران نيست. برام خيلي جالب بود که اين همه سرمايه گذاري براي شناخت کشور ما (و احتمالا خيلي جاهاي ديگه) ميشه. اون هم خداييش واقع بينانه. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;چون حرف تلويزيون و سينما شد و اخيرا بعضي از دوستان تغيير از سبز به سفيد يا از سفيد به سبز براشون سخته، پيشنهاد مي کنم فيلم &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0918927/"&gt;شک &lt;/a&gt;را ببينيد. شايد يک پستي در مورد عدم قطعيت در همه چيز زندگي کار کردم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;روزخوش&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-8467805276266425877?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/8467805276266425877/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post_03.html#comment-form' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8467805276266425877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8467805276266425877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post_03.html' title='شب ايراني تلويزيون استراليا'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-8685308466491483834</id><published>2009-06-02T03:05:00.000-07:00</published><updated>2009-06-02T04:26:01.838-07:00</updated><title type='text'>کروبي؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;تقديم به هژير و علي، به خاطر اصرارشان در مقايسه موسوي و کروبي:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در اولين پستم راجع به انتخابات سعي داشتم نسبت به هيچکدام از کانديداهاي به اصطلاح اصلاح طلب جبهه گيري نکنم. اما با گذشت زمان و آلوده شدن آگاهانه و ناخودآگاه در فضاي انتخابات، بر خودم لازم ديدم که موارد زير را اعلام کنم:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;1- به نظر من کروبي اولين کانديد رياست جمهوري است که با برنامه آمده است. نه هاشمي 8 سال سازندگي برنامه هايي به اين روشني داشت (البته رقيبي هم نداشت که نياز به برنامه داشته باشد) و نه خاتمي و نه احمدي نژاد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;2- به نظر مي رسد يقين به اين حقيقت که فرصت انتخابات مرحله دوم (رئيس جمهور شدن) در انتخابات گذشته به ناحق و تنها بابت يک چرت خواب از او گرفته شده است اين عزم را جزم کرده است. تاسيس حزبش، انتشار روزنامه اش و پشتکار سياسي اش براي بازپس گرفتن حق خورده شده اش در 4 سال گذشته ستودني است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;3- نامهايي که او را حمايت مي کنند قابل چشم پوشي نيستند، فقط خاتمي را کم دارد (چه بسا او هم سبک سنگين کرد و آمد) البته خاتمي هم نماينده هميشگي اش (ابطحي) را به جبهه شيخ اصلاحات فرستاده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;4-اگر از من بپرسيد که مستقل از شوراي نگهبان و کانديداها چه کسي را براي رياست جمهوري مي پسندي مي گويم کرباسچي که او نيز از کروبي حمايت کرده است. (البته ترجيح مي دهم به علت نبودن بازيکن تخصصي براي اين پست رئيس جمهور از خارج وارد کنم)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;6- خواسته هاي مردم را به روشني شناسايي کرده و به تک تک آنها در برنامه هايش پاسخ داده است. حتي حرفهايي را که خودش نمي توانسته بزند از دهان مصاحبه کننده اش گفته است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;7- اين محدوديت که نمي تواند براي 4 سال بعد نيز کانديد شود به ذات مزيت است (بعدا توضيح مي دهم چرا)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;8- و صد البته جريان حاميان موسوي بسيار احساسي و داغ است و من فقط مطمئنم که هميشه احساسي بودن به ضرر است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شب و روز خوش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;محمد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پي نوشت 1: از خاطرم رفت بگم راي دادن به کروبي و موسوي در کاهش شانس جناح رقيب هيچ فرقي نمي کند، متاسفانه بسياري از دوستان فکر مي کنند اگر به موسوي که به نظر مي رسد شانس بيشتري دارد راي ندهند شانس رقيب را افزايش داده اند. همچنين شنيده ام تيم آقاي موسوي از اين شایعه استقبال مي کنند، گردن راوي.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پي نوشت 2: بنده و به جرات مي گويم تمامي کساني که در حال حاضر نظرشان روي آقاي کروبي است و خود شخص ايشان در صورت نياز در مرحله دوم به آقاي موسوي راي خواهند داد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-8685308466491483834?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/8685308466491483834/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post_02.html#comment-form' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8685308466491483834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/8685308466491483834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post_02.html' title='کروبي؟'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-1907602491874621356</id><published>2009-06-01T03:47:00.000-07:00</published><updated>2009-06-01T19:36:20.712-07:00</updated><title type='text'>يه دوجين حرف حساب</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/SiOyEeSkAHI/AAAAAAAAAAM/mwH0QkXfkMo/s1600-h/direct+message.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5342309372911681650" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 303px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/SiOyEeSkAHI/AAAAAAAAAAM/mwH0QkXfkMo/s400/direct+message.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;نه خير انگار من رو هم شور گرفته، مي خواستم يه پستي درباره مهاجرت در قالب يک طرح فيلمنامه بنويسم، که اين تصوير وسط يک ويديو راجع به ايران توجهم را جلب کرد. به نظرم اينقدر عکس مهمي است که تا حالا ديده نشدنش مشکوکم ميکنه به جعلي بودنش.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;تصوير به اندازه کافي گوياست، اون آخريه رديف پايين را اينجوري تونستم بخوندم: دين بايد سبب الفت باشد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;راستي شما اگر قراربود يکيش رو انتخاب کنيد کدوم رو انتخاب مي کرديد؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;من با تقدير از &lt;strong&gt;تساوي حقوق رجال و نساء،&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;ترک تعصبات&lt;/strong&gt; رو انتخاب مي کنم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-1907602491874621356?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/1907602491874621356/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post.html#comment-form' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1907602491874621356'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/1907602491874621356'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='يه دوجين حرف حساب'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_moTQgAzHOqs/SiOyEeSkAHI/AAAAAAAAAAM/mwH0QkXfkMo/s72-c/direct+message.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-3055567873801604124</id><published>2009-05-30T16:51:00.000-07:00</published><updated>2009-06-01T03:17:55.640-07:00</updated><title type='text'>گفت انشالله بزه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اين انتخابات انگار دست از سر ما بر نمي داره، اجرایي جديد از همراه شوعزيز با صدای محسن نامجو توي فيس بوک ديدم. به اشتراک نذاشتمش چون فکر مي کنم انسان بايد منطق داشته باشه، يعني به اون چيزي که مي گه خودش هم اعتقاد داشته باشه. ويديوي اين شعر حماسي رو با اجراي مدرن محسن نامجو بر روي تصاويري از بخشي از هموطنان مونتاژ کرده بودند که تماما و بدون استثنا حتي توسط سهل گيرترين گشت ارشاد کنوني مستوجب ارشادند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;يه ويدويي هم از مناظره طرفداران ميرحسين موسوي و محمود احمدي نژاد ديدم که طرفداراي احمدي نژاد مي گفتند چرا هيچکس يادش نمي آد که زمان نخست وزيري آقاي موسوي 4 تا گشت داشتيم نه يکي، ثارا...، جندا...، کميته و ... خوب من خودم يادم مي آد که راست مي گن و اتفاقا يادم مي آد که دامنه و عمق ارشاد در آن دوره بسيار وسيع تر از امروز بود و محدود به موي سيخ شده و مانتو دوتيکه نبود و بحث سر پيراهن آستين کوتاه بود و مانتوي يه وجب بالاتر از مچ که چرا با اينکه شلوار پاشه مانتو روش نيست.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مجددا اصرار دارم عرض کنم که يک اختلاف بزرگ ايدئولوژيک بين تمامي دوستاني که من مي شناسم و الان مي بينم سخت از رياست جمهوري آقاي ميرحسين موسوي يا کروبي حمايت مي کنند با اين دو کانديد وجود دارد که باعث مي شود 4 سال بعد دوباره ناراضي بوده و در کانديد ديگري به جستجوي رئيس جمهور ايده آل باشند. بگذاريد مثالي بزنم، من به جرات مي گم هيچ کدام از راي دهندگان ويدويوي همراه شو عزيز محسن نامجو و تقريبا هيچ کدام از راي دهندگان خاموش که پيشتر صحبتشان بود به حجاب اعتقاد ندارند، احتمالا مشروبات الکلي را نجس نمي دانند، موزيک 6 و 8 ايروني گوش مي دهند و ... اما نه آقاي موسوي و نه آقاي کروبي و نه هيچ کانديد ديگري زير بار اين دو خواسته ابتدايي و شايد روزمره زندگي اين بخش کثير از حاميانشان نمي روند و اين است که تا اين شور تمام مي شود همه در ناخودآگاه وجودشان هنوز احساس خوشي نمي کنند و نمي دانند هم که چرا. ولي چيزي حس بدي در وجودشان ايجاد مي کند، يه نوع نارضايتي. البته يواشکي مشروب مي خرند و مي خورند و با باج به نيروي انتظامي منطقه عروسي و مهموني مي گيرند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اينها را نگفتم که بگويم پس نبايد به يکي از کانديدها راي داد؛ اينها را گفتم که بگويم ايران تنها کشوري در جهان است که اکثريت اپوزيسيون دارد و البته ايرانيان معتقد به اصول ايدئولوژيک حکومت فعلي هم کم نيستند و حداقل نزديک به 40 درصد جمعيت فعلي ممکلت را تشکيل مي دهند و اين است که اصولا نارضايتي در جامعه ما موج مي زند چون به هر حال حتي اگر انديشه 40 درصدي حاکم باشد، جمعيت به دور از کرسي قدرت 60 درصدي نمي گذارند آب خوش از گلوي 40 درصد داراي قدرت پايين برود و مي چرخند و و مي رقصند و مي نوشند از اين جام، اين ميشه که گشت ارشاد مياد تو کار و بقيه قصه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خلاصه اينکه انشالله آقاي موسوي (علي الخصوص) يا کروبي يا هر کسي که از توان تاثيرگذاري اين اکثريت اپوزيسيون داره استفاده مي کنه تا راي بياره موفق شد، اين حقيقت اختلاف برانگيز و اين تفاوت نارضايتي بر افروز را فراموش نکنه و اندکي هم اجازه دهد اين گروه از طرفدارانشان مانتوي دو تيکه بپوشند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;روزگار خوش.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-3055567873801604124?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/3055567873801604124/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/05/blog-post_30.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3055567873801604124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3055567873801604124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/05/blog-post_30.html' title='گفت انشالله بزه'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-3767867139735839492</id><published>2009-05-27T23:16:00.000-07:00</published><updated>2009-05-30T19:04:04.730-07:00</updated><title type='text'>ما ملت هيجاني با گوش سنگين</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;به گواه کارشناسان و جامعه شناسان يکي از بارزترين ويژگيهاي ما ايراني ها هيجاني بودنمان است، اين ويژگي را من در خود و دوستان نزديکم بارها ديده ام. اين خصيصه فرهنگي در لحظات نمايش اجتماعي و تصميم گيريهاي ملي به نقطه اوج خود مي رسد، مثلا بعد از بازي ايران و استراليا و يا همين انتخابات اخير البته قول مي دهم آخرين پستم درباره انتخابات باشد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به اين ويژگي فرهنگي ناشنوايي ما ايراني ها را نيز اضافه کنيد، اين را نيز بارها تجربه کرده ام که در يک مکالمه دوجانبه (در هر سطحي، حتي وقتي دو کارشناس يا مدير در رسانه ملي گفتگو مي کنند) در حالي يک طرف مشغول صحبت است طرف دوم به جاي گوش کردن به حرف طرف مقابل در حال تهيه جواب متعصبانه خود است. اينها را اينجا آوردم که بگويم:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در اوايل انتخاب محمود احمدي نژاد بعنوان رئيس جمهور ايران، ايشان انتخاب خود را انقلاب دوم ناميد و هيچ کس به ظرافت اين ناميدن دقت نکرد، البته نوشته اي از عباس عبدي را به خاطر دارم که اين پيام روشن را نشانه گرفته بود. از آن روز تا به امروز آنچه رفتار و کردار سياسي و مديريتي محمود احمدي نژاد بوده است کاملا انقلابي است، از تغييرهاي کلان مديريتي تا ساختار شکني ها و ريخت و پاشهاي اقتصادي. چيزي که ما گوش نمي کنيم اين است که او به آنچه انجام مي دهد اعتقاد دارد و نه از سر ناداني و اشتباه است بلکه نطفه در انديشه و ايدئولوژي اي کاملا متفاوت از آنچيزي دارد که در نگاه منتقدين دولت است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نتيجه اينکه&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;1- من احساس مي کنم اين همه پرسش گري از دولت بي جاست، مگر کسي در اول انقلاب اين همه سوال مي پرسيد يا انتقاد مي کرد؟ مگر تغييرات در آن زمان کمتر از امروز بود؟ يا رفتارها نرمتر از امروز بود؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;2- احمدي نژاد اصلا به برنامه ريزي و سازمان مديريت و اينها اعتقاد ندارد و کاملا روشن به مديريت هيئتي اعتقاد دارد و معتقد است بهره اين روش بيشتر است. اين اعتقادش را نيز بارها فرياد زده اما کسي گوش نمي دهد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;3-به اعتقاد بنده اين پول گم شده از درآمد نفتي امسال دولت به هيچ وجه به حسابهاي دولتمردان کنوني در بانکهاي سوئيس منتقل نشده است بلکه کاملا و به روش هياتي در مملکت هزينه شده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;4- همانگونه که در پست قبل هم گفتم بخش قابل توجهي از جمعيت مملکت ما ايران را هم وطناني تشکيل مي دهند که علاقمندند در ايراني بر اساس معيارهاي روز جهاني زندگي کنند، به سادگي سفر کنند و براي گرفتن يک ويزاي توريستي سه ماهه شينگن مجبور نباشند سند منزل پدر و پدربرزگشان را گرو بگذارند در حالي که آقاي احمدي نژاد و تئوري پردازان ايشان اصلا سکان هدايت مملکت را به چنان سمتي نمي برند، ايشان اتفاقا نه تنها علاقه اي به مسافرت به اروپا ندارند بلکه اعتقاد دارند که اين کشورهاي اروپايي هستند که بايد منت ما را هم بکشند تا به ايشان ويزا بدهيم بيايند ايران يا اينکه بروند و هروقت يه چيزي هم دستي دادند آنوقت مي رويم و اروپا را مي بينيم. حميد فرخ نژاد در فيلمي که در مراسم گردهمايي طرفداران ميرحسين موسوي در سالن آزادي برگزار شده بود مثال خاله سوسکه رو براي مردم ايران زد که در اين چهارسال کتک خوردن را حق خود مي دانستند و تنها سوالشان اين بود که ما رو با چي ميزنيد و البته به اين موضوع اعتراض داشت، اتفاقا سياست خارجي احمدي نژاد هم در مقابل دنياي قدرتمند غرب هم خارج شدن از کاراکتر خاله سوسکه است و کاملا آگاهانه و در راستاي هدفش گام بر مي دارد.&lt;br /&gt;5- تجربه من نشان داده که ايشان در راستاي انتشار اين پيام به خارج از مرزها بسيار هم موفق بوده، شايد اين تجربه ها را با اسم و آدرس دقيق در يک پستي کار کردم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ظهراينجا و صبح اونجا و شب اروپا و عصرآمريکا خوش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;محمد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-3767867139735839492?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/3767867139735839492/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/05/blog-post_5471.html#comment-form' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3767867139735839492'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/3767867139735839492'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/05/blog-post_5471.html' title='ما ملت هيجاني با گوش سنگين'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-6069443005555443308</id><published>2009-05-27T07:30:00.000-07:00</published><updated>2009-05-29T08:09:13.131-07:00</updated><title type='text'>اندر احوال انتخابات و نظر و کارشناسي من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اندر احوال داغ انتخابات و به علت دوري دست من از خرما نقطه نظرات خود را در ارتباط به پديده پيچيده انتخابات ايران به شرح زير به عرض مي رسانم:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;1- من راي مي دهم، همچون 3 دوره گذشته که راي دادم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;2- اگر بنا باشد آنچه در آخرين دوره انتخابات رياست جمهوري اتفاق افتاد، مجددا اتفاق بيافتاد قطعا آقاي محسن رضايي رئيس جمهور خواهد بود زيرا که ايشان به زعم همه کمترين شانس را در حال حاضر دارد، پس نتيجه مي گيريم از لحاظ تئوري ايشان مي توانند رئيس جمهور باشند اما از لحاظ عملي بنده احتمالش را بسيار ناچيز مي دانم زيرا ملت ايران در شگفتي آفريني در انتخابات شهره اند و اين تاکتيک نوآورانه که کم احتمال ترين گزينه رئيس جمهور شود در انتخابات قبلي مستعمل شده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;3- اگر قرار باشد به تحليلهاي کارشناسي و نظرسنجي ها روي بياوريم به اين نتيجه مي رسيم که محمود احمدي نژاد بايد رئيس جمهور باشد، ايشان 15 ميليون راي دارد که هرچند بخشي از آن را در اين 4 سال از دست داده است اما مطمئنا به همان اندازه يا بيشتر جايگزين کرده است. اما مگر در 3 دوره اخير نتيجه انتخابات ايران با تحليلهاي کارشناسي و آمارها خوانده است که اينبار بخواند؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;4- رئيس جمهور شدن ميرحسين موسوي نه دست خودش است، نه دست خاتمي است، نه دست من و شماست و نه دست دوستان سبزپوشي که اين روزها در خيابانها و کوچه ها هستند (البته من شنيدم و متاسفانه نبودم که ببينم). رئيس جمهور شدن ايشان دست آن گروه از هموطناني است که راي نمي دهند و به نظر ميرسد در حدود 15 ميليون نفر باشند، هيچ کس هم تا روز انتخابات نمي داند آنها راي مي دهند يا نه؟ خودشان هم نمي دانند، اين گروه حداکثر سه مهر شرکت در انتخابات را در شناسنامه خود دارند که محدود مي شود به دو دوره ي رياست جمهوري خاتمي و يک دوره مجلس.&lt;br /&gt;من اعتقاد دارم شور و هيجاني که در حال حاضر در حوالي آقاي ميرحسين موسوي موج مي زند براي رئيس جمهور کردن ايشان کافي نيست کما اينکه براي رياست جمهوري آقاي معين کافي نبود و در دور دوم انتخابات قبل نتوانست هاشمي رفسنجاني را رئيس جمهور کند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;درباب راي دادن اين جماعت خاموش و اين عزيزان وحشت زده از راي دادن و اين پدران هنوز در روياي يک شبه آباد شدن ايران، سه گزينه ي کروبي، رضايي و احمدي نژاد اصلا وجود ندارد اينست که اين برگه راي گرانقدر و اين عروس آفتاب مهتاب نديده اگر به صندوق برسد به نام ميرحسين موسوي خواهد بود. البته فراموش نکنيم که راي دادن به ميرحسين موسوي براي اين گروه مانند ديدن فيلم اخراجي هاي 2 ي ده نمکي است، فيلمي که توسط اکثريت مردم تحريم مي شد اما تمامي رکوردهاي فروش سينما را شکست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;5-بنده خواب نما شدم که آقاي کروبي رئيس جمهور است، زيرا که هيچ تحليلي براي رئيس جمهور شدن ايشان ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;6- راي من مخفي خواهد بود&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ارادتمند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;محمد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پي نوشت1 : اين را فراموش کردم بگم که کانديدهاي احتمالي اکثريت خاموش در تمامي سالها رد صلاحيت مي شوند، اين گروه و تمامي دوستان سبزپوش انتخابات اخير، ايراني همچون مالزي يا حتي ترکيه را آرزو مي کنند که البته به دست هيچ يک از کانديداهاي منتخب اين انتخابات ساخته نمي شود و هيچ کدام هم چنين شعاري ندارند.&lt;br /&gt;پي نوشت 2: از آنجايي که يکي از بيماريهاي من اين است که بيخودي براي کسي که در اقليت است احساس دلسوزي مي کنم، برآنم تا يک پست درباره آقاي احمدي نژاد قبل از انتخابات بنويسم. البته بنده به گواه تمامي دوستان از کساني بودم که انتخاب ايشان به عنوان رئيس جمهور چند هفته اي بهمم ريخت و هنوز هم رياست جمهوري او را به نفع ايران نمي دانم و نخواهم دانست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-6069443005555443308?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/6069443005555443308/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/05/blog-post_27.html#comment-form' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/6069443005555443308'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/6069443005555443308'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/05/blog-post_27.html' title='اندر احوال انتخابات و نظر و کارشناسي من'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-3534154502044841354.post-5926006111932855869</id><published>2009-05-27T07:01:00.000-07:00</published><updated>2009-05-29T08:23:07.220-07:00</updated><title type='text'>ما هم بعله</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اصولا نمي دونم چرا مقاومت مي کنم؟ مثلا وقتي حاضر شدم ويندوز ايکس پي رو نصب کنم که ويندوز ويستا سر و کلش پيدا شده بود و اتفاقا تا همين چند روز پيش هم که از جبر روزگار راننده يک ماشين ملبس به ويندوز ويستا شدم، داشتم با ويندوز ايکس پي کار مي کردم. خلاصه اينکه اين قصه براي چيزاي ديگه اي مثل عضو فيس بوک شدن و اين آخري هم وبلاگ نوشتن هم سرم اومده.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;هميشه براي اينکه ننويسم چند تا دليل قانع کننده براي خودم داشتم اول اينکه قلم خوبي ندارم، که البته اين دليل کماکان به قوت خود باقي است. دوم اينکه وقت نداشتم که خوشبختانه به علت جلاي وطن و زندگي در بلاد فرنگ اين عذر کمرنگ شده است. نه اينکه فکر کنيد اينجا فرقي با اونجا داره، نه، منه اينجا با منه اونجا فرق داره. اينجا دستم از ماني و آرام و مجيد و حسين و محمود و معيد و مهدي و خيلي هاي ديگه کوتاهه و خوب اين بيکارم مي کنه و البته همين کوتاهي دست است که نياز به حرف زدن رو که يک بيماري مادرزادي ژنتيکي است در من تشديد مي کنه و عاملي ميشه براي اينکه اين حرفاي نزده رو يه جوري بزنم تا حالم بهتر بشه. يه چيز ديگه هم بهش اضافه کنيد که بعد يه جورايي 10، 12 سال کار کردن براي خودم، سرپيري مثل بچه آدم کارمند شدم و صبح مي رم سر کار و عصر ميام. فکر کنم مريم به آرزوش رسيد و خلاصه از ساعت کاري 7*24 استعفا دادم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;همون اوايلي که اومده بودم استراليا علي پيشنهاد داد که خاطرات روزانه ام را از اين تجربه جديد بنويسم، من هم بنا به همون دلايل هميشگي پشت گوش انداختم و البته وبلاگ مريم که اتفاقا به همين هدف نوشته مي شه، مزيد بر علت شد. آخرين نفري هم که اخيرا پيشنهاد داد در مورد تجربه هام از معاشرت و زندگي با فرنگ و فرنگستون بنويسم ماني بود. القصه اين شد که من تصميم گرفتم وبلاگ بنويسم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اين وبلاگ در هيچ مورد خاصي نيست و هيچ دليل خاصي هم نداره و احتمالا هم بيشتر مي تونه براي آدمهايي که همديگر رو مي شناسيم ولو يه خورده، معني داشته باشه. اگر هم حال کرديد و وقت داشتيد يه چيزي بگيد تا من هم يه چيزي بگم و خلاصه بيشتر حسه مکالمه داشته باشه.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;زت زياد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شب اينجا و عصر اونجا خوش.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3534154502044841354-5926006111932855869?l=shekarchian.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shekarchian.blogspot.com/feeds/5926006111932855869/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/05/blog-post.html#comment-form' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5926006111932855869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/3534154502044841354/posts/default/5926006111932855869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shekarchian.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='ما هم بعله'/><author><name>از هر دري سخني</name><uri>http://www.blogger.com/profile/03753836096328040410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry></feed>
